اختلال معرفتی: شاکله گریزی (2)
در ادامه یادداشت قبلی و برای شرح وجود اختلال معرفتی مورد ادعا، لازم است در ابتدا مشخص کنم که بحث حاضر به تحقیقات تبیینی مربوط است و نه تحقیقات توصیفی و تفسیری. بدین منظور مطلب را با ارائه توصیف مختصری از فرایند انجام تحقیق علمی تبیینی شروع میکنم تا پس از آن عرض کنم که مسئله از کجا آغاز میشود.
وقتی که مقالههای علمی یا پایان نامهها را مطالعه میکنید، ساختار اصلی یا فصل آغازین تحقیق با بیان مسئله آغاز میشود زیرا وجود مسئله، نقطه آغاز هر پژوهش علمی است. پس از آن نیز فرموله کردن مسئله از مجرای: بیان مسئله، اثبات وجود مساله و طرح سؤال علمی برآمده از آن، پایه تحقیق علمی را شکل میدهد. به بیان دیگر، حیرت پژوهشگر از یک وضعیت عینی و تجربی، یا یک گزاره نظری، او را به این سؤال میرساند که"چرا چنین است؟".
یکی از ویژگیهای علوم انسانی و اجتماعی، تکثر پاسخهای منطقی (همان پاسخهای تئوریک) است که میتوان به پرسشهای "چرا چنین است؟" برخاسته از مسالهی علمی داد. تنوع موجود در نظریههای اجتماعی، خود گواهی بر تنوع مسیرهایی است که از مجرای آنها میتوان به دنبال پاسخ "چرایی" یا به عبارت دیگر به دنبال تبیین مساله رفت.
از آنجایی که ذهن پژوهشگر مانند ذهن همهی آحاد بشر پر است از رسوبات و معلقات حاصل از تجربه زیسته، باورها و آرمانها، آموزشها، مهارتها و دانش آموخته شده، و ...، او با ذهن خالی به سراغ مساله نمیرود بلکه شیوهی سؤال پرسیدن او، شیوهای که برای یافتن پاسخ اتخاذ میکند، و ماهیت پاسخهایی که میدهد، تحت تاثیر رسوبات و معلقات فوق الذکر قرار دارد. یک مثال: حادثه پلاسکو را در نظر بگیرید. یکی از علل وقوع آن، ضعف در اجرای قانون است. اگر برای یک گروه دانشجو از رشتههای مختلف روانشناسی، مدیریت، حقوق، علوم سیاسی و جامعه شناسی، انجام طرحی علمی جهت تبیین چرایی ضعف در اجرای قانون پیشنهاد کنید، موضوعی که هر کدام از آنها برای پاسخ به چرایی ضعف در اجرای قانون مورد سؤال قرار میدهد با دیگری فرق دارد. مثلا محور سؤال روانشناسی، فرد است، محور سؤال علوم سیاسی قدرت است، محور سؤال جامعه شناسی واقعیتها و تعاملات اجتماعی است، و ... .
آیا کسی میتواند (با منطق علمی) بگوید تبیین روانشناختی ضعف در اجرای قانون کار بیهودهای است زیرا ضعف در اجرای قانون یک مشکل ساختاری است؟ یا کسی میتواند (با منطق علمی) بگوید تبیین سیاسی ضعف در اجرای قانون کار بیهودهای است زیرا در نهایت این افراد هستند که قانون را اجرا نمیکنند؟ البته که خیر! زیرا مطرح نکردن سؤال در هر کدام از این ابعاد، بخشی از مسئله را نادیده میگیرد و ماهیت چند بعدی، پیچیده، و تعاملی یک پدیدهی واحد را به ماهیتی بسیط تقلیل میدهد. برای درک مسئله به عنوان یک کل، باید آنرا در قالب شاکلهای از علل در سطوح مختلف دید که موجب بروز پیامد میشوند. لذا برای ایجاد شناختی عمیق که منجر به روشن شدن سازوکارهای زیرین علل ظاهری شده، و امکان برنامهریزی کارآمد با توجه به اولویتها، محدودیتها و فرصتها را فراهم آورد، هم به تبیین روان شناختی نیاز است، هم تبیین سیاسی، هم تبیین اجتماعی، حقوقی و ... .
حالا این وضعیت را به درون رشتهای مشخص بسط دهید. به بیان دیگر، همانطور که برای تبیین مسالهی ضعف در اجرای قانون، رشتههای مختلف، تبیینهای متفاوت و مکمل ارائه میدهند، در درون هر رشته تخصصی نیز شیوهها و رویکردهای مختلفی برای تبیین مساله وجود دارد که اگر توجه به یک رویکرد، موجب غفلت از سایر رویکردها نشود، میتوانند مکمل یکدیگر باشند. فرض بفرمایید یک جامعه شناس قصد دارد مسئلهای را برای آغاز یک پژوهش علمی فرموله کند. جامعه شناسی مانند هر رشته تخصصی دیگر، برای پاسخ به سؤالات و دستیابی به اهدافش، مجموعهای از رویکردهای نظری و تجربی مختلف را در دسترس دارد که میتواند مورد انتخاب پژوهشگر اجتماعی باشد. اختلال معرفتی در علوم اجتماعی در واقع از همین نقطه آغاز میشود؛ یعنی دقیقا زمانیکه اکثریت قریب به اتفاق پژوهشگران، رویکرد کمّی متغیرمحور را برای تبیین چرایی بروز پیامد مورد مطالعه انتخاب میکنند. در نتیجه اکثریت قریب به اتفاق دانش و معرفت تولید شده در علوم اجتماعی ایران از طریق رویکردهای کمّی متغیرمحور حاصل میشود.
وجود چنین واقعیتی حداقل دو پیامد مشخص و مهم دارد. اول اینکه اگر بپذیریم دانش، قدرت است، سهم جامعه شناسی از قدرت (هرچند اندک و لرزان) سهمی است که از پژوهشهای کمّی متغیرمحور ناشی شده و طبیعتا به اجرا کنندگان این نوع پژوهش تعلق میگیرد؛ تا جایی که این رویکرد به روش "الف" علوم اجتماعی ایران تبدیل شده و صدای سایر رویکردها برای بیان دانش ارزشمندی که میتوانند به جامعه تقدیم نمایند، بسیار ضعیف است. دوم اینکه اگر فکری به حال وضعیت موجود نشود، دور نیست زمانیکه همین قدرت اندک و لرزان علوم اجتماعی به دلیل تقلیلگرایی ناشی از غلبهی افراطی یک رویکرد بر سایر رویکردها به مخاطره افتد زیرا قابلیت علوم اجتماعی در تبیین فراگیر و عمیق مسائل جامعه، و در نتیجه ایجاد شناختی نزدیک به حقیقت را تحلیل میبرد.
در یادداشت بعدی، سؤال این است که منظور از شاکله گریزی چیست و چرا ادعا میشود جامعه شناسی ما به اختلال معرفتی شاکله گریزی مبتلاست؟