در ادامه یادداشت قبلی و برای شرح وجود اختلال معرفتی مورد ادعا، لازم است در ابتدا مشخص کنم که بحث حاضر به تحقیقات تبیینی مربوط است و نه تحقیقات توصیفی و تفسیری. بدین منظور مطلب را با ارائه توصیف مختصری از فرایند انجام تحقیق علمی تبیینی شروع می­کنم تا پس از آن عرض کنم که مسئله از کجا آغاز میشود.

وقتی که مقاله­های علمی یا پایان نامه­ها را مطالعه می­کنید، ساختار اصلی یا فصل آغازین تحقیق با بیان مسئله آغاز می­شود زیرا وجود مسئله، نقطه آغاز هر پژوهش علمی است. پس از آن نیز فرموله کردن مسئله از مجرای: بیان مسئله، اثبات وجود مساله و طرح سؤال علمی برآمده از آن، پایه تحقیق علمی را شکل میدهد. به بیان دیگر، حیرت پژوهشگر از یک وضعیت عینی و تجربی، یا یک گزاره نظری، او را به این سؤال میرساند که"چرا چنین است؟".

یکی از ویژگیهای علوم انسانی و اجتماعی، تکثر پاسخهای منطقی (همان پاسخهای تئوریک) است که میتوان به پرسشهای "چرا چنین است؟" برخاسته از مساله­ی علمی داد. تنوع موجود در نظریه­های اجتماعی، خود گواهی بر تنوع مسیرهایی است که از مجرای آنها می­توان به دنبال پاسخ "چرایی" یا به عبارت دیگر به دنبال تبیین مساله رفت.

از آنجایی که ذهن پژوهشگر مانند ذهن همه­ی آحاد بشر پر است از رسوبات و معلقات حاصل از تجربه زیسته، باورها و آرمانها، آموزشها، مهارتها و دانش آموخته شده، و ...، او با ذهن خالی به سراغ مساله نمیرود بلکه شیوه­ی سؤال پرسیدن او، شیوه­ای که برای یافتن پاسخ اتخاذ می­کند، و ماهیت پاسخهایی که میدهد، تحت تاثیر رسوبات و معلقات فوق الذکر قرار دارد. یک مثال: حادثه پلاسکو را در نظر بگیرید. یکی از علل وقوع آن، ضعف در اجرای قانون است. اگر برای یک گروه دانشجو از رشته­های مختلف روانشناسی، مدیریت، حقوق، علوم سیاسی و جامعه شناسی، انجام طرحی علمی جهت تبیین چرایی ضعف در اجرای قانون پیشنهاد کنید، موضوعی که هر کدام از آنها برای پاسخ به چرایی ضعف در اجرای قانون مورد سؤال قرار میدهد با دیگری فرق دارد. مثلا محور سؤال روانشناسی، فرد است، محور سؤال علوم سیاسی قدرت است، محور سؤال جامعه شناسی واقعیتها و تعاملات اجتماعی است، و ... .

آیا کسی میتواند (با منطق علمی) بگوید تبیین روانشناختی ضعف در اجرای قانون کار بیهوده­ای است زیرا ضعف در اجرای قانون یک مشکل ساختاری است؟ یا کسی میتواند (با منطق علمی) بگوید تبیین سیاسی ضعف در اجرای قانون کار بیهوده­ای است زیرا در نهایت این افراد هستند که قانون را اجرا نمی­کنند؟ البته که خیر! زیرا مطرح نکردن سؤال در هر کدام از این ابعاد، بخشی از مسئله را نادیده میگیرد و ماهیت چند بعدی، پیچیده، و تعاملی یک پدیده­ی واحد را به ماهیتی بسیط تقلیل میدهد. برای درک مسئله به عنوان یک کل، باید آنرا در قالب شاکله­ای از علل در سطوح مختلف دید که موجب بروز پیامد میشوند. لذا برای ایجاد شناختی عمیق که منجر به روشن شدن سازوکارهای زیرین علل ظاهری شده، و امکان برنامه­ریزی کارآمد با توجه به اولویتها، محدودیتها و فرصتها را فراهم آورد، هم به تبیین روان شناختی نیاز است، هم تبیین سیاسی، هم تبیین اجتماعی، حقوقی و ... .

حالا این وضعیت را به درون رشته­ا­ی مشخص بسط دهید. به بیان دیگر، همانطور که برای تبیین مساله­ی ضعف در اجرای قانون، رشته­های مختلف، تبیینهای متفاوت و مکمل ارائه میدهند، در درون هر رشته تخصصی نیز شیوه­ها و رویکردهای مختلفی برای تبیین مساله وجود دارد که اگر توجه به یک رویکرد، موجب غفلت از سایر رویکردها نشود، میتوانند مکمل یکدیگر باشند. فرض بفرمایید یک جامعه شناس قصد دارد مسئله­ای را برای آغاز یک پژوهش علمی فرموله کند. جامعه شناسی مانند هر رشته تخصصی دیگر، برای پاسخ به سؤالات و دستیابی به اهدافش، مجموعه­ای از رویکردهای نظری و تجربی مختلف را در دسترس دارد که می­تواند مورد انتخاب پژوهشگر اجتماعی باشد. اختلال معرفتی در علوم اجتماعی در واقع از همین نقطه آغاز می­شود؛ یعنی دقیقا زمانیکه اکثریت قریب به اتفاق پژوهشگران، رویکرد کمّی متغیرمحور را برای تبیین چرایی بروز پیامد مورد مطالعه انتخاب می­کنند. در نتیجه اکثریت قریب به اتفاق دانش و معرفت تولید شده در علوم اجتماعی ایران از طریق رویکردهای کمّی متغیرمحور حاصل می­شود.

وجود چنین واقعیتی حداقل دو پیامد مشخص و مهم دارد. اول اینکه اگر بپذیریم دانش، قدرت است، سهم جامعه شناسی از قدرت (هرچند اندک و لرزان) سهمی است که از پژوهشهای کمّی متغیرمحور ناشی شده و طبیعتا به اجرا کنندگان این نوع پژوهش تعلق میگیرد؛ تا جایی که این رویکرد به روش "الف" علوم اجتماعی ایران تبدیل شده و صدای سایر رویکردها برای بیان دانش ارزشمندی که می­توانند به جامعه تقدیم نمایند، بسیار ضعیف است. دوم اینکه اگر فکری به حال وضعیت موجود نشود، دور نیست زمانیکه همین قدرت اندک و لرزان علوم اجتماعی به دلیل تقلیل­گرایی ناشی از غلبه­ی افراطی یک رویکرد بر سایر رویکردها به مخاطره افتد زیرا قابلیت علوم اجتماعی در تبیین فراگیر و عمیق مسائل جامعه، و در نتیجه ایجاد شناختی نزدیک به حقیقت را تحلیل می­برد.

در یادداشت بعدی، سؤال این است که منظور از شاکله گریزی چیست و چرا ادعا میشود جامعه شناسی ما به اختلال معرفتی شاکله گریزی مبتلاست؟