عقبگرد تمدنی

تاریخچه خشونت در روابط انسانی به درازای تاریخچه شکل گیری زندگی اجتماعی است. به طور مشخص در غرب، وظیفه تامین امنیت برای آدم­های قرون وسطی وظیفه ­ای فردی بود. بدین معنی که هر کس ناچار بود امنیت خود را تامین کند و وقتی که ایجاد این امنیت خشونت آمیز بود فرد دو نکته را در ذهن داشت. اول این که حالا به خاطر خشونتی که مرتکب شده خود سزاوار برخورد خشونت آمیز شده است و دوم این که رفتار انتقام جویانه امکانپذیر و شدنی است. در این بین از یک سو افتراق بین رفتار خشونت آمیز برای حفظ امنیت و رفتار جنایت آمیز برای انتقام مبهم بود و از سوی دیگر میزان قدرتمندی طرف مایل به انتقام، تنها عامل کنترل کننده خشونتی بود که در این دعوا اعمال می­شد. در ادامه طرف مقابل به همین منوال مقابله به مثل می کرد. این گونه، سیر مارپیچی از خشونت به جریان می ­افتاد.

مشکل وقتی حادتر میشد که طرفین دایره انتقام جویی به جای افراد گروه­های خویشاوندی بودند. حملات به عنوان هتاکی به کل خانواده، قبیله یا کلان تعبیر شده قصاص پشت سر هم برای تک تک یا همه اعضای خانواده و گروه خویشاوندی فرد جنایتکار اتفاق می­افتاد. دایره وسعت یافته این انتقام کینه خون نامیده میشد. چیزی که قبلا خصومتی بین دو فرد بوده اکنون به تضاد بین گروه­های خویشاوندی تبدیل شده است. کینه خون که اگر اشتباه نکنم معادل مفهوم خون بس در فرهنگ ماست، چنان اختلال آفرین بود که نظم و امنیت جامعه را مختل می­کرد و روال جاری امور را بیثبات می­نمود به همین دلیل، تلاشها آغاز شد تا یک طرف سوم مقتدر، با تکیه بر مشروعیت برآمده از باورهای جمعی، در تنبیه عاملان خشونت جایگزین قربانیان شود. این طرف سوم مقتدر و مشروع که اشراف زمیندار قرون وسطی برای کنترل اوضاع از آنان استفاده کردند، کلیسا بود.

نوربرت الیاس، فیلسوف و جامعه شناس آلمانی-بریتانیایی در بررسی فرایند تمدن به این نتیجه رسید که بشر هر چه متمدن تر شد از خشونت ظاهری بیشتر فاصله گرفت. او تحت نظریه متمدن شدن از کنترل هیجانات طبیعی و واگذاری مشروعیت اعمال خشونت به دولت سخن می­گوید. واقعیت این است که برقراری نظم و امنیت در جامعه توسط ساختار سیاسی و تنفیض این وظیفه به دولت به عنوان یکی از محصولات فرایند متمدن شدن، به نسبت قدمت تاریخ زندگی بشر پدیده­ جدیدی است. اگر خودداری از اعمال خشونت علنی و جمعی را یکی از روندهای اصلی منجر به توسعه تمدن بدانیم، در قرن بیست و یکم، داعش به عنوان جمع سازمان یافته­ای از افراد بشر، با اعمال خشونت عریان نسبت به مخالفان یا دشمنانش شکنندگی یکی از فاکتورهای بنیادی در توسعه تمدنی را عیان کرد. گرچه ترس از رشد تشکیلاتی تروریستی در جهان موجب شد کشورهای مختلف برای سرکوب داعش بسیج شوند، اما آنچه لرزه بر اندام انسان می­اندازد بروز نشانه­هایی از شروع جدی روند عقبگرد انسانها و برخی جوامع انسانی به سمت توحش در سطحی قابل توجه و در شکلی سازماندهی شده است.

اگر میزان امنیت و آرامش جمعی از آستانه معینی پایینتر باشد، امکان استفاده از منابع انسانی، اجتماعی و طبیعی برای بهبود حیات موجودیتهای انسانی و اجتماعی (چه در جهت کمال انسانی و چه در جهت رفاه مادی) وجود نخواهد داشت. به همین دلیل، کنترل احساسات و پایبندی به توافقات ناشی از قراردادهای جمعی از الزامات بروز و رشد تمدن است. پذیرش مشروعیت طرف سوم، در کنترل کینه خون در قرون وسطی در سطحی محلی موجب شد جوانه­ های تمدن در حیات اجتماعی انسانها فرصت رشد و شکوفایی یابد. پس از وقوع جنگ جهانی اول و دوم، در سطح بین­ المللی نیز نیاز به حضور یک طرف سوم فراملیتی برای پیشگیری از جریان یافتن کینه خون بین دولتها ضروری به نظر میرسید. برای تحقق چنین هدفی، مجمع اتفاق ملل یا جامعه ملل در 1920 تاسیس شد که رسما به جنگ جهانی اول پایان داد؛ گرچه ایجاد مجلسی صلح‌جو از ملت‌ها را می‌ توان تا کتاب صلح پایدار کانت در ۱۷۹۵ پی گرفت. کانت در این اثر پیشنهاد تأسیس جامعه‌ای از ملت‌ها را می‌دهد که در آن بتوان مخاصمه بین ایشان را رفع کرد و مسالمت‌ طلبی را ترویج داد. او هدف مجلسی صلح جو از ملت­ها را ایجاد حکومت جهانی نمیدانست بلکه امید داشت در آن هر دولت بتواند خود را به عنوان حکومتی آزاد معرفی کند، به شهروندانش احترام بگذارد، به شهروندان دیگر دُول، به عنوان موجوداتی عُقلایی اجازه ورود و گذر از قلمروش را بدهد و در نتیجه جامعه مسالمت‌طلب جهانی ترویج شود.

سازمان ملل متحد بعد از جنگ جهانی دوم در سال 1945 تأسیس و جایگزین جامعه ملل شد. اهداف این سازمان، چنان ‌که در میثاق آن  آمده ‌است، جلوگیری از وقوع جنگ از طریق امنیت دسته جمعی، خلع سلاح و حل اختلاف‌های بین‌ المللی از راه مذاکره و حکمیّت بود. از بین 205 کشور به رسمیت شناخته شده در دنیا، تا سال 2011، 193 کشور عضو سازمان ملل متحد شده­اند که تعداد قریب به اتفاق کشورهای دنیاست. حال چه اتفاقی می افتد اگر کشورهایی که قویتر هستند در راستای پیگیری منافع بیشتر برای خود، از معاهدات چند جانبه خارج شوند و یا توافقات جمعی را نادیده بگیرند؟ چه می­شود اگر از ابزارهای قدرت نظامی، اقتصادی و سیاسی که در اختیار دارند، برخلاف معاهدات بین ­المللی به شکلی علنی و آشکار برای تحمیل دیدگاه­های خود بر ملل دیگر استفاده کنند؟ نتیجه، جان یافتن روندهای خشن در حل مناقشات بین الملل و تقویت فرایند عقبگرد تمدنی است و این کاری است که آمریکا در حال انجام آن می باشد. عملکرد ترامپ از این منظر در راستای عملکرد داعش قرار می­ گیرد؛ گرچه در ظاهر، تفاوتشان از زمین تا آسمان باشد.

نحوه برخورد سایر کشورها با عملکرد آمریکا در رابطه با معاهدات و پیمانهای بین ­المللی مانند پیمان تجاری فراآتلانتیک، توافق آب و هوایی پاریس، یونسکو، پیمان منع گسترش موشک­های هسته ­ای میان برد و از جمله برجام نشان می­دهد از یک سو با نحوه عمل آنها موافق نیستند و از سوی دیگر در شرایط فعلی، برای مقابله با آمریکا کار زیادی نمی توانند انجام دهند. سؤال: چرا این گونه است؟ شاید بتوان در فرصتی دیگر، بخشی از مسئله را با نگاهی به منطق نظم حاکم بر روابط بین الملل توضیح داد.