نگاه دوستان

پیرو یادداشت مورخ 1401.5.12 با عنوان حداقل دستمزد، جناب آقای ایزدی یکی از اعضای محترم شعبه 4 هیات تشخیص ساری یادداشتی را ارسال نمودند که ضمن تشکر از توجه ایشان، در ادامه تقدیم می گردد:

بنام خدا

در اجراي قوانين و مقررات قانون كار مصوب آبان ماه 1369 موضوع درخواست مطالبات معوق مانده از سوي كارگران است كه همواره مورد بحث و گفتگو قرار گرفته است و در اجراي ماده 12 قانون كار ، از آنجائيكه بسياري از واحد ها و بنگاه هاي اقتصادي و قبل از انقلاب و در اوايل انقلاب در مالكيت دولت بوده و بخش خصوصي نقش كمرنگي در حوزه اقتصادي ايفاء مي كرده ، قانون گذاران را بر آن داشت كه به منظور بقاي بنگاههاي اقتصادي و تداوم خط توليد و حفظ نيروي انساني در كارگاه و نهايتا" حفظ اشتغال ماده 12 قانون كار را از تصويب بگذرانند . ملاحظه مي فرمائيد قانون گذار در وهله اول تداوم توليد و بقاي بنگاه توليدي و اقتصادي و در كنار آن حفظ اشتغال كارگران و نيروي انساني را مدنظر داشته و از آنجائيكه در همه جوامع قانون فصل- الخطاب بوده و همه اشخاص اعم از حقيقي يا حقوقي مكلف و موظف به اجراي آن خواهند بود. بديهي است كليه افراد سرمايه گذار و فعالان بخش هاي توليدي ، خدماتي ، كشاورزي قبل از هر گونه سرمايه گذاري مي بايستي ضمن مطلع بودن از قوانين مربوطه از مراجع ذيصلاح استعلام و مفاصاحساب اخذ نمايند و اخذ مفاصاحساب شامل كاركنان كارگاه و كارفرماي سابق آن نيز خواهد بود . بنابراين ضرورت دارد سرمايه گذاران و فعالان اقتصادي قبل از هر گونه اقدام و آغاز فعاليت اقتصادي با علم و آگاهي از قوانين جاري مملكتي اقدام لازم بعمل آورند . چرا كه با استناد از اصل حقوقي ، جهل به قانون رفع مسئوليت نمي كند . همه سرمايه گذاران در بخش هاي مختلف اقتصادي در برابر اقداماتي كه انجام مي دهند مسئولند و مي بايستي عواقب ناشي از اقدام خود را پذيرا باشند .

پر واضح است مقنن بعنوان نظم دهنده اجتماعي تعداد افراد جامعه هدف قانون كار ( كارگران ) كه جمع كثيري از افراد اجتماع و همچنين بعنوان نيروي مولد جزء تاثيرگذارترين افراد در چرخه اقتصادي كشور تشكيل مي دهند را مد نظر خويش قرار داده و با پذيرش و صحه گذاشتن مجدد بر حمايتي بودن قانون كار سعي در حفظ اجتماع و بنيان خانواده كارگران كه بخش وسيعي از خانواده هاي كشور را تشكيل مي دهد داشته است .

ملاحظه خواهيد فرمود كه هرگاه مطالباتي كه كارگران كه حتي در متن سوال و مقايسه از آن بعنوان مطالبات معوق نام برده شده از سوي كارفرما در وجه آنان واريز نشده باشد را بخواهيم صرف نظر از مباني فقهي و حقوقي از منابع در آمدي خانوار ( خانواده كارگران ) حذف نمائيم با چه عواقب سوء سياسي ، اجتماعي ، اقتصادي مواجهه خواهيم شد .

با تشكر - ايزدي

نگاه دوستان 22: اختلال معرفتی (شاکله گریزی 1)

یادداشت حاضر، نوشته خانم دکتر زهرا کریمی استاد اقتصاد دانشگاه مازندران درباره مطلب "اختلال معرفتی: شاکله گریزی (1)" است. با توجه به صراحت و فصاحت قلم استاد کریمی و به عنوان نشانه ای از وسعت مسئله ی مورد بحث، این یادداشت پس از کسب اجازه از ایشان در سقایسه منتشر می شود.


خانم محمودیان عزیز

از خواندن مطلب ارزشمند شما لذت بردم. 
 
همان گونه که اطلاع دارید در اقتصاد نهادگرا مفهومی تحت عنوان "وابستگی به مسیر طی شده"  وجود دارد. به این معنی که روندی که در طول تاریخ شکل می گیرد چون برای افراد منافعی ایجاد می کند کم کم نیروی ماند (اینرسی ) ایجاد میکند به نحوی که حتی اگر اثبات شود که روش دیگری کارآمدتر است، گرایشی به ترک روش " الف"  به وجود نمی آید. 
 
حال در جامعه ی دانشگاهی نیز روشی فراگرفته شده و گروهی با بهره گیری از این روش مقام و منزلتی یافته اند و بر دیگران ارجحیت پیدا کرده اند. این گروه برای روش الف در عمل تقدس هم ایجاد می کنند و کسانی که به این روش باور ندارند یا علاقمندند روش های دیگر، فرضیات دیگر و سئوالات دیگری را پاسخ گویند به بهانه های مختلف یا به حاشیه می رانند یا اگر بتوانند به عنوان نوشته های غیرعلمی مردود اعلام می کنند.
 
تولید انبوه و به قولی پژوهش های سری دوزی شده ناشی از غلبه ی این روش در رشته های مختلف دانشگاهی شده است و عزمی هم برای تغییر این شیوه ی "سودآور" شکل نمی گیرد. هر چند که این شیوه فساد گسترده ای را در تولید مقالات و پایان نامه ها و رساله های بی ارزش و کم ارزش ایجاد نموده است.
 
همان گونه که اشاره کرده اید بخش بزرگی از دانشجویان تحصیلات تکمیلی نیز به تداوم همین شیوه ی کمابیش کم دردسر و بدون ریسک علاقمندند و می توانند پژوهش های مورد نظر را حتی با قیمت هایی نه چندان بالا خریداری کنند.
 
امیدوارم دانشجویان و استادان علاقمند راهکاری را برای رهایی از این بن بست پیدا کنند.
 
موفق و سربلند باشید 
زهرا کریمی

نگاه دوستان (21): حزب و حکومت دینی (4)

یادداشت حاضر در ادامه گفتگو با طنز سیاسی و شبستان نوشته شده است.


در ابتدا خدمت طنز سیاسی عرض می کنم که دیدگاهم را درباره نکته اول کامنت شما در پست نگاه دوستان (18): (سوال بنده این است که کدام فرد دغدغه مندی می شناسید که در خصوص مسائل مختلف در جامعه دغدغه داشته و راه حلی برای رفع آن دارد اما صدایش را نتوانسته به مسئولین امر برساند؟ یک نفر را مثال بیاورید که نظر مدون و کارشناسی شده ای برای رفع معظلات کشور داارد اما هیچ گوشی در این مملکت برای شنیدن حرفهایش نیافته است... فقط یک نفر را مثال بزنید)، و نکته سوم همین کامنت: (نوشتید "در فرایند تشکیل حزب، تضادها و مناقشات عینیت یافته، ساماندهی شده و در نظام سیاسی ادغام می‌شوند." می شود در خصوص این بند توضیح بیشتری بدهید؟ )، در پست نگاه دوستان(19) آورده ام که حدس می زنم به دلیل شباهت عنوان پستها جا افتاده و هنوز مطالعه نکرده اید.

نکته دوم کامنت شما چون با مطلب دوستان دیگر مشترک است، در پست بعدی مفصل گفتگو خواهیم کرد. در این پست درباره چهارمین نکته ای که مطرح کرده اید صحبت می کنیم.جنابعالی نوشته اید:

"همین قدر بدانید که هدف از ایجاد یک نظام دینی، اجرای دستورات الهی و شرع مقدس در تمامی حوزه های مرتبط با جامعه است. یعنی یک دولت و ملت دینی باید از جزءی ترین تا کلی ترین مسائلی که در جامعه با آن مرتبط اند را با شرع مقدس تطبیق دهند و اگر منافاتی نداشت انجامش دهند تا مشمول عنایت الهی بشوند. اینکه در حال حاضر این امر اتفاق می افتند یا نه موضوع دیگری است و جای بحث دارد".

جناب طنز سیاسی، من فکر می کنم هدف از ایجاد نظام دینی در دو سطح قابل دسته بندی است. سطح اول، تدوین قوانین اجتماعی بر اساس قواعد اسلام که با پیروزی انقلاب اسلامی اجرایی شد و سطح دوم، فراهم کردن زمبنه هایی برای زندگی اجتماعی مسلمانان (با حفظ حقوق غیر مسلمانان) به نحوی که تسهیل کننده حیاتی همراه با سعادت در دنیا و آخرت باشد. در واقع آنچه دستورات الهی و حدود شرع است در قوانین اجتماعی لحاظ شده و مسائلی که با آن مواجه هستیم به سطح دوم مربوط می شود.

بی شک جنابعالی خیلی بهتر از بنده می دانید که نمی شود کسی را به اجبار مشمول عنایت الهی کرد. چنانکه بی شک بهتر از بنده می دانید که تطبیق ظاهری کلی ترین تا جزئی ترین امور با شرع حتی اگر امکانپذیر باشد، مایه ی عنایت الهی نخواهد شد. آنچه انسان را لایق عنایت حق می کند، ایمان درونی اوست که البته تظاهر بیرونی آن در زندگی اخلاقی و مؤمنانه قابل مشاهده خواهد بود.

بنابراین فکر می کنم مسئله اصلی این است که چرا مردم جامعه ای که بیش از 90 درصد آن مسلمان هستند، تحت مدیریت نظامی که اسلامی است، بر اساس شاخص های اقتصادی که می توانند مصداق سعادت دنیوی باشند، و شاخص های اجتماعی مانند امنیت اخلاقی، آمار جرایم و پرونده های قضایی، میزان بهره وری نیروی کار، فساد سازمانی، سرمایه اجتماعی و ... که می توانند مصداق رفتار مؤمنانه و زمینه ی سعادت اخروی باشند، در شرایط نامناسبی قرار دارند؟

همچنین فرموده اید:

"در نظام دینی حکم ولی (چه معصوم و چه غیرمعصوم) ارجح بر هر قانون نوشته یا نا نوشته بشری است. اما در جامعه دموکراتیک قوانین بشری و قراردادهای اجتماعی فصل الخطاب است. خب این دو چگون با هم جمع می شوند؟"

بنده قبول دارم که در نظام دینی، در برخی شرایط، حکم ولی، بر قانون بشری هر چه که باشد ارجح است. اما عنایت بفرمایید که جایگاه و قدرت ولی فقیه در نظام جمهوری اسلامی، یک جایگاه و شأن حقوقی است، و از این لحاظ از یک سو با جایگاه پادشاهان و از سوی دیگر با جایگاه پیامبران متفاوت است. بدین معنی که مشروعیت این مقام در نظام جمهوری اسلامی، نه از فره ایزدی و همای شاهی می آید که سلاطین را صاحب قدرت می کرد و نه از از معصومیتی ناشی می شود که از آنِ پیامبران است.

ولی فقیه، مشروعیت اعمال نفوذ و قدرت را از قانون می گیرد. قانونی که بر دو ستون استوار است: 1- مشروعیت ناشی از خواست و رأی مردم و 2- مشروعیت ناشی از انطباق با قواعد و اصول دین اسلام. در نظر داشته باشید که حکم ولی فقیه  اگر ناقض اصول فوق باشد، مشروعیت نخواهد داشت. اینکه حکم ولی فقیه در چه شرایطی می تواند بر قواعد رسمی ارجح باشد نیز در قانون تعیین شده است و بی شک باید مورد احترام همه افراد جامعه باشد. بنابراین فکر می کنم استفاده از سازوکارهای دموکراتیک برای مدیریت زندگی اجتماعی، با مبانی نظام جمهوری اسلامی قابل جمع است.

آقای علیرضا، فرمودید هیچ تضمینی وجود ندارد که جامعه متحزب صدای اکثریت باشد و مانع از دیکتاتوری، استبداد و فاشیسم شود. بله درست می فرمایید. نظام تک حزبی گرچه دارای ساختار حزبی است، اما در واقع دیکتاتوری یک حزب بر مردم است و همانطور که فرمودید در آلمان نازی و ایتالیا به فاشیسم منجر شد. در برخی موارد نیز با وجود حضور بیش از یک حزب، نفوذ و قدرت یکی از احزاب به حدی است که عملا سایر رقبا قادر به پیروزی در رقابتها نیستند.

اما شرایط امروز ایران و شرایط  جامعه بین الملل با آلمان و ایتالیای قبل از جنگ جهانی دوم متفاوت است. تغییرات و تحولاتی که در بزنگاههای انتخاباتی در جامعه ما اتفاق می افتد، نشان دهنده پویایی و تاثیرگذاری نیروهای اجتماعی در ایران است. بعلاوه، دموکراسی به عنوان یکی از شیوه های اداره جامعه در گذر زمان دچار تحول شده و تلاش شده تا نقایص آن برطرف شود. امروز دموکراسی فقط حاکمیت اکثریت نیست، حفظ حقوق اقلیت هم هست. بنابراین به نظر میرسد زمینه تبدیل تحزب به دیکتاتوری و فاشیسم در جمهوری اسلامی ایران و در عصر اطلاعات و ارتباطات آنقدر جدی نباشد که کل سازوکار حزبی را بخاطر آن کنار بگذاریم.

ضمن اینکه مسائل اجتماعی با آدمها سر و کار دارند. آدمهایی که مجموعه ای از اتفاقات پیش بینی نشده می تواند سبب شود تا از قدرت، منابع و ابزارهایی که در اختیار دارند، بر خلاف همه تئوریها و پیش بینی ها استفاده کنند. موضوع مورد توجه علوم انسانی، انسان صاحب اختیار و صاحب فکر است و عدم قطعیت ویژگی هر نوع دانش و اندیشه ای است که رفتار فردی و اجتماعی انسانها را موضوع خود قرار میدهد.

 در خصوص تاثیر احزاب بر شور و نشاط سیاسی، فکر می کنم آنچه که در زمان انتخابات رخ میدهد و شور و نشاط سیاسی نامیده میشود در واقع کشیده شدن مردم به سمت تبلیغاتی است که شکافها و تناقضات موجود در جامعه را بیان می کنند و یا وعده بهبود مشکلات را می دهند. با پایان انتخابات، شور ایجاد شده پایان می یابد، در حالیکه شکافها، تناقضات و مشکلات همچنان بجای خود باقیست، بدون اینکه مسیری برای نظارت بر عملکرد دولت منتخب و پیگیری مطالبات رای دهندگان وجود داشته باشد. بناراین شور و هیجان ناشی از عدم وجود سازوکارهای تعریف شده برای مشارکت گروههای مختلف مردم در نحوه اداره زندگی اجتماعی بیشتر از اینکه تاثیر هدفمند بر بهبود اوضاع داشته باشد، فرصت استفاده (سوء استفاده؟!) از شرایط موجود را برای رسیدن به قدرت فراهم می کند.

ادامه دارد ...

نگاه دوستان (20): حزب و حکومت دینی (3)

آنچه مطالعه می فرمایید ادامه گفتگو با شبستان و طنز سیاسی در پستهای مربوط به نگاه دوستان شماره 18 و 19 است.


آقا علیرضا، می فرمایید که در اسلام اساس قدرت خدمت به آحاد جامعه و بسط عدالت است ولی در غرب نفس قدرت اصالت دارد. من برای اینکه تعریفی که از قدرت در اسلام ارائه میدهید را بپذیرم احتیاجی به مطالعه و تفحص نمی بینم. زیرا بی شک، هدف از کسب قدرت در یک نظام فکری معنوی و کمال گرا با یک نظام فکری مادی متفاوت است. اما با این وجود فکر می کنم منافاتی بین استفاده از سازوکارهای حزبی با هدف تعیین شده در اسلام وجود ندارد.

اول به یک نکته باید توجه داشت. اینکه مفاهیمی مانند عدالت، آزادی، سعادت، کمال و ...، مفاهیمی آرمانی و شاید بتوان گفت برخی از ویژگیهای مدینه فاضله هستند. اینجا، حیات دنیوی انسانها، با توجه به مجموعه امکانات، محدودیتها و کمبودها، جای عدالت مطلق، آزادی مطلق، سعادت مطلق نمی تواند باشد. باید فکر کرد با توجه به همه "واقعیاتی" که یک انسان مؤمن در طول روند حیات خود در دنیا با آنها مواجه است، و در شبکه ی پیچیده ای از تعاملات اجتماعی که با جامعه ی خود و با سایر جوامع دارد، چگونه می توان شرایطی را مهیا کرد تا زندگی عادلانه تر و آزادانه تری داشته باشد؟ چگونه می توان شرایطی را فراهم کرد که انتخاب های آدمها به عبارتی که جناب طنز سیاسی فرمودند، آنها را مشمول عنایت الهی کند؟ به نظر من خدمت به خلق یعنی کمک به فراهم کردن این شرایط.

حالا سؤالم از جنابعالی این است: چگونه می توان به آحاد جامعه خدمت کرد؟ آیا بدون داشتن قدرت می توان راه به جایی برد؟ اساس قدرت در اسلام خدمت به آحاد جامعه است و اگر خواهان ارائه خدماتی در سطح جامعه هستید، باید به قدرت در سطحی دسترسی داشته باشید که حوزه تاثیرگذاریش گستره ی جامعه باشد. بنابراین قدرت در اندیشه معنوی و دینی می تواند در طول خدمت قرار گیرد و نه در عرض آن.

بعلاوه، دقت بفرمایید که ردّ سهم خواهی در قدرت برابر است با امر به استبداد. اگر مطالبه سهمی در قدرت محل اشکال باشد، دیگر انتخابات و مجلس چه معنایی دارد؟ آنوقت قدرت حاکم می شود ارباب و دیگران می شوند رعیت. آیا اسلامی که اعتقاد داریم دغدغه حفظ حقوق اقلیت را دارد، چنین سلطه ای را بر می تابد؟ اگر برداشت شما از گفتگو این باشد که تحزب را موجب تضییع حقوق فردی بدانید، نشانه آن است که بنده نتوانسته ام منظورم را درست منتقل کنم؛ مگر اینکه از دیدگاه پست مدرن به این قضیه نگاه کنید. زیرا اندیشه پست مدرن تلاش برای ابقای هر نوع قدرت متمرکزی را تضییع حقوق انسانی می داند و فکر می کنم سازوکارهای حزبی را نیز به دلیل ساماندهی آدمها در قالب ساختارهای قاعده مند و پهن دامنه نفی می کند. در غیر اینصورت احزاب مسیری برای احقاق حقوق گروههای مختلف مردم و مداخله افراد منفرد در تصمیم سازیهای سطح کلان جامعه هستند.

عنایت بفرمایید که احزاب تنها از طریق جلب آرای مردم واجد مشروعیت لازم برای ورود به ساختار قدرت می شوند و سهمشان از قدرت، به اندازه اعتمادی است که افراد جامعه به برنامه ها و عملکرد آنان از طریق رای دادن نشان داده اند. البته این اصلا به معنای بی عیب و نقص بودن سازوکازهای حزبی نیست، بلکه احزاب بهترین سازوکار "موجود" برای مدیریت تکثر، مناقشات و تناقضات در جوامع دوران پساکشاورزی هستند.

طنز سیاسی فرمودند که پیشنهاد من، در واقع انتقال قدرت به احزاب در نظام جمهوری اسلامی است. اگر گفتگوها را اینطور تفسیر کنید که نوشته های بنده می شود مصداق "اقدام علیه امنیت نظام" دوست گرامی! پذیرش و بکارگیری سازوکارهای حزبی انتقال قدرت نیست. انتقال قدرت معمولا در زمان تغییر ساختارهای قدرت مثلا انقلاب یا فروپاشی یک نظام رخ می دهد. آنچه بنده عرض می کنم توزیع قدرت بین نیروهای مختلف اجتماعی و گروههای مختلف مردم در چارچوب قواعد پذیرفته شده نظام با وسیع ترین و فراگیرترین تعریف بوده و در واقع سازوکار اجرای جذب حداکثری است که مورد نظر رهبر معظم نیز بوده است.

ادامه دارد ...

 

نگاه دوستان (19): حزب و حکومت دینی (2)

یادداشت حاضر ادامه گفتگویی است که در پست نگاه دوستان (18): حزب و حکومت دینی با شبستان و طنز سیاسی داشتیم.


 فکر کردم بهتر است ابتدا درباره برخی از نکات که در کامنتها مشترک بود صحبت کنیم. در همین حین به برخی از مطالب دیگری که مورد بحث بوده نیز اشاره می کنم و نکات باقیمانده را در یادداشتی مجزا مطرح خواهم کرد، زیرا فکر می کنم مسائل طرح شده از بنیادی ترین مباحث موجود در بین گروههای اجتماعی هستند و وقت گذاشتن برای گفتگو درباره آنها برای همه ما مغتنم است. به هر حال بهتر این است که وقت بگذاریم و بطور مستقیم نظرات و دغدغه های یکدیگر را بشنویم و درباره آنها تبادل نظر و فکر کنیم تا اینکه تحلیل بیگانگان درباره حرف حساب یکدیگر را مبنای قضاوت و عمل قرار دهیم.

یکی از موضوعات مشترک طرح شده در کامنتها به خواستگاه و پیامدهای سازوکارهای حزبی اشاره داشت. جناب شبستان فرمودند که (نقل به مضمون) اسلام با دستور "امرهم شورا بینهم"، 1400 سال پیش وقتی اروپایی ها برده ها را به جان هم می انداختند و هنوز آمریکا وجود نداشت، تکثرگرایی سیاسی در جامعه را پذیرفته بود، و جناب طنز سیاسی نیز به قابلیت تحزب در حل مشکلات اجتماعی اشاره کردند و فرمودند که (مضمون) اگر سازوکارهای حزبی راه حل مشکلات جامعه است، پس گرفتاریهایی که غرب در حوزه های مختلف با آنها روبروست، چیست؟

جناب شبستان شما درست می فرمایید. زمانیکه پیامبر (ص) از طریق اسلام، آزادی، عدالت اجتماعی، پذیرش تکثر در عقیده و اندیشه، و برابری در برابر قانون را به انسانها ارائه می داد، متولیان مسیحیت از هیچ فرصتی برای افزایش قدرت خود نمی گذشتند. قدرتی که در اختیار کسب منافع و اعمال فشار برای جلوگیری از ایجاد و گسترش هرگونه تکثر قرار داشت. چه شده که امروز مسلمانان با آشوب، ناامنی، فقر و انواع مشکلات اقتصادی، سیاسی و فرهنگی درگیرند؟

اما بطور مشخص سؤال بنده از جنابعالی این است که تکثر سیاسی پذیرفته شده در اسلام، امروز چگونه باید اجرایی شود؟ اینجا جمهوری اسلامی ایران است با جمعیتی که بیش از 90 درصد آنان مسلمان هستند. سازوکار مشورت کردن این آدمها با یکدیگر چیست؟ مسئله بسیار مهم این است که شیوه ی مشورت در جامعه قبیله ای، بیابانگرد و شبانی عصر پیامبر با شیوه مشورت در عصر اطلاعات متفاوت است.

در آن زمان آدمها در قالب قبایل هویت یابی می شدند و حول منافع مشترک و روابط خویشاوندی با یکدیگر پیوند داشتند. رؤسای قبایل نیز به عنوان حافظ منافع اعضای خود، در فرایند تصمیم گیری شرکت داشتند و افراد قبیله خود را نمایندگی می کردند و هر کدام بر اساس تعداد و کیفیت نیروی انسانی (مثلا مهارتهای جنگی)، میزان دارایی های مادی، و سهمی که در رفع نیازهای ائتلاف بزرگتر داشتند و ... در فرایند مشورت صاحب قدرت بودند.

موضوع این است که در قرن 21، افراد چگونه هویت یابی می شوند؟ افراد با چه سازوکاری به فرایندهای تصمیم سازی برای تعیین قواعد و توزیع منابع وصل می شوند؟ جناب شبستان اعتقاد دارند که در ایران شوراهای شهر و روستا و مجلس نمونه هایی از مسیرهای ورود افراد به قدرت هستند و تا رسیدن به جایگاهی در قدرت فقط چندهزار رای فاصله است. جناب طنز سیاسی نیز خواسته اند تا حتی یک فرد دغدغه مند را معرفی کنم که برای مشکلات راه حلی دارد، اما نتوانسته صدایش را به گوش مسئولان برساند.

از خدمت دوستان سؤال دارم. آیا قدرت حاکم فقط در قبال کسانی باید مسئول و پاسخگو باشد که دغدغه مسائل کلان اقتصادی- اجتماعی- فرهنگی و سیاسی را دارند؟ آیا هر کس قرار است در مورد حق و حقوق خود، و یا درباره شیوه اداره زندگی اجتماعی حرف، نقد، یا نظری داشته باشد، باید سیاستمدار شود؟

کارگری که سیاستهای اقتصادی دولت، کارفرمایش را ورشکسته و او را بیکار کرده، باید کاندید شورای شهر شود تا در روند تصمیم سازیها در جهت منافع خود تاثیر گذار باشد؟ آیا باید راه حل کارشناسی ارائه دهد و از طریق رسانه های عمومی حرفش را به مسئولان برساند؟ آیا وظیفه اوست تا برای حل مسائل، راه حل ارائه دهد؟ آیا ناتوانی او در ارائه راه حل، حق اظهار نظر و حق پیگیری منافعش را از او سلب می کند؟ همینطور است درباره یک معلم، یک پرستار، یک کارخانه دار، یک راننده و ... . 

شکّی نیست که در حوزه نقد، برای همه افراد جامعه حق اظهار نظر و نقد وجود دارد، اما در حوزه عمل، کسانی اجازه ورود دارند که مهارت و تخصص لازم را برای تصمیم سازی، مدیریت و اجرا داشته باشند. مسئله مشارکت گروههای مختلف مردم در اداره زندگی اجتماعی و تکثر نیروهای سیاسی نمی تواند مسئله حضور یک یک آنان در سیاست و قدرت باشد.

اگر سازوکار مشخص، رسمی و نهادینه شده ای برای هویت یابی مردم در قالب گروههای مختلف وجود نداشته باشد، و اهمیت ایجاد و تقویت چنین سازوکارهایی نادیده گرفته شود، تناقضات، تضادها و تنش های موجود در جامعه نه حل می شوند و نه از بین می روند، بلکه مانند آتش زیر خاکستر ممکن است با وزش هر بادی شعله ور شوند. ایجاد شدن موج از طرف مردم برای تاثیرگذاری بر شیوه اداره جامعه یا بیان مطالبات، اتفاق مبارک و خوشایندی برای نظم و ثبات اجتماعی نیست. از میان همین موجها و جریانهای ناگهانی و بدون شناسنامه است که حمله به اموال عمومی و خصوصی، شعارهای رادیکال و فجایع انسانی بوجود می آید.

سازماندهی تناقضات، مناقشات، و تکثر نیروهای اجتماعی در قالب احزاب، به رابطه دولت با جامعه نظم و نسج می دهد، و مانع از سوء استفاده گروههای تندرو می شود. منظور بنده از ادغام مناقشات در نظام سیاسی نیز همین است. گسترش و شکل گیری احزاب در جوامع معاصر، از درک وجود تضادها، ضرورت رابطه دولت با جامعه، و از درک این نکته اساسی ناشی می شود که وحدت یعنی قدرت.

ادامه دارد ...

 

نگاه دوستان (18): حزب و حکومت دینی

 آنچه مطالعه می فرمایید در ادامه گفتگو با جمهوری اسلامی در پست "فراجناحی؟!" نوشته شده است.


این روزها مهمانی دارم که موهایش در گذر روزگاری پر فراز و نشیب و با تجربیاتی از فعالیتهای سیاسی و اجتماعی سفید شده است. گفتگوهای ما درباره شرایط کشور در حوزه‌های مختلف مانند اکثر گفتگوها در فضاهای دیگر، پس از بیان حرفها و نظرات در نهایت به این نقطه میرسد که حالا چه باید کرد؟ 

پاسخ این سؤال تحت تاثیر دو عامل قرار دارد. اول اینکه مشکل را چه بدانیم؟ و دوم به دنبال چه نوع راه حلی باشیم؟ برخی اعتقاد دارند که مشکلات موجود در عرصه اقتصاد، سیاست، اجتماع ، فرهنگ و اخلاق از اصل حکومت دینی ناشی شده است و برای سخن خود دلایلی را اقامه کرده، راه حل را در جدایی دین از سیاست می‌دانند. برخی دیگر با وجود پذیرفتن مسائل و مشکلات جامعه، این مشکلات را در برخی موارد ناشی از ناکارآمدی قواعد و در اکثر موارد ناشی از ناکارآمدی عملکردهای نهادی دانسته و راه حل برون رفت از آنها را در اصلاح این ناکارآمدی‌ها می‌بینند.

گروه اول که در فکر جدایی دین از سیاست هستند باید در فکر تغییر رژیم سیاسی باشند و بدین منظور با تاکید بر شکافها و معضلات موجود، انسجام اجتماعی و مشروعیت حکومت را نشانه می‌گیرند و امیدوارند این عوامل در کنار شرایط نامناسب بین‌المللی منجر به تغییر رژیم شود و بعد از آن شاهد آبادی ایران و آزادی ایرانی باشند.

 اما گروه دوم ضمن علاقمندی به آبادی ایران و آزادی ایرانی، حاضر نیستند فرصت پیش آمده برای استقرار یک نظام دینی و اداره جامعه بر اساس ارزشهای متعالی و جهان شمول الهی را از دست دهند. از این رو علاقمند هستند تا با تاثیرگذاری بر سیاست‌گذاریها و نظارت بر روند اجرای امور، در نحوه اداره زندگی اجتماعی و در جهت بهبود شرایط فعالانه حضور داشته باشند. برای گروه دوم بی‌شک قدم اول بیان واقعیات جاری و بیان دردها و ناخوشی‌هایی است که در تعاملات اجتماعی، مناسبات اقتصادی و سازوکارهای سیاسی دیده می‌شود. مسئله از این پس ایجاد میشود. آدمهای دسته دوم نگرانند. احساس مسئولیت می‌کنند. از انفعال بیزارند. بسیار عالی.

آیا می‌توانند وقتی سیاستها را در حوزه‌های مختلف نگران کننده می‌بینند به رهبر، رئیس جمهور یا وزرا مراجعه کنند؟ البته که خیر. آیا می‌توانند روند جاری امور را تغییر دهند؟ البته که خیر. آیا می‌توانند دست روی دست بگذارند تا ببینند کسانیکه کنترل منابع قدرت و ثروت جامعه را در اختیار دارند، بالاخره چه می‌کنند؟ البته که خیر. زیرا نادیده گرفتن مشکلات و دلخوریهای گروههای مختلف مردم سبب گسترش و تعمیق نارضایتی می‌شود. بنابراین باید فضا و فرصتی ایجاد شود تا مناقشات و تضادهایی که در عرصه عمومی بر سر مسائل اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی وجود دارد مشروعیت یافته و در جایگاه مشخصی قرار گیرد. این به معنی پذیرفتن تفکرات و دیدگاههای متکثر در سطح جامعه است. می‌توانیم این فرایند را پذیرش پلورالیسم مشروط بنامیم. دایره پذیرش این تکثر باید تا "جای ممکن" وسیع باشد تا تعداد بیشتری از گروهها و افراد را زیر چتر خود بگیرد. چنین فرصتی از طریق سازوکارهای جامعه مدنی فراهم میشود. پیامد روند تکاملی چنین سازوکارهایی شکلگیری احزاب است.

تفاوت اساسی و بنیادین بین احزاب و سایر سازوکارهای جامعه مدنی در این است که حزب به دنبال کسب جایگاهی در ساخت قدرت یا حفظ آن است تا بدین وسیله بتواند بر تعیین سیاستها و تدوین برنامه‌ها تاثیر بگذارد، بتواند رسما بر کسانیکه اداره منابع قدرت و ثروت جامعه را در اختیار دارند نظارت داشته باشد. در فرایند تشکیل حزب، تضادها و مناقشات عینیت یافته، ساماندهی شده و در نظام سیاسی ادغام می‌شوند. این فرایند از یک سو فرصت سوء استفاده از نارضایتی‌های عمومی و ایجاد آشوب و اغتشاش را تا حد بسیار زیادی کنترل می‌کند و از سوی دیگر برای کسانیکه دغدغه اصلاح و بهبود اوضاع را دارند، فرصت مشارکت فعال و مؤثر ایجاد می‌نماید.

بنابراین فکر می‌کنم دموکراسی دینی بدون شکلگیری احزاب امکانپذیر نیست و ایجاد تشکل‌ها و احزاب بر اساس پلورالیسم مشروط به قواعد قانون اساسی منافاتی با نظام سیاسی دینی ندارد. پلورالیسم ویژگی ناگزیر جامعه امروز است و سازوکارهای دموکراتیک بهترین شیوه موجود برای مدیریت این تکثر می‌باشد.


نگاه دوستان (17): دموکراسی عاریه ای

گفتگو درباره پرسش خورشید ایران را در بخش نظرات پست "دموکراسی: یک تب فراگیر یا تحولی تاریخی" مشاهده می فرمایید.


ایران در کنار ترکیه در منطقه خاور میانه یکی از کشورهایی است که سابقه ای طولانی در مبارزه با حکومتهای استبدادی و مطالبه آزادی و برابری اجتماعی دارد. مطالباتی که در قالب جنبش و انقلاب تبلور عینی و عملی یافته اند. آخرین تلاش بیش از 34 سال پیش و با گذار از دیکتاتوری محمدرضا شاه اتفاق افتاد.

امروز ایران صاحب نظام سیاسی جمهوری اسلامی است که هیچ فردی در آن با داشتن مشروعیتی ذاتی یا فراقانونی صاحب قدرت نیست. نارضایتی ها و نقدها ناشی از ناکارآمدی در اجرای قوانین و ناشی از موانع موجود در استفاده از فرصتهای قانونی و ساختاری برای توازن قدرت بین نیروهای اجتماعی است.

به گواه تاریخ، بازگشت کشورها به سطحی از اقتدارگرایی و حتی گاهی دیکتاتوری امکانپذیر است و گذار به دموکراسی به معنای تحقق رویاهای جامعه رها شده از استبداد نیست.

اینکه عاریه ای بودن دموکراسی در ایران را آیا ناشی از نگاه منفی مذهبی ها نسبت به دموکراسی غربی می توان دانست؟
یا آن را ناشی از عقب افتادگی ایران در علوم انسانی می توان در نظر گرفت؟
یا فهمی از دموکراسی به عنوان نسخه شفابخش دردهای ما صورت نگرفته است؟

سؤالاتی است که خورشید ایران مطرح کرده اند و در واقع پرسش از چرایی تحکیم نشدن دموکراسی پس از انقلاب 57 است.

من با یک سری از مفاهیم و قواعد نظری درباره عوامل ساختاری تحکیم نشدن دموکراسی در کشورهایی که از اقتدارگرایی عبور کرده اند آشنا هستم که می توان با استفاده از آنها شرایط ایران را تحلیل کرد. استاد گرانقدرم دکتر محمد فاضلی در کتاب "بنیانهای ساختاری تحکیم دموکراسی" مشروح و مفصل به بیان دیدگاههای نظری گوناگون در این مورد پرداخته اند و در نهایت با صورتبندی متفاوتی از آنها فرایند گذار دموکراتیک و تحکیم دموکراسی را در کشورهای ایران، کره جنوبی و ترکیه با یکدیگر مقایسه کرده اند.

اما فکر کردم برای انسجام بحث بد نیست اگر با توجه به قواعدی که برای دموکراسی برشمردیم درباره سؤالات مورد نظر صحبت کنیم. از بین قواعد بیان شده به نظرم می توان ایجاد سازمانها و تشکیلات قانونی و پاسخگو بودن صاحبان قدرت را عمده ترین ضعفهای موجود در جامعه ما در جهت استقرار دموکراسی دانست. ضمن اینکه این دو عامل با یکدیگر در ارتباط نیز هستند.

به بیان دیگر با گذشت بیش از 34 سال از انقلاب سال 57 دموکراسی به درستی اجرا نمی شود و مزایای حاصل از استقرار دموکراسی اعم از کنترل فساد، اعتماد، مدارا و سرمایه اجتماعی و قانون مداری در جامعه مشاهده نمی شود زیرا: 1- سازمانها و تشکیلات قانونی که نماینده گروههای مختلف مردم بوده و مجرایی برای انتقال دیدگاهها، انتظارات و مطالبات آنان به نهادهای سیاست ساز باشند شکل نگرفته است؛ و 2- سازوکارهای موجود در قانون اساسی برای نظارت جامعه بر کسانی که منابع قدرت و ثروت کشور را در اختیار دارند نهادینه نشده و بسیار ضعیف و ناکارآمد است.

میراث باقیمانده از نظام پیشین یکی از عوامل تاثیرگذار بر میزان موفقیت تحکیم دموکراسی  است. از این حیث که آیا برنامه های توسعه و آبادانی در نظام پیشین با همکاری گروهها و طبقات مختلف اجتماعی انجام شده بود یا به شکل دستوری و از بالا و بوسیله قدرت حاکم؟

اگر سیاستهای حکومت پیشین در ارتباط متقابل با جامعه تدوین و اجرا شده باشد بدان معناست که گروهها و طبقات اجتماعی در مراوده با حکومت جای خود را در فرایند توسعه یافته اند، یا حداقل در راستای تخصص و عملکرد و سهم خود در فرایند رشد و توسعه، به شکلی استراتژیک متمایز شده اند. مثل سلولهای پایه شکل دهنده به جنین انسان که در طول زمان اندک اندک متکثر و متمایز شده و هر کدام تبدیل به ارگانی خاص می شود که در کنار سایرین بقا و تکامل فرد را امکانپذیر نمایند.

ایران سال 57 فاقد چنین میراثی از نظام پیشین بود. مدرنیزاسیون از بالا و با استفاده قدرت و ثروتی که در اختیار دولت بود انجام شد و به فرایند تمایز و تخصص در جامعه منجر نشد.

طبقه کوچک سطح بالا مثل سرمایه داران، زمینداران بزرگ و نظامیان خودشان همان دولت و وابستگانش بودند؛ طبقه متوسط اکثرا بوروکراتهای وابسته به دولت بودند؛ و طبقه وسیع پایین، منفعل و فاقد منابع قدرت و ثروت بوده، بدون هیچ نقش و مداخله ای، از سیاستگذاریها و دستوراتی که به منظور مدرنیزاسیون از طریق حکومت اتخاذ و اجرا می شد تاثیر می پذیرفت.

پلورالیسم اجتماعی و اقتصادی فرایند شکل گیری مجموعه ای از قواعد رفتار، روابط متقابل، معاملات و مذاکرات بین نیروها و طبقات مختلف اجتماعی و بین ایشان با حکومت است. مثل تغییر قوانین رسمی نیست که با تغییر رژیم بتوان شکل و محتوای آنرا متحول کرد. باید زمینه ها و الزامات مورد نیاز شکل گیری و رشد و نهادینه شدن آن فراهم باشد. و این فرایندی زمانبر و طولانی مدت است.

وقنی که در کشوری انقلاب شود، یا نظام سیاسی تغییر کند، پرچمی برداشته می شود و پرچم دیگری به احتزاز در می آید. شیر و خورشید برداشته شد و جمهوری اسلامی بجایش قرارگرفت؛ اما محتوا و کیفیت و ظرفیت جامعه تغییر نکرد، زیرا اصولا بخشی از پدیده های اجتماعی زمانمند و فاقد قابلیت تغییر دفعی هستند.

 نظام جمهوری اسلامی کشوری با ساختارهای اجتماعی و اقتصادی تمایز نیافته تحویل گرفت که شبیه به یک توده ی بی شکل و پر جوش و خروش بود. نظام نوپا و انقلابی و آرمانگرا با همه شعارها و ادعاهایش برای برقراری عدالت و آزادی اجتماعی که تعداد زیادی آدم را با عقاید مختلف دور هم جمع و شاه را سرنگون کرده بود، نمی توانست معجزه کند.

احزاب هرچند پر ادعا مثل حزب توده، در چنین زمینه و فضایی مثل کف روی آب بودند. بدون ریشه های اجتماعی، بدون پشتوانه، بدون تخصص و تمایز کارکردی برای نظام اجتماعی؛ و نتیجه به نظرم قابل پیش بینی بود. همانهایی صاحب قدرت شدند که طبق قاعده انتخابات در دموکراسی توانستند رای مردم را بسیج کنند. یعنی گروههای مذهبی.

نباید فراموش کرد که تهران همه ایران نبود (و نیست!). توسعه نامتوازن رژیم پهلوی فاصله عمیقی بین پایتخت و چند شهر بزرگ با سایر نقاط کشور ایجاد کرده بود. آنهایی که با اکثریت مردم فرق داشتند، غالبا وجهه مذهبی و دینی نداشتند؛ در حالیکه دین مهم ترین مفهوم مشترکی بود که همه آنرا می فهمیدند و با آن همدل بودند. عجیب نیست که مردم قدرتمند شدن دین را قدرتمند شدن خودشان دیدند و پیر و جوان در شهرها و روستاهای دور و نزدیک به سمت صندوقهای رای به راه افتاند.

پس از آن نیز از آنجایی که احزاب حباب روی آب بودند  نه رودهایی که دریا را تشکیل می دهند، با حذف و از بین بردنشان آب از آب تکان نخورد!

جمهوری اسلامی مانند قاعده کلی انقلابها سیاستهای بازتوزیعی را در پیش گرفت و برای تحقق رویای عدالت، به شیوه های مختلف درآمدهای حاصل از نفت را در جامعه توزیع کرد و دوباره مانع از شکل گیری پلورالیسم اقتصادی و اجتماعی شد.

اما جامعه امروز ایران با جامعه سال 57 فرق دارد. از جمله اینکه با وجود فاصله در توسعه منطقه ای، نسبت به رژیم پهلوی توازن توسعه شکل بهتری پیدا کرده است. گسترش آموزش، سطح آگاهی جامعه را تغییر داده و توسعه تکنولوژیهای ارتباطی و اطلاعاتی سبب ظهور سبکهای مختلف زندگی و تغییر نوع انتظارات و آرزوهای آدمها شده است. در ضمن، با اینکه مطلقا نمی توان اهمیت مذهب را در جامعه امروز ایران منکر شد اما نگاه امروز به مذهب و روحانیت با نگاه سالهای دهه 50 فرق می کند.

بنابراین اصلاح نظام سیاسی و حتی نظام اقتصادی ایران به شدت با اقتصاد سیاسی گره خورده است و بی توجهی به اصلاحات ساختاری منجر به تکرار چرخه معیوب و اسفناک و فاجعه بار دموکراسی-دیکتاتوری خواهد شد.

اما بطور خاص درباره سؤالات مطرح شده فکر می کنم همه این عوامل در عاریه ای شدن دموکراسی در ایران نقش دارند اما در زنجیره ای از علل، خودشان معلول عوامل دیگری هستند.

 بین نیروهای اجتماعی در جامعه ایران توازن قدرت وجود ندارد و به دلیل سازوکارهایی که در متن ارائه شد، گروهی از افراد مذهبی با نگرشی خاص، دارای قدرت، نفوذ و منابع غیر قابل مقایسه با سایرین هستند. وجود تعریفی از دموکراسی که قائل به جدایی دین از سیاست است، بطور مستقیم و قطعی منافع این گروه را هدف قرار می دهد و نگاه منفی آنها نسبت به دموکراسی به دلیل قدرت ساختاری شان می تواند مانعی جدی در اجرا و تحکیم سازوکارهای دموکراتیک باشد.

 ارائه فهمی بومی شده از دموکراسی که بر اساس ویژگیهای اجتماعی، فرهنگی و تاریخی جامعه ایران تدوین شده باشد می تواند همراهی گروههای بیشتری را جلب کند و هژمونی لازم برای اتخاذ و اجرای سیاستهای هم افزا را ایجاد نماید. فقدان وجود چنین فهم فراگیری، از ناکارآمدی نهادهای معرفت ساز جامعه در علوم انسانی (حوزه و دانشکده های علوم انسانی و اجتماعی) ناشی می شود که این ناکارآمدی خود دارای دلایل ساختاری است.


نگاه دوستان (16)


صحبت با خورشید ایران را در رابطه با مباحث مطرح شده در قسمت چهاردهم نگاه دوستان ملاحظه می فرمایید.


سلام
ممنونم از ورود شما به این بحث که برای بنده غنیمتی است.
شما در این مطلب اراده کردید که نقش مردم و فرهنگ ایشان را در فرآیند دموکراتیزاسیون مورد مداقه قرار دهید و طبیعتا فرهنگ ایرانی را باید در این بخش آسیب شناسی کنیم و درصدی از موفقیتها و یا شکست ها را به آن نسبت دهیم.

نظرگاه بنده این بوده و هست که همان گونه که استبداد و دیکتاتوری از شاهان و حکومتهای مستبد به مردم ما تزریق شده ابتدائا باید حکومت باشد که قدم اول را درست بردارد و تفکر دموکراسی را با نهادهای مختلف دموکراتیک مانند حزب و رسانه در تمام اقشار جامعه تسری دهد. این موضوع مغفول واقع شده و ما کمترین نهادهای دموکراتیک به معنای واقعی را داریم.

این را گفتم که اعتراض خود را به شروع و چگونگی ورود شما به این بحث را ابراز بدارم.
اما پس از این مقوله که ظاهرا شما در مطالب بعدی به آن خواهید پرداخت باید چند نکته را عرض کنم.
از زمینه های لازم برای گسترش تفکر دموکراسی را ثبات و امنیت برشمرده اید که غیرقابل انکار است. اما امنیت و ثبات فقط لازمه دموکراسی است و نمی توان وجود آن را حتی موجب دموکراسی دانست که البته نظر شما هم ظاهرا چنین نبوده!

همین ایران خودمان لااقل 25 سالی است که از ثبات و امنیت نسبی برخوردار است اما روند دموکراسی نه تنها رو به رشد نبوده بلکه به نسبت پیشرفت در حوزه های مختلف دانشگاهی و اجتماعی روندی کاهشی و رو به زوال داشته و دارد!

الزامی است که هر آیتمی را که بررسی می کنید در مورد ایران هم انطباق و نتیجه گیری داشته باشید تا در نهایت بتوانیم به یک جمع بندی در حد مباحثات خودمان داشته باشیم.
سپس عامل اقتصادی را فرمده اید. از قضا وضعیت اقتصادی ما در حد یک کشور جهان سوم بسیار خوب بوده و هست.

بنده در نهایت از این مطلب شما که حاوی نکات ارزنده ای است نتوانستم به دیدگاه جدیدی برسم و یک آسیب شناسی حتی محدود و موردی در زمینه مورد بحث داشته باشم.

باز هم می خواهم تاکید کنم آسیب شناسی فرهنگ غیردموکراتیک مردم ایران در جای خود ارزشمند است و می تواند حاوی راه بردهایی برای بهبود وضعیت موجود باشد اما بعید می دانم که در جوامع دموکراتیک امروز دنیا ابتدا فرهنگ سازی شده باشد و سپس حکومت را دموکرات کرده باشند بلکه این روند ابتدائا از حکومت آغاز شده و به تدریج در فرآیند تعاملات مردم و حکومت به شکل امروزی رسیده است.

عدم توجه به این نکته ما را در ارائه راه برد منحرف خواهد کرد.


سلام

ممنونم از توجه شما.

هدف من بررسی و آسیب شناسی نقش فرهنگ ایرانی در فرایند دموکراتیزاسیون نبود. سعی کردم برای ورود به بحث بدون تغییر دادن سؤالها، آنها را در نظم دیگری بیان کنم. به همین دلیل ابتدا این سؤال را مطرح کردم که آیا برای تحقق دموکراسی در ایران تلاشی صورت گرفته یا خیر.

اگر درست متوجه شده باشم شما نیز نوع و سطحی از دموکراسی را در ایران مفروض گرفته اید و عقیده دارید که برای اصلاح ساختارهای معیوب، حکومت باید پیش قدم باشد. من با شما موافقم.

اصلاح ساختارهای کلان می تواند در زمانی کوتاه تر، تاثیرات فراگیر و عمیق تری بر روند توسعه و رشد اقتصادی و اجتماعی داشته باشد، اما نکته ای را باید در نظر داشت. اینکه همواره برای برخی از افراد و گروهها در اثر تغییر و اصلاح، بخشی از منافع از دست میرود یا زیانهایی به بار می آید. بنابراین مقاومت همواره وجود خواهد داشت.

بسته به اینکه با مطالبه اصلاح، منافع چه گروهها و افرادی به خطر افتاده باشد، سطح دشواری اجرای تغییر مشخص می شود. در این شرایط میزان تعهد به مطالبه اصلاحات و میزان حمایت اجتماعی از آنها در موفقیت یا ناکامی این فرایند بسیار تاثیرگذار خواهد بود.

در رابطه با ثبات و امنیت اگر ملاک قضاوت ما برخی کشورهای همسایه باشد که در شرایط نیمه جنگی بسر می برند، درست است. 25 سال ثبات نسبی را گذرانده ایم. اما منظور بنده چیزی فراتر از این است. من مالزی، ترکیه، کره جنوبی و امثال آنها را در ذهن دارم.

منظورم ثبات و امنیتی است که یک سرمایه گذار ریسک گریز عقلانی بتواند با تکیه بر آن ثروتش را وارد حوزه های مولد اقتصاد کند؛ نه اینکه برود دبی و ترکیه را آباد کند؛ نه اینکه بی ثباتی در فضای اقتصاد کلان، در سیاستگذاریها و در روابط بین المللی به حدی باشد که بگویند کسی دنبال تولید میرود که عاشق باشد یا دیوانه! ؛ نه وجود فضای امنیتی که سرمایه گذاری بلندمدت را غیرعقلانی و دارایی های سرگردان را وارد بازار ارز و طلا و زمین میکند.

مثلا به این منظور باید برخی مناطق تصمیم گیری وجود داشته باشد که آنرا در تحلیل نهادی "نقاط قابل اعتماد" می نامند. یعنی نقاطی که باید از تنشها و رفت و آمدهای گذرای گروههای سیاسی در امان باشد تا فضایی قابل اعتماد و قابل برنامه ریزی و قابل سرمایه گذاری ایجاد شود. مثل خارج کردن مدیریت بانک مرکزی از دست دولت.

قواعد حوزه اقتصاد در توسعه و دموکراتیزاسیون ایران بسیار مهم است زیرا این فرایند به اقتصاد سیاسی ما گره خورده است.

در مورد مقایسه افغانستان و عراق با آلمان و اتریش و تاثیر ساختارهای اقتصادی فکر می کنم باید توضیح کوتاهی برای روشن شدن منظورم عرض کنم.

اگر با مفهوم کشورهای مرکز و پیرامون در نظریه نظام جهانی آشنا باشیم برداشت همسانتری از مطلبی که میگویم خواهیم داشت. بخش مورد نظر من این است که کشورها مسیرهای متفاوتی را برای توسعه طی می کنند و در این مسیر تحت تاثیر کشورهایی هستند که قبلا توسعه یافته اند. کشورهای قبلا توسعه یافته، کشورهای سرمایه داری مرکز هستند که از طریق جذب مازاد کشورهای توسعه نیافته یا در حال توسعه یا همان کشورهای پیرامونی و نیمه پیرامونی رشد کرده اند.

مسئله این است: در کشورهای سرمایه داری مرکز مثل آلمان و اتریش بر خلاف عراق و افغانستان که جزء کشورهای پیرامونی هستند، رشد سرمایه داری سبب از میان رفتن سایر شیوه های تولید شد.

 انباشت سرمایه، ارزش افزوده ناشی از فرآوری مواد اولیه وارداتی و تکنولوژی پیشرفته تر نسبت به سایر نقاط جهان سبب شد تا مالکیت ابزار تولید مبنای بازتوزیع و تخصیص مازاد کسب شده باشد. یعنی هرکس تولیدی را ارائه کرد، سودش را هم دریافت نمود. تولید بیشتر، هزینه کمتر، سود بیشتر. فرایندی عقلانی، بدون خشونت و درونزا.

 این شرایط زمینه مناسبی فراهم کرد تا سرچشمه توزیع منافع و منابع در اختیار دولت نباشد. چشم مردم به دست دولت نباشد. مورد سؤال قرار دادن و تحت فشار قرار دادن دولت ممکن باشد یا به عبارتی زمینه های استقرار دموکراسی امکانپذیر باشد.

اما در کشورهای پیرامون، روابط سنتی تولید در کنار شیوه سرمایه داریِ نصفه نیمه، همچنان باقی بودند. سرمایه داری نصفه نیمه چون از انباشت سرمایه ای که بتواند موتور رشد باشد توسط طبقه سرمایه دار داخلی خبری نبود؛ و غیر از آن آنچه مازاد ایجاد می کرد معمولا مواد اولیه صادر شده به بازارهای جهانی بوده و میزان این مازاد تحت تاثیر نوسانات و تغییرات در نیازهای بازارهای داخلی و زندگی مردم نبود؛ و به دلیل تعدد صورتهای اجتماعی تولید مازاد، تخصیص مازاد باید از طریق دولت انجام میشد. بنابراین دولت باید روابط بین بخشهای مختلف اقتصاد را تنظیم کرده و وظیفه داشت به هر وسیله ممکن تداوم چرخه اقتصاد را تضمین کند. مثلا اگر لازم بود از طریق آموزش و تربیت نیروی انسانی مورد نیاز و اگر لازم بود از طریق پایین نگه داشتن دستمزدها با زور!

بنابراین دولتهای پیرامونی همواره سویه ای اقتدارگرایانه داشته اند و زمینه های اجتماعی گذار به دموکراسی برای آنها به اندازه کشورهای سرمایه داری مرکز مهیا نیست.  

هدفم از بیان این مطلب توجه به زیرساختها و زمینه هایی است که فرایند دموکراتیزاسیون در آنها رخ میدهد. وجود برخی ویژگیهای ساختاری مثل آنچه در کشورهای سرمایه داری مرکز وجود داشت سبب ایجاد بسترهای اجتماعی و فرهنگی شد که از استقرار، تداوم و تثبیت نظام دموکراسی پس از جنگ جهانی دوم در آلمان و اتریش حمایت کرد. در این موارد می توان گفت وجود فرهنگ اجتماعی که با پیش نیازهای اداره دموکراتیک جامعه هماهنگ است، در فرایند مذکور نقش مهمی ایفا کرده است، اما این بسترهای مناسب در عراق و افغانستان وجود نداشت و چشم انداز تثبیت و تحکیم دموکراسی و به بار نشستن آن در این کشورها جای تردید دارد.


نگاه دوستان (15)

صحبت با شهروند دردمند را در رابطه با مباحث پست قبل مشاهده می فرمایید.


سلام
ممنون از اين كه به ادامه گفتگو علاقمند هستيد

در چند بخش مي‌خواهم با شما مخالفت كنم:
نخست: اين تعريف از هر كس كه باشد دست كم در خصوص ايران به شدت محل ترديد و چالش است: "گذار به دموکراسی فرایندی سه مرحله ای است. 1- پایان یافتن رژیم اقتدارگرا. 2- استقرار رژیم دموکراتیک. 3- تحکیم رژیم دموکراتیک"

حتي اگر با نگاه گيدنز بخواهيم يك تحليل جامعه‌شناسانه از دموكراسي ارائه كنيم در تعريف فوق هيچ اثري از عامليت نيست. يعني يك تعريف يك سويه‌ي كاملاً ساختارگرايانه. من با تعريف فوق كاملاً مخالفم و نقطه تمايز ديدگاه من با روشنفكران و دموكراسي‌خواهان امروز دقيقاً همين تفاوت است كه آنها فكر مي‌كنند نظام دموكراتيك مثل يك خودروي بنز كه از كمپاني مي‌خريم و مي‌آوريم در ايران سوار مي‌شويم خودش، خود به خود كار مي‌كند. غافل از آن كه بازيگران اين نظام دموكراتيك انسان‌هايي هستند كه در يك جامعه استبدادزده رشد يافته‌اند، به محض اين كه منافع‌شان به خطر بيفتد قانون را دور مي‌زنند. به بركت نفت راحت‌طلب بار آمده‌اند و همه‌ي اينها سمّ مهلك دموكراسي است.

چرا سينماي ما امروز دچار اين تباهي و بيهودگي شده است؟ چون سينما دوربين فيلمبرداري و لباس كارگرداني پوشيدن و كات و اكشن گفتن و جلوه‌هاي ويژه ايجاد كردن نيست. سينما يك گفتمان است، سينما يك كل به هم پيوسته است، سناريونويس، كارگردان، بازيگر، تهيه‌كننده، طراح صحنه، سينمادار و تماشاچي "حرفه‌اي" مي‌خواهد.

سينماي ايراني ما مثل دموكراسي ايراني ما همه‌ي ابزارها را در اختيار دارد اما از روح سينما تهي است، لذا شما از خروجي آن فيلم دلچسب و دندان‌گيري نمي‌بينيد، دموكراسي ايراني هم تا زماني كه طرفداراني مثل شما آن را به يك "رژيم دموكراتيك" فرو بكاهند فاقد روح خواهد بود و از خروجي آن نبايد انتظار دموكراسي داشت.

لازمه‌ي دموكراسي، مشاركت مردمي، مسئوليت‌پذيري اجتماعي، وجدان جمعي، قانون‌پذيري، رعايت حقوق اقليت‌ها و تحمل نظرات متنوع و مخالف است. بنابر شواهد و قراين متعددي كه در اقشار مختلف جامعه‌ي ايراني ديده‌ام، شاخص‌هاي فوق نه تنها از امتياز بالايي برخوردار نيستند بلكه به شدت دچار واريانس بالا هستند. متأسفانه حتي بين اقشار تحصيل‌كرده نيز بنده چندان رفتارهاي دموكراتيك مشاهده نكرده‌ام كه البته كاملاً طبيعي است.

در واقع اختلاف نظر من و شما در همين جمله است: "فرهنگ سیاسی، قانون مداری و مدارای اجتماعی یکی از پیامدهای دموکراتیزاسیون است" چون به اعتقاد من قانون‌مداري و رفتار دموكراتيك داشتن و مداراي اجتماعي و موارد ديگري كه ذكر شد، پيامد دموكراتيزاسيون نيست بلكه پيش شرط آن است.

و به اعتقاد من اين پيش شرط فرايندي درون‌زاست كه مي‌بايست از طريق افزايش آگاهي و مسئوليت‌پذيري اجتماعي و پاسخگو كردن دولت رفته رفته و آرام آرام طي شود.

اگر به نكاتي كه عرض كردم دقت نشود، همان اتفاقي كه پس از انقلاب كبير فرانسه روي داد و از دل يك انقلاب مردمي امپراطوري مثل ناپلئون بناپارت سربرمي‌آورد كه به فكر كشورگشايي و تسخير جهان مي‌افتد. كتاب بينوايان ويكتور هوگو بيانگر وضع وخيم مردم در دوران پس از انقلاب است.
چرا از دل يك انقلاب مردمي و قانون اساسي، گيوتين و يك امپراطور خودكامه برآمدند؟
پاسخ من اين است كه يك صد سال طول كشيد تا چند نسل از بين بروند و تفكر دموكراسي با افزايش آگاهي و مبارزات مردمي حاكم شود.

بين جامعه ايراني با جوامع غربي از ابعاد مختلف تفاوت وجود دارد: ريشه‌دار بودن دموكراسي در دولت‌شهرهايي همچون آتن و رم و ريشه‌دار بودن ديكتاتوري در ايران

محترم بودن مالكيت خصوصي در غرب و محترم نبودن اين مالكيت حتي پس از انقلاب اسلامي. ارزشمند بودن صنعت و كار توليدي به ويژه پس از رنسانس و پيدايش پروتستانتيزم در غرب و بي‌رونق بودن توليد و ميل شديد به بازرگاني و تيول‌داري و كار كم‌زحمت كه با پيدايش نفت، ايرانيان به يكي از تنبل‌ترين و كم‌كارترين مردمان جهان بدل شده‌اند.
از كنار تفاوت‌هاي بنيادين فوق نمي‌توان به سادگي گذشت و به راحتي براي يك كشور نسخه دموكراسي پيچيد

در مقايسه آلمان و اتريش با عراق و افغانستان نيز به نظرم مغفول ماندن سطح آگاهي مردم، سطح تحصيلات، تاريخ، فرهنگ و هزاران نكته ديگر كه همه و همه به عامليت بازمي‌گردد تحليل شما را دچار نقص جدي كرده است. اگر چه در پاراگراف بعد اشاره كرده‌ايد كه قصد ناديده گرفتن مردم را در تغيير و اصلاح جامعه نداريد اما به نظرم عملا در اين متن اين كار را كرده‌ايد.

اگر چه من به نقش نخبگان در پيدايش تحولات اجتماعي ايمان دارم، اما به طور خاص در خصوص دموكراسي اعتقاد دارم كه حداقل نيمي از مردم بايد به سطحي از آگاهي و بيداري برسند كه چاره‌اي جز دموكراسي ندارند و به آن ايمان بياورند و حاضر شوند كه هزينه‌هاي آن را بپردازند.

از فرداي دموكراسي يعني مفت‌خوري ممنوع! رانت ممنوع! فرار از ماليات ممنوع! تحميل عقيده ممنوع! تعرض به عقيده ديگران ممنوع! بايد كار كنيم تا روي پاي خودمان بايستيم و افراد شايسته‌اي را از بين خودمان براي اداره جامعه انتخاب كنيم و مدام روي اعمال و رفتار او نظارت كنيم كه دوباره از دل آن ديكتاتوري سبز نشوند. دموكراسي يعني شهروندان شش دانگ و فعال و حاضر در صحنه كه بالغ و عاقل هستند.

كاش قدري انسان را به عنوان محوري‌ترين عامل دموكراسي جدي‌تر گرفته بوديد.

احساس مي‌كنم زبان و قلم من نارساست يا يك مشكل اساسي در ارتباط بين من و دانش آموختگان علوم اجتماعي وجود دارد كه هر چه من بر روي انسان و مردم و عامليت براي ايجاد يك نظام دموكراسي تأكيد مي‌كنم و دليل و شاهد اقامه مي‌كنم، ديده نمي‌شود و تلاش‌هايم ظاهراً بيهوده است.
در هر صورت از اين كه به بحث‌ها ادامه مي‌دهيد و علاقمنديد از شما سپاسگزارم
پوزش مرا به خاطر اطاله كلام و لحن خشك نگارش بپذيريد
با احترام


سلام و احترام متقابل

ممنونم از توجه شما.

تقسیم بندی مراحل دموکراتیزاسیون به سه مرحله مختلف بدین منظور صورت گرفته که بتوانیم جایگاه کشور خودمان را در این فرایند مشخص کنیم و قاعده مشخصی برای صحبت ایجاد شود. در واقع اصلا تعریفی از دموکراسی ارائه نشده است.

من هم قبول دارم که بازیگران صحنه اجتماع انسانهایی هستند که به محض به خطر افتادن منافع شان قانون را دور می زنند.

به نظر شما چه باید کرد؟ باید آگاهی و سطح فرهنگ مردم را بالا برد تا وقتی منافع شان به خطر افتاد قانون را دور نزنند؟ یا باید تدبیری اندیشید که منافع انسانها به خطر نیافتد؟

 آیا نباید تدابیری اندیشید که افراد جامعه به عدالت اجتماعی اعتماد داشته باشند و فکر نکنند همه دارند می خورند و میبرند و سر آنها بی کلاه مانده است؟

فکر نمی کنم شما با راهکار دوم مخالف باشید اما حدس می زنم چون تغیرات ساختاری را بعید و مشکل می دانید، بر آگاهی مردم برای مطالبه حقوقشان و دست برداشتن از رفتارهایی که درنهایت به زیان همه تمام می شود (مثل ترافیک، محیط زیست، رعایت نظم و ...) تاکید دارید. من با شما موافقم که فشارهای اجتماعی می تواند عزمی برای تغییر ایجاد کند و قبول دارم که بخش مهمی از مسائل جامعه از طریق مسئولیت پذیری و قانون مداری و مدارای مردم با یکدیگر حل می شود اما این مدارا و قانون مداری و مسئولیت پذیری تا وقتی که سازکارهای حمایت کننده اجتماعی نداشته باشند، به حدی گسترش نمی بایند که چرخه های معیوب ساختاری را مختل کند.

می فرمایید فرهنگ سیاسی، قانون مداری و مدارای اجتماعی پیش شرطهای دموکراسی هستند و فرایند شکل گیری آنها درونزاست و مي‌بايست از طريق افزايش آگاهي و مسئوليت‌پذيري اجتماعي و پاسخگو كردن دولت رفته رفته و آرام آرام طي شود.

به نظر شما افزایش آگاهی چطور امکانپذیر است؟ به نظر شما در چه صورت مردم حاضرند در قبال مسائل اجتماعی مسئولیت پذیر باشند؟ به نظر شما چگونه می توان دولتها را پاسخگو کرد؟ به نظر شما کدام یک از این معضلات بوسیله مردم قابل حل است و کدام نیاز به ایجاد تغییر در قواعد و ضابطه های توزیع قدرت و ارتباط حکومت و جامعه دارد؟ کدام یک نیاز به بازتوزیع امکانات و ایجاد فرصت برای نظارت اجتماعی دارد؟ آنهایی که نیاز به ایجاد تغییر در قواعد و ضوابط توزیع قدرت و قواعد رسمی حاکم بر ارتباط دولت و جامعه، و ایجاد فرصت برای نظارت اجتماعی دارد، اصلاحاتی ساختاری را می طلبند. 

اینکه از دل قانون اساسی گیوتین درآمد بنیانهای اساسی یک ساختار دموکراتیک را برای اداره جامعه جدید زیر سؤال نمی برد، بلکه ضعفهای آنرا نشان می دهد. این موضوع تجویز دیکتارتوری را توجیه نمی کند.

راه حلش این نیست که دیکتارتوری فعلا سرجای خودش باشد تا مردم به آگاهی برسند و برای احقاق حقوق خود با قدرت مستبد حاکم مبارزه کنند. این منطقا ممکن نیست. با ذات یک حکومت دیکتاتور و اقتدارگرا در تعارض است. اصولا ابزار قدرت چنین نظامی ناآگاهی و جهل مردم است.

افزایش آگاهی در یک جامعه رقابتی، آزاد و دموکراتیک قابل ایجاد شدن و دسترسی است. 

موضوع این است که یک نظام سیاسی لیبرال دموکراسی در اثر تاکید فزاینده ای که بر فردگرایی دارد، انسان را از شبکه ای سنتی که به آنها وابسته بود مانند موقعیت های فامیلی، قومی و مذهبی جدا می کند و می تواند این افراد تک افتاده و تنها را از طریق قوانین اجتماعی که توسط جمع انتخاب شده مورد استبداد جمعی قرار دهد. آگاهی و مسئولیت پذیری فردی، و مقاومت در برابر فشار عقیده عمومی راه حل مقابله با این استبداد دموکراتیک است، نه متوقف کردن سازوکار دموکراتیک.

ببینید من قصد ندارم دموکراسی را به رژیم دموکراتیک تقلیل دهم. اما برای همه آنچه که مورد تاکید و تایید و تحسین شماست، وجود یک حکومت دموکراتیک الزامی است.

وجود سازوکارهای دموکراتیک برای اداره جامعه مدرن متکثر امروز الزامیست.

سازوکارهایی که امکان چرخش اطلاعات را در تمام سطوح جامعه فراهم کنند و مانع از گسترش آگاهی نشوند.

سازوکارهایی که امکان توزان قوا را بین گروههای مختلف اجتماعی ایجاد کنند تا مردم به محفوظ بودن منافع و برابری اجتماعی اعتماد کنند.

سازوکارهایی که مسیرهای مشخص و کارآمدی برای نظارت بر کسانیکه منابع و قدرت کشور را در اختیار دارند فراهم نمایند.

 سازوکارهایی که سبب می شوند مردم به قانون پایبند باشند چون مطمئن هستند که در نهایت اگر امروز رعایت قانون سود کمتری برایشان ایجاد می کند، اما در جایی دیگر سبب حفظ حقوقشان در برابر دیگران خواهد شد.

وقتی مردم اطمینان نداشته باشند قوانینی که وضع شده حق و حقوق آنها را هم نمایندگی می کند، اعتماد نداشته باشند که زیر پا گذاشتن قانون برای همه به یک شکل هزینه دارد، اعتماد نداشته باشند که قوانین به درستی اجرا می شوند، اتفاقا عاقلانه است که به آن پایبند نباشند. در چنین شرایطی چقدر می توان روی رفتار منفعت طلبانه انسانها حساب کرد و چقدر روی رفتار اخلاقی آنها؟
دور زدن قانون عملی اخلاقی نیست، اما در این وضعیت عاقلانه است. بنابراین قبح آن از بین میرود و توجیه می شود.

اما باز هم عرض می کنم همه این حرفها سبب نمی شود انسانها را در برابر شرایط منفعل بدانم. ساختارها قواعد رفتار انسانها (اعم از فرصت یا محدودیت) و حدود عمل آنها را مشخص می کنند، اما در عین حال بوسیله همین انسانها بازتولید می شوند. من برای انسان و قابلیتهای او شانی بالاتر از انفعال قائلم و تلاش شما برای تاکید بر توانمندی و مسئولیت انسانها در تغییر و بهبود شرایط اجتماعی خود را ارج می نهم. یکی از ابعاد حضورم در فضای مجازی در راستای همین تلاش شماست.

اما عرض می کنم که باید ابعاد ساختاری و عمق مصیبتهایی که جامعه ما بدان مبتلاست روشن شود تا ظاهرسازی و عوام فریبی و سوء استفاده از دردهای مردم از رونق بیافتد.

تا با چشم اندازی دورتر و بلند مدت تر درباره مسائل و مشکلاتمان فکر کنیم، مسکنهای مقطعی و مداخلات غیرواقع بینانه را نپذیریم و از آدمهایی حمایت کنیم که برای درمان ریشه دردهایمان راه حل دارند. اینگونه است که در کنار گسترش اخلاقیات انسانی و دینی، اصلاحات ساختاری هم ممکن می شود.

 

نگاه دوستان (14)

شهروند دردمند در بخش نظرات پست قبل بیان کردند که راه رسيدن به دموكراسي از افزايش آگاهي و ارتقاي سطح فرهنگ و احترام به عقايد افراد مختلف و تحمل مخالف خواهد گذاشت. تا زماني كه در سطح فردي اينها رعايت نشود، هر كسي كه به عنوان رئيس جمهور يا نماينده مردم انتخاب شود، به بسط تفكر استبدادي و غيردموكراتيك خود ادامه خواهد داد .

خورشید ایران نیز این سؤال را مطرح کردند که چرا دموکراسی دینی را جدی نگرفتیم؟ آیا برای تحقق دموکراسی تلاشی صورت نگرفته؟ آیا نگاه منفی مذهبی ها به مقوله دموکراسی، عقب افتادگی ایران در علوم انسانی و فهم و برداشت از دموکراسی در ایران عامل اشکال در پیاده سازی آن بوده است؟

درباره دموکراسی نظرات فراوانی وجود داد. آنچه که اینجا و در پستهای بعدی مطرح می شود تحلیل و تفسیری است که فکر می کنم در عین لحاظ کردن تفاوتهای موجود در زمینه های اجتماعی کشوری مانند ایران با کشورهای غربی و شرایط متفاوت روابط اجتماعی و بین المللی قرن 18 و قرن 21، کمک می کند تا از تجربه و دانش بشری، و سازوکارهای امتحان پس داده و علمی اداره زندگی در جوامع متکثر امروز بتوانیم استفاده کنیم.

آیا در ایران تلاش برای تحقق دموکراسی صورت نگرفته؟ در ایران در سه مقطع تاریخی تلاش جدی برای گذار از حکومت های استبدادی صورت گرفت. انقلاب مشروطه به حکومت سلطانی پایان داد، اما با کودتای 1299 حکومت توتالیتر رضاشاه بر سر کار آمد. پس از آن در جنگ جهانی دوم و اشغال توسط متفقین، تلاشی 13 ساله برای تحکیم دموکراسی به سرانجام نرسید و با کودتای 28 مرداد 1332 دیکتاتوری محمدرضاشاه بر کشور چیره شد. انقلاب سال 1357 سومین تلاش جدی ایرانیان برای برقراری دموکراسی و گذار از حکومت دیکتاتوری بود. بین کشورهای خاور میانه، ایران، ترکیه و لبنان سه کشوری بودند که تا سالهای دهه 1970 گذار به دموکراسی یا دموکراتیزاسیون را تجربه کردند.

گذار به دموکراسی فرایندی سه مرحله ای است. 1- پایان یافتن رژیم اقتدارگرا. 2- استقرار رژیم دموکراتیک. 3- تحکیم رژیم دموکراتیک. در ایران سال 57 رژیم اقتدارگرای پهلوی پایان یافت و جمهوری اسلامی بر اساس مبانی ساختاری یک حکومت دموکراتیک یعنی قانون اساسی، انتخابات، مجلس، تفکیک قوا، احزاب و جامعه مدنی مستقر شد. فرض اولیه این است که دموکراسی پس از سال 57 تحکیم نشد و از دل این قضاوت سؤالاتی مطرح شد. سؤال اساسی این است که چرا؟

اگر بخواهیم درباره این پرسش از زاویه نگاه شهروند دردمند صحبت کنیم پاسخ این است که عدم وجود فرهنگ سیاسی دموکراتیک سبب ناتوانی در تحکیم دموکراسی شده است. به عبارت دیگر اگر فرهنگ قانون مداری و مداراگری در سطح جامعه رواج داشته باشد، استقرار و استحکام دموکراسی پس از آن امکانپذیر خواهد بود.

من فکر می کنم فرهنگ سیاسی، قانون مداری و مدارای اجتماعی یکی از پیامدهای دموکراتیزاسیون است. یعنی شکل گیری و کارایی نهادها و تنظیم سازوکارهای دموکراتیک ارتباط متقابل بین دولت و جامعه یا به شکل وسیعتر بین صاحبان قدرت و باقی مردم می تواند بسترهای اجتماعی و انگیزه های فردی و عقلانی برای رفتار قانون مدار و با سعه صدر را فراهم کند.

به عبارت دیگر می توان گفت وقتی شرایط کلی جامعه تداعی کننده ثبات و امنیتی قابل قبول باشد، و مردم برای اداره امور خود در عرصه های مختلف زندگی قادر به برنامه ریزی و داشتن چشم اندازی بلندمدت باشند، وسعت و عمق آرامش و اعتماد متقابل افزایش یافته، فرار از قانون و قاپیدن حق دیگران تعریفی از زرنگی نمی شود. این روند اگر در طول زمان ادامه داشته باشد، محاسن یک فرهنگ سیاسی و اجتماعی قانون مدار و اخلاقی که هم مورد نظر علم اداره جامعه و هم مورد نظر مذهب است، بخشی از روند معمول رفتار مردم خواهد شد.

در این باره جنبه دیگری هم وجود دارد که بیانگر تاثیر فرهنگ دموکراتیک بر تحکیم دموکراسی است و به موافقت من با دیدگاه شهروند دردمند مربوط است.

از آنجایی که بازگشت جوامع از دموکراسی به سطحی از اقتدارگرایی همواره امکانپذیر است، در جامعه ای که قبلا زیرساختهای اقتصادی و اجتماعی مناسبی در آن فراهم شده، امکان اصلاح نقصها، حل کردن تعارضات و تحکیم و تثبیت مجدد شرایط دموکراتیک و برقراری عدالت اجتماعی بسیار بیشتر است.

اجازه بدهید با مثالی موضوع را روشنتر کنم. گذار از حکومتهای استبدادی به دموکراتیک به شیوه های مختلفی ممکن است رخ دهد. مثلا از طریق جایگزینی و انقلاب، از طریق مداخله خارجی، ازطریق مصالحه نخبگان  و برخی موارد دیگر. گذار به دموکراسی بوسیله مداخله خارجی معمولا زمانی رخ میدهد که نخبگان اپوزوسیون و نیروهای اجتماعی، به دلیل شدت اقتدارگرایی نظام سیاسی، قادر به اصلاحات از داخل نیستند.

در این حالت معمولاشرایط نهادی و ساختاری مناسب برای تداوم دموکراسی وجود ندارد. مانند نمونه عراق و افغانستان. نتیجه این است که تحکیم و تثبیت دموکراسی بسیار مشکل و بازگشت به شکلی از حکومت اقتدارگرا بسیار محتمل می باشد.

حالا به کشورهای آلمان، اتریش و ایتالیا نگاه کنیم. این کشورها نیز پس از شکست در جنگ جهانی دوم تحت تاثیر حضور و نقش پررنگ نیروهای پیروز، به سازوکارهای دموکراتیک تن دادند اما یکی از تفاوتهای اساسی بین عراق و افغانستان با اتریش و آلمان در این است که این کشورهای اروپایی جزو کشورهای سرمایه داری مرکز بودند و ساختارهای اقتصادی و زمینه های اجتماعی مناسب برای حمایت از دموکراتیزاسیون در آنها وجود داشت. به همین دلیل نمی توان به کیفیت و سرعت بهبود شرایط در عراق و افغانستان مانند آلمان و اتریش خوشبین بود. من فکر میکنم وجود زمینه های فرهنگی مناسب در چنین وضعیتی می تواند بر کیفیت بازسازی ساختاری تاثیرگذار باشد.

یک نکته دیگر را به نظرم رسید باید بیان کنم. اینکه من قصد ندارم نقش و تاثیر مردم را در تغییر و اصلاح جامعه در حوزه های مختلف نادیده بگیرم. در جوامعی که نهادهای مدنی ضعیف، ناکارآمد، یا ابزاری در دست قدرت حاکم هستند، حقیقت جویی، مسئولیت پذیری و آزادگی افراد می تواند مانع از تبدیل شدن مردم سالاری به مردم سواری شود.

تحلیل جالبی در کتاب نظریه های متاخر جامعه شناسی ترجمه و تالیف حمیدضا جلایی پور و جمال محمدی، در سطح کلان و از منظر دو توکویل خواندم که نقش افراد خاص را در اصلاح جامعه مورد تاکید قرار میدهد. مطلب جالبی است و به زودی خلاصه ای از آنرا در وبلاگ خواهم گذاشت.

به دلیل طولانی شدن این نوشته، در پست بعد در رابطه با الزامات تحکیم دموکراسی که بخش بعدی سؤال جناب خورشید بود صحبت خواهیم کرد.


نگاه دوستان (13)

آقای خانجانی در بخش نظرات پست قبل سؤالاتی را مطرح کردند که ملاحظه می فرمایید.


جامعه شناسی حقیقتا علم پیچیده ایست و به خلاف علوم ریاضی و فنی که داده ها و قوانین مشخص هستند و نتایج قطعی می دهند فکر می کنم برای علوم انسانی مسئله پیچیده تر است.
و حالا یک سوال: آیا دموکراسی قانون خوشبختی برای تمام بشریت است؟ آیا اینگونه نیست که غرب از ریشه ها و نظامهای اجتماعی فرهنگی اقتصادی متفاوتی از قرون قبل برخوردار بوده و در طول تاریخ تجربیات خاص خود را داشته و اکنون به چیزی به نام دموکراسی رسیده است و این می تواند برای ما و سایر کشورها که گذشته متفاوتی داریم و تجربیات خاص خود را داشته ایم نتیجه چیز دیگری غیر از دموکراسی باشد؟
آیا کشوری مثل چین برای رسیدن به توسعه همان مسیری را رفته که آمریکا؟ آیا توسعه چینی همان توسعه آمریکایی است؟


اول فکر میکنم باید این نکته را عرض کنم که مفهوم توسعه وسیع تر از دموکراسی است و دموکراسی بیشتر به حوزه سیاست و اجتماع مربوط می شود. در حالیکه توسعه در ابتدا مفهومی اقتصادی بود که بعد جایش را در پژوهشهای انسانی و اجتماعی پیدا کرد. گرچه این افتراق با این وضوح در واقع وجود ندارد و ابعاد مختلف توسعه به یکدیگر مربوطند.

در مورد علوم انسانی هم درست می فرمایید نه شیوه ای قطعی وجود دارد و نه پیامدی قطعی. هر چه هست، تلاش برای پیدا کردن بهترین راه ممکن است و همیشه بخشی از پیامدها پیش بینی نشده باقی خواهد ماند.

ببینید چون خوشبختی یک مفهوم واحد ندارد، قانونی هم برای رسیدن به خوشبختی نمی توان وضع کرد، اما دموکراسی شیوه ای از اداره زندگی اجتماعی است که در لوای آن، حق انسانها برای پیگیری مفهومی که از خوشبختی و سعادت دارند، محترم شمرده میشود. (گرچه اینکه چرا مفهوم خوشبختی از نظر انسانها شکل و شمایل خاصی دارد امروز مورد سؤال قرار گرفته است!)

همانطور که می توان از دانش موجود در فضانوردی استفاده کرد و ماهواره به آسمانها فرستاد؛ همانطور که می توان از دانش موجود در پزشکی استفاده کرد و سلولهای بنیادی تولید نمود؛ می توان از دانش موجود در علوم اجتماعی برای کنترل قدرت استفاده کرد؛ برای ایجاد عدالت اجتماعی استفاده کرد؛ برای کنترل فساد استفاده کرد؛ برای اجرای قانون استفاده کرد؛ برای استفاده بهینه از امکانات و افزایش بهره وری استفاده کرد؛ برای کنترل جرائم اجتماعی استفاده کرد و بسیاری دیگر.

حالا این مطلب را در نظر بگیرید که دموکراسی در بین انواع شیوه های اداره جامعه، بهترین پیامد را در شاخصهای توسعه انسانی، اجتماعی، اقتصادی و ... ایجاد کرده است. البته این اصلا به معنای بی عیب بودن این سیستم نیست، کما اینکه در حال حاضر در حال بازاندیشی و نقد شدن است.

اما در مورد تفاوتهای ساختاری موجود بین جوامع، می توانم عرض کنم که دموکراسی دارای یک سری مبانی و اصول است. اما تا جایی که من خبر دارم نمی توان دو نقطه را پیدا کرد که دارای شکل یکسانی از دموکراسی باشند.

مثل اینکه ساخت یک آسمان خراش، یک سری اصول و مبانی ثابت و مشخص دارد که باید رعایت شود، مثلا نسبت بین اندازه سازه  با کیفیت و کمیت پِی، یا عملکرد ساختمان در برابر عوامل طبیعی مثل بادهای شدید یا زلزله؛ اما آنچه تعیین می کند که این نسبتها چطور باشد، و ساختمان چگونه ساخته شود، و چه شکلی داشته باشد، شرایط خاص محیطی (مثلا ویژگیهای جغرافیایی) و نیازهایی است که قرار است آسمانخراش برای پاسخ به آنها ساخته شود.

مسئله در علوم انسانی این است که راه انطباق اصول دموکراتیک با ویژگیهای زمینه ای هر جامعه (مثل ویژگیهای فرهنگی، جمعیت شناختی، ایدئولوژیکی، فرصتها و محدودیتهای طبیعی و ...)، باید بوسیله همان جامعه پیدا شود. یعنی گزینه ای از قبل موجود نیست تا آنرا انتخاب کرد، دانشی وجود دارد که باید از آن استفاده نمود.

همینجا نکته دیگری مطرح می شود. همانطور که کیفیت و کارایی ساختمانها را می توان در یک طیف قرار داد، کشورهای مختلف را نیز در اجرایی کردن و تحکیم دموکراسی می توان در یک طیف قرار داد. یعنی اینطور نیست که آمریکا دموکراتیک باشد، ایران دیکتاتوری. این کشورها در نقاط متفاوتی از پیوستار دموکراسی قرار می گیرند. نه آمریکا دموکراسی محض است و نه ایران، دیکاتوری محض.

در ایران سطحی از توسعه و دموکراسی وجود دارد، اما توسعه ایرانی با توسعه آمریکایی فرق میکند. همانطور که توسعه چینی با توسعه آمریکایی یکی نبوده است.


نگاه دوستان (12)

جناب آقای خانجانی ذیل پست زندگی ایرانیان: توهم توسعه، توقع رفاه سؤالات زیر را مطرح نمودند که درباره شان صحبت می کنیم.

۱ - تولید علم و فرآیند صنعتی شدن از کی و با چه عواملی در غرب آغاز شد؟ ما اکنون دوران "پیش از صنعتی شدن" اروپا را می گذرانیم یا کجا هستیم؟

۲ - مالزی و ترکیه به تولید علم مشغول شده اند (اقلیم خود را شناخته به تولید میوه بومی خود می پردازند) و یا مصرف کننده معلومات و مصنوعات و محصولات (دموکراسی رفاه) غربی ها هستند؟

 

ضمن عرض سلام و سپاس از توجه شما

تولید علم و فرایند صنعتی شدن در اروپا نتیجه ی مجموعه ای از تغییرات در ابعاد مختلف حیات اجتماعی غرب بود که به عنوان رنسانس می شناسیم. همانطور که عرض کرده بودم توسعه در ابعاد گوناگونش در کشورهای غربی فرایندی درونزا بود. اینطور نبود که هدفی بنام صنعتی شدن را تعریف کرده و بعد با موفقیت آنرا محقق کرده باشند. این تفاوتی بنیادی بین کشورهای توسعه یافته غربی با سایر کشورهای در حال توسعه است.

حالا رنسانس و عواملی که در غرب سبب توسعه علم و انقلاب صنعتی شد را بگذارید کنار. در کشورهای غیرغربی چه اتفاقی افتاد؟ اینجا رنسانسی اتفاق نیافتاد. اصولا شرایط شکلگیری چنین تحول همه جانبه ای در شکل کشورهای غربی مهیا نبود؛ اما همه کشورها از پیامدها و نتایج این تحول تاثیر پذیرفتند. بنابراین فکر میکنم در کشورهای غیر اروپایی بیشتر از سؤال درباره یک انقلاب صنعتی یا یک رنسانس شرقی ، سؤال درباره تاثیرات حادث شده می تواند مفید باشد.

پیامدی که از برخورد غرب قدرتمند با هر کدام از کشورهای غیرغربی آن دوران ایجاد شد، کاملا به شرایط زمینه ای و ساختارهای اجتماعی آنها مربوط میشود. در این کشورها چون هدفی بلند مدت به نام توسعه تعریف شد که در یک نسل قابل تحقق نبود، انواع متفاوتی از دولتها عهده دار پیشبرد فرایند توسعه شدند. در این بین سازمانها و نهادهایی بین المللی نیز بوجود آمدند و در هدف گذاری، هدایت و حمایت از پروژه توسعه دخالت کردند.

سازمانهایی مانند بانک جهانی، صندوق بین المللی پول و ... . اما آنها از اختلافات موجود در ساختارهای اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی کشورهای خواهان توسعه فاکتور گرفتند و برای همه، نسخه واحدی برای صنعتی شدن پیچیدند که آزادی و رفاه از پیامدهای ناگزیر آن بود. دوره ای عدم مداخله دولت در توسعه و اطمینان به سازوکارهای بازار (نظریه کلاسیک، آدام اسمیت)، دوره ای دخالت دولت به منظور رفع ناکارآمدیهای نظام سرمایه داری (نظریه های کینزی)، دوره ای مداخله حداقلی به منظور کاهش هزینه های ناشی از مداخله مستقیم دولت (نئوکلاسیکها، فریدمن) و ... .

در حالیکه در غرب دولتها خودشان محصول توسعه بودند.

شاید برایتان جالب باشد یک شمای کلی از اصلی ترین دیدگاههای شکلگیری دولت مدرن در اروپا را بدانید. این کمک میکند یکی از مهم ترین ریشه های تفاوت فعلی کشورهای غربی با سایرین روشن شود و اینکه گفته میشود باید دولتها ظرفیتهای نهادی و ساختاری مورد نیازشان برای اجرای برنامه های توسعه را فراهم کنند به چه معناست.

 اول اینکه با جستجویی در اینترنت تعریفهایی از دولت مدرن دیدم که مورد نظر من در این بحث نیست. بنابراین منظور از دولت مدرن، دولتی است که در آن قدرت در اختیار یک شخص خاص نیست. قدرت غیرشخصی است. حتی اگر برای فرد یا افرادی اختیارات خاصی وجود داشته باشد، بوسیله هنجارهایی رسمی و مکتوب به آنها داده شده است. مثل اختیار مطلق العنان پادشاهان بر رعیت نیست.

با این مقدمه سه دیدگاه در رابطه با پیدایش دولت مدرن در اروپا را بیان میکنم. دیدگاههای: مدیریتی؛ نقش نظامیان؛ و اقتصادی.

از دیدگاه مدیریتی، وضعیت موجود در اروپای قرن 11 تا قرن 16 منجر به شکلگیری دولت مدرن شد. روایت علّی آنان یا به زبان دیگر مجموعه ای از علل که منجر به شکلگیری دولت مدرن میدانند، اینگونه است که پس از سقوط امپراتوری روم، کلیسای کاتولیک توانست مسیحیت کاتولیک را در اقصی نقاط اروپا رواج داده و زبان لاتین را بعنوان زبان دینی، ادبی و علمی عمومیت بخشد. این اقدام کلیسا سبب ایجاد یک "هویت واحد" و یکپارچه در سراسر اروپا شد و بعدها بر شکلگیری دولت - ملتها تاثیر گذاشت. ایجاد هویت واحد امروزه هم یکی از بنیانهای اصلی استحکام دولت – ملتهاست.

مرزهای کشورهای اروپایی طی جنگهایی دائما در حال تغییر بودند و تثبیت این مرزها نیاز به اعمال قدرت از بالا داشت تا محدوده های سرزمینی مشخص شوند. برای جنگیدن و حفظ قلمرو بدست آمده به ارتش دائمی نیاز بود و برای تامین نیروها و نیازهای این ارتش باید سازمانهایی برای آموزش و استخدام نیروها، و برای جمع آوری مالیات جهت تامین هزینه جنگ و ارتش ایجاد میشد.

فرایند مداوم استخدام؛ ابداع، اقتباس و اصلاح سازوکارهای موفق تر مالیات ستانی؛ کنترل و توزیع منابع که پایه شکلگیری نهادهای سیاسی است؛ فراهم آوردن خدمات قضایی به اجتماعات محلی و مواردی از این دست منجر به ایجاد دولت مدرن شد. فرایندی که در اروپا "قرنها" طول کشید. از این جهت شکلگیری دولت مدرن در اروپا منحصر به فرد است. نقطه تمایز نظریه مدیریتی با سایر دیدگاهها در این است که ریشه ایجاد دولت مدرن را در کارکردهایش در درون جامعه و نه کارکردهای مربوط به امور خارجی میداند.

دیدگاه دوم با تاکید بر اهمیت نقش نظامیان، شکل گیری دولت مدرن را پاسخ به الزاماتی میداند که از خارج وجود داشتند. بدین ترتیب که اولویت اول هر فرمانروا و قدرتی، حفظ و تثبیت خودش است. فرمانروایان برای جنگیدن باید از جامعه منابع کسب میکردند. یعنی باید پول را از کسانی که پول داشتند، یعنی فئودالها می گرفتند و آنها به راحتی پول نمی دادند. از طرف دیگر جنگیدن های طولانی سبب ایجاد سازمانهای لجستیکی شد که به شیوه ای عقلانی اداره میشدند. این عقلانیت در ارتباط مداوم خود با سایر بخشهای جامعه به آنها نیز نفوذ کرد.

بنابراین جنگ برای حفظ قدرت سبب شد تا قدرتهای حاکم، حضور نمایندگانی از گروههای صاحب ثروت جامعه را برای استفاده از امکانات مالی آنها درون مجموعه خود بپذیرند و این الزام مبنای ایجاد و رشد نظامهای نمایندگی (با تسامح میتوان گفت احزاب) در اروپا شد؛ در همین حین جنگها تمرکز قدرت را نیز ممکن ساختند. این عوامل در کنار هم منجر به پیدایش دولت مدرن شدند.

دیدگاه سوم یا دیدگاه اقتصادی که ریشه های تفکرات مارکسی را تداعی میکند، شکلگیری دولت مدرن را نتیجه نیاز اقتصاد سرمایه داری به تضمین فرایند استثمار می بیند. اینکه برای انجام مبادله به امنیت نیاز هست و به نیرویی اجرایی که بتواند اجرای قراردادها را تضمین کند. به قدرتی که بتواند این امور را "بدون خشونت" انجام دهد. مالیات را با قرارداد باید گرفت و نه با اسلحه.

پذیرفتن هر یک از دیدگاههای فوق یا ترکیبی از آنها یک نتیجه مسلم را بدست میدهد. اینکه نیازها و توانمندیها در غرب پا به پای یکدیگر رشد کردند. حالا با این توضیحات میتوانم بگویم که نمیتوانیم تعیین کنیم نسبت به اروپا اکنون در کدام نقطه قرار داریم. بالندگی و تثبیت ماهیت این جوامع بر مبنای مواد و مصالحی است که در اینجا وجود نداشت و فراهم نشد. فقط میتوان پرسید برخورد غرب با جوامع گوناگون چه تاثیری بر آنان داشته است؟ چه منطقی سبب رشد و شکوفایی برخی شده و چه عواملی رشد و شکوفایی را در برخی دیگر به تاخیر انداخته، یا کند کرده است؟

اگر اجازه بدهید در رابطه با سؤال شما در مورد مالزی و ترکیه در دو پست جداگانه صحبت کنیم. در یک پست راجع به مالزی و دیگری راجع به ترکیه.


 پی نوشت: بخش نظرات این پست ظاهرا اشکال فنی دارد.

می توانم نظرات شما را از طریق ایمیل یا در بخش نظرات پست قبل دریافت کنم.

دیدگاه آقای اسدی (شهروند دردمند) را درباره این نوشته مشاهده میفرمایید.

سلام
به مطلب بسیار دقیق و عمیقی اشاره کردید:
«توسعه در ابعاد گوناگونش در کشورهای غربی فرایندی درونزا بود. اینطور نبود که هدفی بنام صنعتی شدن را تعریف کرده و بعد با موفقیت آنرا محقق کرده باشند. این تفاوتی بنیادی بین کشورهای توسعه یافته غربی با سایر کشورهای در حال توسعه است.»
دقیقاً همین مسأله در خصوص شعر و شاعری نیز وجود دارد. یعنی شعر برونداد و محصول تحولات درونی شاعر و حرف‌های ناگفته‌ای است که بر روی قلب شاعر سنگینی می‌کند که با ذوق و قریحه‌ی شاعری وی ممزوج می‌شود و بر روی کاغذ منعکس می‌شود.
حالا اگر کسی به این مسأله دقت نداشته باشد و شعر را صرفاً کنار هم چیده شدن موزون کلمات ببیند، دچار سطحی نگری شده است.
به تعبیر دکتر شفیعی کدکنی، شعر شاعران معاصر عمدتاً کنسرو کلمات است تا شعر.
در خصوص توسعه نیز همین گونه است. افرادی مثل رضاخان که توسعه را در برداشتن حجاب و تأسیس خط آهن می‌دیدند و از لایه‌های زیرین توسعه بی‌خبر بودند، به ظواهر توسعه پرداخته بودند.
دکتر ضیائی از اساتید توسعه گردشگری می‌گفت: «هیچ نسخه‌ی از پیش‌نوشته شده‌ای برای توسعه‌ی ایرانی وجود ندارد و هیچ کسی به غیر از خودمان نمی‌تواند این نسخه را برای ما بنویسد» ما خودمان این قدر باید مشکلات و موانع توسعه را بررسی کنیم و راه‌حل‌های مختلف را احصاء کنیم تا به آن دست بیابیم.
از مطلب شما بسیار استفاده کردم و واقعاً لذت بردم
با تشکر
..........................................................................
سلام
تطابق خیلی جالبی بود :)
با نظر دکتر ضیائی کاملا موافقم و در پستهای بعدی انشاالله خواهم نوشت که چطور ساختارهای اجتماعی در مالزی و ترکیه بر چگونگی فرایند توسعه در آنها تاثیر گذاشته اند.
از لطف شما خیلی ممنونم.


نگاه دوستان (11)

آقای اسدی (وبلاگ شهروند دردمند) در رابطه با موضوع نظم دسترسی باز و نظم دسترسی محدود به نکاتی اشاره کردند و آقای خانجانی نیز در رابطه با شرایط آستانه ای سؤال پرسیدند. در این پست موضوعات فوق را مطرح می کنیم.

.........................................................................................................................................

سلام
مطلب تحليلي بسيار خوبي از نقش ساختار و عامليت در اصلاحات كشورهاي در حال توسعه بود.
فقط چند نكته:
به اين عبارت از متن دقت كنيد: "اصلاحات ساختاری هم بدست افراد صورت می گیرد اما در این نوع اصلاح، قواعد شکل دهنده به رفتارها تغییر میکند. اینکه تغییرات توسط نخبگان درون قدرت حاکم قابل اجرایی شدن است به این معناست که با تاثیرگذاری آنها فرصتهای رسمی ساختاری برای ورود افراد بیشتری به حوزه اقتصاد و سیاست فراهم می شود"


من اين مدل اصلاحات را فقط در چين و شوروي سابق سراغ دارم. يعني حداقل در تونس، مصر و ليبي اين گونه نبود. به ياد داشته باشيد كه هر سه كشور جمهوري بودند و نه پادشاهي.


به نظرم در برخي موارد مدل اصلاحات پيجيده‌تر از اين خواهد بود. يعني اگر هيئت حاكمه راه را بر ورود تغييرات جديد و مشاركت برخي نخبگان ديگر در قدرت ببندد، پس از يك دوره ركود و خفقان، با شكست مواجه خواهد شد. نظير آن چه در بهار عربي شاهد بوديم.


موارد نقض هم زياد دارد اين مدل: مثلاً من با شناختي كه از عربستان دارم، تا پنجاه سال ديگر هم بعيد مي‌دانم فرم اداره كشور و مدل حكومت كشور از استبدادي و پادشاهي تغيير كند. يعني استبداد نهادينه شده است. از خانواده تا سازمان‌ها و كل كشور.

...............................

سلام
ممکن است برای روشن تر شدن موضوع مختصری در مورد این شروط آستانه ای بنویسید؟
با تشکر

.........................................................................................................................................

جناب آقای اسدی، جناب آقای خانجانی

ضمن عرض سلام

از آنجایی که پاسخ کامنتهای شما به یکدیگر مربوط است آنها را در قالب این پست بیان میکنم. 

 

جناب آقای اسدی بنده عرض کردم که منظور از اصلاحات، تغییر رژیم سیاسی یا عوض شدن برخی از مسئولان نیست تا تعداد جدیدی بیایند و با تغییر چند قانون مشکلات را حل کنند.

 

مسئله این است: باید نهادهای بنیادی که برای برقراری یک نظم دسترسی باز مورد نیاز است ایجاد و یا اینکه نهادهای موجود اصلاح شوند. این نهادها سبب می شوند تا فضای جامعه در حوزه های مختلف آمادگی "پذیرش" و "تداوم" نظم دسترسی باز را پیدا کند و در آستانه جایگزینی این نوع نظم با نوع قبلی قرار گیرد، که همان شرایط آستانه ای است.

 

توضیح شرایط آستانه ای پاسخ سؤال جناب آقای خانجانی است و مشخص میکند که چرا چنین اصلاحاتی با اصلاحات کشورهای عربی و با انقلاب ایران فرق دارد. در این ایده سه شرط آستانه ای مطرح شده است. حاکمیت قانون برای فرادستان؛ سازمانهای دائمی؛ و کنترل مدنی نظامیان. مسئله مهم دیگری وجود دارد. اینکه برقراری این شروط به یکدیگر مربوط است. یعنی نمی شود گفت در اینجا حاکمیت قانون برای فرادستان الویت دارد، آنرا برقرار میکنیم، سازمانهای دائمی باشد برای بعد. توضیح میدهم چرا.

 

حاکمیت قانون برای فرادستان با عوض شدن چند نفر اجرایی نمی شود. کما اینکه یکی از شعارهای اصلی آقای احمدی نژاد برای ورود به عرصه قدرت مبارزه با فساد بود. اما چقدر توانست با وجود همه حمایتهای حکومتی و مردمی که با این شعار او همراهی می کردند، موفق باشد؟

 

علت چیست که حتی وقتی اولین قدرت اجرایی کشور تصمیم می گیرد و فریاد می زند که قرار است قانون برای همه اجرا شود، این اتفاق نمی افتد؟ علت این است که اختلاف نظرها و مشکلات بین افراد و گروههای فرادست، با وجود همه تشکیلات و سازمانهای اطلاعاتی، امنیتی، محاسباتی ، قضایی و ...، نه از طریق قانون، که از طریق کدخدامنشی و با وساطت چند ریش سفید و آدم ذی نفوذ رفع و رجوع می شود.

 

پس حاکمیت قانون برای فرادستان به خودی خود نیازمند وجود مجموعه ای از نهادها و سازمانهایی است که باید اجرایی شدن آنرا ضمانت کنند. از جمله وجود سازوکارهایی برای کنترل کردن کسانیکه منابع و فرصتها را به واسطه در دست داشتن قدرت در اختیار دارند. مثلا وجود احزابی که نماینده منافع گروههای مختلف مردم باشند و بتوانند از طریق ابزارهایی مانند رسانه های ارتباط جمعی در اشکال مختلفش، بر فرایندهای تخصیص منابع نظارت کنند و مانع از ایجاد فضای امن برای گسترش فساد و سوء استفاده شوند.

 

از سوی دیگر به یک سازمان قضایی کارا و مستقل نیاز است که بتواند با تخلفات، بر اساس قانون و با قاطعیت برخورد نماید. وجود چنین سازمان قضایی به معنی ضرورت وجود سازمانهایی با عمر دائمی است. سازمانی که اعضایش را بر اساس معیارهای تخصصی انتخاب کرده و سلسله مراتب سازمانی اش  بر اساس شایستگی طی می شود. و تحت نفوذ حوزه سیاست نیست و بی ثباتی فضای سیاسی به آن منتقل نمی شود.

 

یعنی اینطور نیست که همراه با عوض شدن گروهی که قدرت سیاسی را در اختیار دارند، نه تنها مدیران رده بالا و میانی، بلکه سیاستها و اهداف سازمان نیز تغییر کند!! از طرف دیگر، پاداشهای دراز مدت و قطعی که منوط به بهره وری و عملکرد درست کارکنان باشد، سبب کاهش فساد و کنترل درونی سیستم بر خودش می شود.

 

کنترل مدنی نظامیان نیز از کاربرد زور و خشونت بر علیه مردم توسط گروههای صاحب قدرت می کاهد و این به نوبه خود سبب افزایش ثبات و مدارای اجتماعی می شود.

 

سازمانهایی با عمر دائمی به معنی وجود یک ساختار بوروکراسی کارآمد و تخصصی نیز هست که از مهم ترین فاکتورهای ثبات اجتماعی و ثبات فضای اقتصاد کلان است و یکی از ابزارهای مهم تاثیرگذار بر توسعه می باشد. این بوروکراسی تحت چه شرایطی می تواند ایجاد شود؟ چگونه می توان ساختارهای اداری را از فساد گسترده مالی و نمایندگی کردن و بازتولید قدرت سیاسی نجات داد؟ چکار باید کرد که در ادارات، قانون، تخصص، کارایی، نظم و دقت جاری باشد و نه رشوه و پارتی بازی؟

 

حالا که درآمد نفت تبدیل به سطل بزرگی ماست شده است که دولتها با آن سوء مدیریتها و ناکارآمدیهایشان را میپوشانند، چه سازوکاری می تواند دست آنها را از این منبع کوتاه کند؟ چطور می توان سلطه دولتها را از بانک مرکزی برداشت تا برای حل و فصل مشکلاتش آنرا تبدیل به کارخانه چاپ پول و تورم نکنند؟

 

چکار کنیم و چه سازوکاری را انتخاب کنیم تا بازی انتخابات صفر و یک نباشد؟ برنده انتخابات حاکم و صاحب بلامنازع همه چیز و بازنده یا بازنده ها مساوی با هیچ نباشند تا بتوانند درخواستهای گروهی از مردم را که به برنده رای نداده اند پی گیری کنند؟

 

اینها نمونه هایی از اصلاحاتی هستند که باید انجام شوند تا امکان قرار گرفتن در مسیر توسعه پایدار ایجاد شود و به نظرم بیشتر به تحول درونی ساختارها در کشورهای توسعه یافته شباهت دارد تا اصلاحاتی که قرار است در کشورهای عربی اتفاق بیافتد. با این تفاوت که کشورهای در حال توسعه می توانند از انباشت دانشی که در اثر تجربه انسانهای دیگر برای اصلاح ساختارهای اجتماعی و اقتصادی ایجاد شده استفاده کنند و آزموده ها را دوباره نیازمایند. مثلا سازوکارهای کنترل فساد اداری، یا سازوکارهای مربوط به کنترل قدرت گروه برنده در انتخابات امروز در اختیار کشورهای در حال توسعه است.

 

در مورد عربستان، درآمد سرشار نفت و موقعیت خاص این کشور در جهان اسلام ابزارهای ویژه ای برای کسب مشروعیت در اختیار آل سعود قرار داده است. ضمن اینکه این تئوری نحوه اصلاحات را در یک شکل کلی "پیش بینی نمی کند"، بلکه بر اساس چارچوب نظری که در قالب آن می اندیشد، شیوه ای را برای اجرای یک اصلاحات پایدار پیشنهاد می نماید.    

 

نگاه دوستان (10)

جناب آقای خانجانی سوالاتی را مطرح کردند که درباره آنها در قالب این پست صحبت می کنیم.

 

.............................................................................................................................

سلام


در پست "تحقق رویاها: سلطنت، مشروطه ... "
سه نوع نظم مشخص کردید که تعریف اول مربوط می شود به زمان قبل از تاریخ مکتوب.
نظم سوم شامل حال ما نیست. و نظم دوم را به "نوع حکومت ها" و "ویژگی های تحولی ملتها" مثل سطح سواد و میزان ارتباطات و مسائل دیگر ربط ندادید. و از آن بعنوان یک سازمان یا تعادل اجتماعی نام بردید.
موضوع بسیار پیچیده ایست.
حکومتها در این نظم "صاحبان قدرت" هستند و مردم مستعمره ایشان.
وضعیت مردم در این نظم نسبت به حکومتها مانند جنگیدن با افرادی مسلح و مسلط است بر بالای یک تپه (حکومت) ، که مردم بی سلاح و توشه در پائین این تپه در حال تقلا برای مبارزه با آنها هستند! افراد بالای تپه هر چقدر هم اندک بدلیل موقعیت و امکانات خود همیشه بر خیل فرودستان غالبند.


در این پست (اصلاحات ساختاری . . .) اگر درست متوجه شده باشم دو راهکار ارائه داده اید: نفوذ نخبگان خودی با توجه افزایش مبادلات غیرشخصی و روشی که هم منفعت فرادستان را بهتر کند و هم وضعیت فرودستان را.


آیا در راه حل اول باز تغییر را متوجه "فرد" نکردید و به دنبال یک (یا چند منجی) نگشته اید در صورتی این ایراد را در ابتدا "سیستمی و سازمانی" دانسته اید؟ و آیا اینگونه نیست که در صورت حضور چنین فرد یا افرادی ، سیستم و سازمان صاحب قدرت ، آنها را از میان خود دفع می کند؟


و در راهکار دوم ، آیا فاصله بهره وری های دو گروه حکومت و ملت حفظ نمی شود که اگر موقعیتی نصیب ملت شود معادلش نصیب حکومت شده و باز تعادل حفظ می شود نظم همان نظم دسترسی محدود باقی می ماند؟
با احترام

 

...................................................................

سلام

 

دقیقا درست می فرمایید. موضوع بسیار پیچیده ای است. بدلیل غالب بودن کسانیکه بر بالای تپه ایستاده اند بر خیل فرودستان است که قرار گرفتن مستقیم مردم روبروی حکومت راه حل مشکلات نیست. چون سرکوب می شوند! و اگر حرکتهای اعتراضی بسیار شدید باشد همانطور که آقای نوید در کامنت اول پست قبل گفتند منجر به دگرگونی نظام حاکم میشود، اما ساختار معیوبی که ناکارآمدی را بازتولید میکند در جای خود باقی مانده است.

 

راه حل های ساختاری هم برای اجرایی شدن نیاز به افراد دارند. شاید اگر ساختار را تعریف کنم، منظورم از راه حل ساختاری واضح تر شود.

 

هر چیز پیچیده ای از مجموعه ای اجزای بهم پیوسته تشکیل شده است. مثلا یک ماشین و یا یک ساختمان. جامعه هم همینطور است میتوان آنرا به عنوان یک کل در نظر گرفت که از بهم پیوستن مجموعه ای از اجزا با یکدیگر شکل می گیرد. یعنی اینکه دارای یک ساخت یا شکل مشخص است.

 

وقتی میگوییم دارای ساخت مشخصی است یعنی اجزای شکل دهنده به آن با یکدیگر ارتباطی نسبتا ثابت و دائمی دارند.  اجزای یک ساخت ساختمانی، دیوار، کف، سقف و ... است که به آن ساختمان شکل خاصی میدهند؛ مهم ترین اجزای یک ساخت اجتماعی عبارتند از: نقش ها، پایگاهها، گروهها و نهادها که در ارتباط با یکدیگر شکل خاصی به یک جامعه خاص میدهند.

 

در تعریف ساخت باید بین دو چیز تفکیک قائل شد: عناصر ساختی و عوامل ساختی. عناصر ساختی همان آجرها و مصالح در یک ساختمان هستند و عوامل ساختی، نیروهایی که آنها را در ترکیب با هم نگه میدارند. مثل پی کندن، سیمان، جوشها، پیچها و ... .

 

انسانها در ساخت اجتماعی، همان آجرها در ساخت ساختمانی هستند، اما با یک تفاوت اساسی و بسیار مهم. اینکه در جوامع انسانی، ساختها از طریق همان آجرهایی که از آن ساخته شده اند، از نو، ساخته می شوند. چطور این اتفاق می افتد؟

 

اگر در یک ساختمان، پی و پیچ و سیمان عامل پیوستگی است، در یک ساخت اجتماعی، ساختارهای رسمی و غیررسمی هستند که شکل خاصی به نوع رابطه آدمها با یکدیگر و با جامعه میدهند.  توضیح اینکه: ساختارهای رسمی مثل قواعد و قوانینی که تضمین اجرایی از سوی حکومت دارند، و ساختارهای غیررسمی مثل آداب و رسوم و عرفهای اجتماعی که از طریق کنترلهای محیطی غیررسمی و یا کنترلهای درونی افراد پیاده می شوند، برای رفتارهای اجتماعی افراد محدودیتهایی ایجاد میکنند. انسانها را ملزم میکنند تا از انجام برخی کارها خودداری کنند یا برخی دیگر را حتما انجام دهند.

 

مثلا هر کس که خیلی خوب نقاشی میکشد و به فنون این هنر تسلط دارد، نمی تواند وارد دانشکده هنر شود و آنچه را میداند به دانشجویان یاد دهد. مجموعه ای از قوانین یا محدودیتهای رسمی وجود دارد که سبب میشود کسانیکه تدریس نقاشی میکنند، لزوما همان کسانی نباشند که بهتر از دیگران نقاشی می کشند. یا در رابطه با ساختارها و محدودیتهای غیر رسمی فرض کنید یکی از همسایه های دوران کودکی تان را با نوه و نتیجه هایش در خیابان دیدید.  بعد از کلی احوالپرسی می گویید خیلی از دیدنتان خوشحال شدم. بفرمایید منزل در خدمت باشیم. بعید است ایشان بگویند پس یک مینی بوس دربست کنید، چهار پنچ تا سواری گران در می آید! یا الزامهایی که بوسیله آداب و رسوم فرهنگی بر افراد تحمل میشوند مثل مراسم عروسی یا عزا در بسیاری از موارد بوسیله قواعد غیررسمی حفظ شده و تداوم پیدا می کنند.

 

اما مسئله و نکته اساسی و مهم این است که اگر انسانها قواعدی را به طور مداوم و به یک شکل ادامه ندهند، ساختار و محدودیتی که سبب تداوم آن نوع رفتار می شود هم دیگر معنا ندارد. از طرف دیگر، رفتارها و روابط متقابل اگر در چارچوب ساختارهای تعریف شده و تعیین شده نباشند، قابل درک نیستند. طرد یا توبیخ می شوند. بنابراین انسانها و ساختارها دو روی یک سکه اند. همان آجرهای انسانی که هم جزء اجزای تشکیل دهنده ساخت هستند و هم به آن شکل میدهند.

 

پس از این بحث نسبتا طولانی می خواهم عرض کنم که اصلاحات ساختاری هم بدست افراد صورت می گیرد اما در این نوع اصلاح، قواعد شکل دهنده به رفتارها تغییر میکند. اینکه تغییرات توسط نخبگان درون قدرت حاکم قابل اجرایی شدن است به این معناست که با تاثیرگذاری آنها فرصتهای رسمی ساختاری برای ورود افراد بیشتری به حوزه اقتصاد و سیاست فراهم می شود. منظور یک یا چند فرد خاص نیست. مجموعه ای از افراد است که البته دارای قدرت و نفوذ متفاوت هستند.

 

درباره از بین بردن این افراد توسط سیستم مسئله این است که یکی از پایه های فکری این ایده، تهدید نکردن نظام حاکم به تجدید کلی ساختار است. در واقع هدف چه در ظاهر و چه در باطن، تغییر نظام حاکم نیست. اصلاح است برای فراهم آوردن فرصتهای رشد و توسعه که منافعش هم به حکومت میرسد وهم مردم.

 

در خصوص فاصله بهره وری بین فرادستان و فرودستان و تداوم اختلاف سطح توانایی ها باید این نکته را در نظر داشته باشید که اصلاحات ساختاری امکان فراهم آمدن نظم را به شیوه ای دیگر بوجود می آورد و از این اختلاف می کاهد. هدف از این اصلاحات جایگزین کردن رقابت، بجای رانت است. البته رانت در همه جوامع وجود دارد، اما در جوامع با نظم دسترسی محدود، رانت را در اختیار انحصار قرار میدهند و در جوامع با نظم دسترسی باز، رانت را برای رقابت خرج می کنند.

 

در حوزه ساختارهای غیررسمی نیز تاثیر متقابل افراد و قواعد بر یکدیگر صادق است. غیر از آن، نکته مهمی که باید بگویم این است که قواعد غیررسمی حاکم بر ارتباط متقابل افراد با یکدیگر حتما می تواند بر تعیین چگونگی ماهیت قواعد رسمی تاثیرگذار باشد. مثلا مدارا در سطح اجتماعی می تواند حکومتها را نیز به سمت مدارای بیشتر سوق دهد.

 

با سپاس و احترام متقابل 

 

نگاه دوستان (9)

پست زیر در پاسخ به پرسش جناب آقای دکتر بهرنگ صدیقی نوشته شده است. خدمت استاد، عرض سلام و ادب دارم و از حضور و همراهی‌شان بسیار سپاسگزارم.کامنت ایشان و پاسخ بنده را ملاحظه می فرمایید.

..........................................................................................................................................

 

ممنون جناب محمودیان
موافق شما و دیگر دوستان هستم که تاریخ مهم است و چه خوب که تمرکزتان را بر آن گذاشته اید.
داده های خوب و مفیدی هم در یادداشت تان هست.
فقط یک پرسش: چرا روایت تاریخ ایران را از صفویه آغاز کرده اید؟ چرا قبل تر یا بعدتر نه؟

..........................................................................................................................................

 

اگر نام‌هایی مانند ایران، یونان، هندوستان و چین، صرفا برای مشخص کردن مساحتی از کره زمین با حدود تعیین شده از طریق قواعد سیاسی بکار برده نشوند، نمی‌توانیم ذخیره عظیمی از فرهنگ، اندیشه و تمدن بشری را که این نام‌ها با خود حمل می‌کنند، انکار کنیم و یا نادیده بگیریم. ذخیره عظیمی که در پس تاریخ نام‌هایی مانند امریکا یا کانادا دیده نمی‌شود.

 

ایران کشوری است که مردمش امروز هم در هر کجا که باشند، می‌توانند به عدالت نوشیروان و آزادگی کوروش ببالند، اما مراد من از این روایت، یادآوری جلال و شکوه پادشاهان گذشته ایران نیست، بلکه هدف، بدست آوردن تصویری کلان و آکادمیک از روابط متقابل بین ساختارهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی کشور است. روابطی که زمینه‌های ظهور و بروز تغییرات اجتماعی را فراهم کرده‌اند و می‌توانند در شناخت موقعیت ایران معاصر کمک کننده باشند.

 

مجموعه‌ای از شرایط ملی و فراملی سبب بوجود آمدن چیزی شد که ما امروز به عنوان جهان توسعه‌یافته سرمایه‌داری می شناسیم. در سالهایی که سرمایه‌داری در حال پا گرفتن و ریشه دواندن در تاریخ بود، ایران، دوران صفویه را تجربه می‌کرد. امپراتوری ایران در زمان شاه عباس صفوی، بزرگتر از امپراتوری‌های تزار روسیه، عثمانی و هندوستان بود، اما در آن زمان بخشی از جهان سرمایه‌داری در حال ظهور نشد و اوضاع به گونه ‌ای پیش رفت که در زمان قاجارها در شرایط وابستگی و کاملا در حاشیه این جهان قرار گرفت. چطور شد که ایران جایگاه خود را به عنوان قدرتی تاثیرگذار بر تحولات بین المللی از دست داد؟

 

برای یافتن پاسخ این پرسش باید به رابطه ایران با جهان در حال صنعتی شدن و کنش متقابل بین قدرتهای خارجی با ساختارهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی از پیش موجود توجه کرد. لازمه چنین بینشی، فراتر رفتن از تعریف وقایع تاریخی و قرار دادن رویدادها در یک چارچوب فراگیر، بر اساس قواعد جامعه شناختی است؛ چارچوبی که برای تدوین تحلیلی جامع، ماهیتی بین رشته‌ای خواهد یافت.

 

برای ایجاد نگاهی کلان و علمی به تاریخ از منظری جامعه شناختی، پس از تحقیق و پرس و جو، منابع یاد شده و مقطع مورد نظر فوران، به عنوان بهترین کتابهایی که بر اساس قواعد آکادمیک نوشته شده‌اند، و بهترین نقطه برای یافتن شناختی کلی از تاریخ معاصر ایران به من معرفی شد. البته چنین برداشتی از اهمیت تاریخ‌ نگاری و یا مطالعه متون مختلف نگاشته شده درباره مقاطع مختلف تاریخی نمی‌کاهد، چرا که همین داده‌های پراکنده در نهایت مبانی تعریف نظمی کلان را بوجود ‌می‌آورند.

  

نگاه دوستان (8)

متنی که ملاحظه می فرمایید در ادامه کامنت آقای پارسا در پست "تاریخ مهم است" و در پاسخ به سوال بنده آمده است. من علوم را در دو دسته علوم طبیعی و علوم اجتماعی معرفی کرده ام و در ادامه:

.......................................................................................................................................

 

با سلام و احترام
به نظر می رسد می توان تقسیم بندی بهتری هم از علوم داشت.
هر دو این مواردی که اشاره کرده اید ذیل عنوان کلی علوم تجربی (Science) ، که شامل علوم تجربی طبیعی و علوم تجربی انسانی می شود قابل طرحند. اگر کل علوم را منحصر در این دو بدانیم آنگاه برای منطق، فلسفه، ریاضیات و شهود و درون نگری جایی در میان علوم نخواهیم یافت. گرچه به خوبی می دانیم حداقل سه تای اول پایه و اساس تمام علوم عقلی و تجربی اند.


سلام و احترام متقابل
ممنون می شوم اگر شما تقسیم بندی دقیق تری می شناسید بفرمایید.

........................................................................................................................................

 

پاسخ جناب آقای پارسا

با سلام و عرض احترام

علوم از چند جهت (مثل منبع کسب، روش تحصیل، موضوع مورد مطالعه و ...) تقسیم بندی شده اند که در رابطه با این موضوع (علم تاریخ) مهمترین آنها اینگونه می باشد:

الف) دسته بندی علوم از منظر منابع کسب علم :
- علوم عقلی (فلسفه ، منطق و ریاضیات)
- علوم تجربی 1) انسانی: (جامعه شناسی ،اقتصاد،روانشناسی و...)
2) طبیعی: ( فیزیک ،شیمی ، زیست شناسی و ...)
- شهودی (معارف بی واسطه و فراحسی)
- تاریخی برپایه اسناد و مدارک (اختلافی است و برخی آن را جزو علوم تجربی می دانند)

روشهای دستیابی به معرفت :
- شهود Intuition
- قیاس Deduction
- استقراء Induction
- بهترین تبیین Abduction

که هر علمی به اقتضای هدف و موضوع خود از یک و یا ترکیبی از این روشها استفاده می کند.
« تاریخ نگاری » از روش استقراء (به معنای جستجوی اسنادی) سود می جوید ولی « فلسفه تاریخ » هر سه روش (قیاس و استقراء و بهترین تبیین) را استفاده می نماید.

.................................................................

 

سلام و سپاس از همراهی شما

اگر فرصت داشته باشید و درباره کسب معرفت از طریق "شهود" و "بهترین تبیین" توضیح بیشتری بفرمایید، بسیار ممنون خواهم شد.

با احترام

.........................................................................................................................................

 

با سلام و احترام


معرفت شهودی معرفتی است که در آن، بین عالم و معلوم-برخلاف علوم تجربی- هیچ وسیله و ابزاری واسطه نیست. همانطور که می دانید در علوم تجربی حواس پنجگانه (به عنوان ابزار شناخت) پایه و اساس معرفت محسوب می شوند و بدون آنها درک صورت نمی گیرد. شهود، از صغری و کبرای عقلی و استدلال هم بری است. بلکه عالم، عین معرفت را در وجود خودش می یابد. از این نوع معارف با عباراتی نظیر « معارف بی واسطه » و یا « وجدانیات » هم نام برده می شود. مانند: احساسات درونی نظیر خشم، خوشحالی و ... . این نوع معرفت خطا بردار نیست (هیچ کس آزمایش یا استدلال نمی کند که ببیند آیا خوشحال است یا به خطا فکر می کند خوشحال است!؟)


بهترین تبیین(Abduction)، نوع جدید –والبته مناقشه برانگیز- کسب معرفت معتبر است که اولین بار توسط پیرس (منطق دان آمریکایی ) مطرح شد. قیاس و استقراء در این نوع معرفت جویی، نه کاملا استفاده می شوند ونه کامل کنارگذاشته می شوند. با مثالی این مورد را بهتر می توان توضیح داد:
فرض کنید یک روز صبح از در خانه خارج می شوید و در حالیکه هوا صاف است می بینید که کل خیابان ودیوارهای کوچه محل زندگی شما خیس است. برای تبیین علت آن چند فرضیه می توانید ارایه دهید:
1) چند لوله آب همزمان ترکیده و آب به در و دیوار پاشیده.
2) هم محلی ها آماده استقبال از کسی هستند و ترجیح داده اند در و دیوار را آب پاشی کنند.
3) دولت به هواپیماهای آب پاش دستور داده این خیابان را آب پاشی کنند.
و ...
یک تبیین دیگر هم این است که: باران آمده.
گرچه هیچ کدام از تبیینهای 1 تا 3 را نمی توان قاطعانه و به یقین رد کرد ولی بهترین تبیین را می توان باران آمدن دانست.

....................................................................

سپاس بسیار آقای پارسا.

 

نگاه دوستان (7)

آنچه مطالعه می فرمایید، درباره سؤالاتی است که آقای حامد خانجانی در بخش نظرات پست قبل مطرح نمودند.

 

.............................................................

 

- آیا نه این است که  حس ارزشمندی از محیط به فاطمه القا شده است؟ چه درصدی از پدران و مادران و شوهران امروزی شبیه محمد و خدیجه و علی هستند که انتظار آن است که زنانمان چون فاطمه باشند؟

 

درست است که این احساس ارزشمندی از محیط آمده، اما نه محیط اجتماع، بلکه محیط خانواده. من نمی دانم وضعیت خانواده های ما با یک صورتبندی ایده آل چقدر فاصله دارد، اما هر چه هست، آمار اعلام شده و اعلام نشده طلاق، فحشاء، فرار از خانه و روابط نامشروع، وضعیت مناسبی را نشان نمی دهد. تاکید من در این بحث بیشتر از آنکه به شرایط محیطی یا خانوادگی زنان مربوط باشد بر تک تک "خودِ زنان" است. من کاملا قبول دارم که مسائل و تنگناهای اقتصادی ریشه بسیاری از انحرافات اجتماعی است، اما این هم واقعیت است که بخش بسیار مهمی از انرژی و سرمایه های بالقوه و بالفعل جامعه تحت تاثیر متغیرهای فرهنگی و شناختی به هدر می روند که برای اصلاح و بهبود وضعیت نیاز به آگاهی وجود دارد.

 

امروز وقتی کسی بخواهد چیزی در مورد شرایط خانمها بگوید معمولا حرف از آزادی مطرح می شود. اما به نظر می رسد تلاش برای کسب آزادی تبدیل به اسم رمز اسارت در قالبهای جنسی و وقت کشیها و فرصت سوزیهای بی فایده شده است. من می گویم امروز چانه زنی برای پوشیدن لباس تنگ، نپوشیدن روسری، درس خواندن به عنوان یک وظیفه خانوادگی یا اجتماعی، نادیده گرفتن حرمت و اهمیت حفظ  یک زندگی مشترک پایدار و مسائلی از این دست، برای خانمها آزادی نمی آورد.

 

 افزایش آگاهی سبب آزادی است زیرا تعداد گزینه های پیش روی آنان را برای انتخاب کردن گسترش می دهد و وقتی تعریف آزادی اصلاح شود، انگیزه ای درونی برای رفتن به دنبال آگاهی بوجود می آید. آزادی ارزشی است که با خصلتهای ذاتی انسان هماهنگی دارد و به همین دلیل همیشه عطر آزادی و تغییر، مردم را از خانه های امن و آرامی که فقط هوایش راکد است، بیرون می کشد. چقدر عالی می شود اگر با نور آگاهی دنبال آزادی باشیم.

     

- اینکه اگر بحث دین و شرایط شبه جزیره را کنار بگذاریم وضعیت ما در ایران نسبت به حقوق و احترام به زنان در گذشته نسبت به امروز چگونه بوده است؟ اگر نخواهیم اسطوره های دینی را ملاک ارزیابی قرار دهیم ما در ایران و در کل از لحاظ حقوق انسانی در یکی دو صد سال گذشته تا امروز پیشرفت داشته ایم یا خیر؟

 

من اطلاعات دقیق و تخصصی در رابطه با وضعیت حقوق زنان ندارم، اما آنچه عیان است اینکه ارتقاء سطح تحصیلات بین خانمها سبب تغییر در وضعیت زندگی اجتماعی آنها شده است. چنین روندی پیشرفت است، اما از هزینه های صرف شده و ظرفیتها و قابلیتهای موجود به خوبی استفاده نمی شود. وضعیت حقوق انسانی در ایران طی صد سال اخیر، موضوعی تاریخی و گسترده است که حتی اگر بخواهد در قالب یک پست وبلاگ مطرح شود، نیاز به شرح زمینه ای دیگر دارد که می توان درباره اش در مجال دیگری بحث کرد.

 

نگاه دوستان (6)

ضمن عرض سلام و احترام، و تشکر از آقای پارسا که لطف نموده و نظرشان را در ارتباط با پست قبل ( نگرش: برداشتی روانشناختی یا تاثیری اجتماعی؟) برای بنده ایمیل کردند، آنرا برای استفاده همه دوستان در این قسمت به اشتراک می گذارم.

......................................................................

با سلام و عرض ادب

 

در تکمیل نظرات شما نکاتی به نظرم رسید که شاید مفید باشد:

 

نخست اینکه به نظرم می رسد علومی مانند انسانشناسی، روانشناسی و جامعه شناسی را نباید رشته هایی جدا از هم در نظر بگیریم بلکه اگر هدف این سه را « مطالعه کنش انسانی »  بدانیم هر کدام از آنها نکات بسیاری از زاویه دید مخصوص به خود ارایه خواهند کرد و هر گونه تلاشی در جهت جدا کردن این رشته ها از هم منجر به مثله شدن درک ما از واقعیت بسیار پیچیده ای به نام « کنش انسان » خواهد شد.

 

می توان رویکردهای اصلی که در هواداران جامعه شناسی خرد (با زیر شاخه های فراوان) در بین اصحاب فن به چشم می خوردبه شاخه های زیر تقسیم کرد:

 

نخستین آن، نظرگاهی است که معتقد است ساختارهای کلان و واقعیتهای اجتماعی دورکیمی وجود ندارند. هرچه هست انسان است و واقعیت انکار ناپذیر وجود او. به عنوان مثال برخی از هواداران جامعه شناسی تبادلی و جامعه شناسی وجودگرا (اگزیستانسیالیستی) از آن جمله اند.

 

دومین آن، گرچه وجود ساختارهای کلان یا به تعبیری «واقعیتهای اجتماعی» و الزامهای ناشی از آن را می پذیرد اما معتقد است آنچه را که به انتزاع، «ساختار» می نامیم چیزی جز « زنجیره های کنش های متقابل تکراری» نیستند و ساختار، فقط بر حسب کنش متقابل قابل تعریف خواهد بود. پس برای تبیین (علت یابی) هرگونه کنش (در هر سطح و حجمی) ناگزیر خواهیم بود به سطح روانی و گرایشات فردی ارجاع دهیم. مثال این دسته،  بعضی از جامعه شناسان تبادلی مانند هومنز و پدیده شناسی (چون آقای ثلاثی- متاسفانه- معادل انگلیسی واژه های اصلی کتاب ریتزر را در پاورقی ها نیاورده از این کلمه مطمئن نیستم ) مثل برگر و لاکمن و کشمکشی ها مانند رندل کالینز هستند. چون ادامه منطقی چنین برداشتی به تلفیق بین سطوح خرد و کلان خواهد انجامید امثال هکتر، ریمون بودون، نورستینا و... را هم می توان هوادار این دیدگاه دانست.

 

البته در بکارگیری روش جامعه شناسی خرد هم اختلافاتی وجود دارد که اهم آن عبارتند از:

 

اول: اعتقاد به اینکه قوانین مکشوفه در سطح کنش خرد را می توان در سطوح بالاتر (مثل سازمانها و نهادها) به کار گرفت. در حقیقت کنشگران حقوقی همانگونه عمل می کنند که کنشگران حقیقی. شاید معروفترین هوادار این دیدگاه جیمز کلمن باشد که در مقطعی به عنوان رییس انجمن جامعه شناسی آمریکا هم انتخاب گردید.

 

دوم: اصل را بر این می گذارد که در تحلیلهای جامعه شناسانه، افکار و اعمال شخصیتهای خاص (به عبارتی لیدرهای اجتماعی) باید به دقت تحلیل شود. این جمله از بودون این مرام فکری را نشان می دهد: « یعنی اگر این نظریه[کلان نگر]  را بپذیریم باید از روانشناسی آدولف هیتلر در بوجود آمدن و تداوم نازیسم در آلمان کاملا صرفنظر کنیم.»

 

 سوم: که فراگیرتر و پذیرفته شده تر است بیان می دارد که هیچ تحلیل اجتماعی بدون ارجاع به سطح خرد پایان یافته نخواهد بود. توضیح آنکه اگر جلوی هر گزاره خبری اصلی یک تحلیل کلان نگر (مثل خودکشی دورکیم یا انقلاب پرولتاریایی مارکس) یک کلمه « چرا؟ »  قراردهیم و بعد از جواب این چرا، چرا های دیگر را هم به همین ترتیب بگذاریم درنهایت تحلیل ما به یک تمایل روانی انسانشناسانه ختم خواهد شد.

 

جمله معروف هومنز که «بگذارید تحلیلهایشان را تا هر سطحی که می خواهند ادامه دهند... من تضمین می کنم که در نهایت بدون استفاده از اصلی از اصول روانشناسی این تبیینها ناکام خواهند ماند » بیانگر چنین نظری است.

 

در پاسخ به دغدغه مطروحه شما در این پست که استفاده از معلومات شاخه های مختلف علوم در جهت توسعه بهبود می باشد، باید گفت که هر کدام از شقوق بالا راه حل جداگانه ای پیشنهاد می دهند که البته پذیرش هریک ریشه در تعیین موضع در انسانشناسی خواهد داشت.

 

بنابراین  شایر بهتر باشد ( از قصد این جمله را ایتالیک کردم که بعدا کسی نگوید چرا گفتی «باید...»!؟ ) دراولین فرصت، پستی در مورد انسان شناسی(به جای تاریخ) بنویسید.

 

با تشکر و آرزوی توفیقات روزافزون.

 

نگاه دوستان (4)

در ادامه بحث پست "جامعه بی معرفت!" نگاه آقای فرهادزاده را در ادامه پرسش و پاسخی که در بخش نظرات آن پست شد، اینجا ملاحظه میفرمایید.

.........................................................

سلام

1- در سطح نظری وجود جامعه ی بدون معرفت امکان پذیر نیست. ولی بسته با ارزشها( و سطح بحث) می توان سطوح گوناگون معرفتی را در نظر گرفت. برخی معرفتها در برخی دوره ها موجب جهش یک جامعه شده و برخی دیگر موجب سکوت و درجا زدن جامعه می شود. همچنین وقتی در دوره ای خاص معرفتی خاص در جامعه ای خاص بوجود آمد، در دوره ای دیگر نقل مکان به معرفتی دیگر به راحتی امکان پذیر نیست(وابستگی به مسیر)

 

2-بدون شک هر جامعه ای نیاز به چارچوبی دارد ولی معرفت عنوان خوبی برای این چارچوب نیست.

 

3- در جامعه شناسی معمولاً بحث در سطح گروهی دنبال می شود. در اینجا نیز منظور از تکثر، تکثر گروهی است نه فردی. گروههای مختلف در جامعه و به تبع آن معرفتهای گوناگونی در آنها وجود دارد ولی گروهی که فرصت و منابع بیشتری (نظر تیلی) در اختیار دارد معرفتش بر سایرین می چربد.

 

4- دلالتهای سیاسی و اجتماعی اعتقاد به چارچوب واحد معرفتی خیلی خطرناک است. حتی در سطح علم نیز چارچوب واحد معرفت می لنگد.

 

5- برداشت از معرفت در هر بحث بر کل بحث سایه می اندازد.

 

6-  وجود جوامع گوناگون نشان دهنده ی چارچوبهای گوناگون، و وجود گروههای گوناگون در داخل هر جامعه ای که به جامعه ی دیگری (اعم از آرمانی یا واقعی) قائلند نشان دهنده ی معرفتهای گوناگون در هر جامعه ای است.

 

.............................................................

سلام

1- بنده عرض کردم از نظر من، جامعه فاقد معرفت هژمونیک است و دقیقا به دلیل اهمیت فرایند وابستگی به مسیر، فراهم کردن چنین معرفتی دشوار است و احتیاج به ایجاد مکانیزمهای مذاکره و آموختن مدارا دارد.

 

2- تعریف من از معرفت هژمونیک در این نوشته "معرفتی برای فراهم ساختن چارچوبهای کنش اجتماعی و دریافت ضمانت اجرایی از طرف قانون و قوه قهریه، که مورد توافق همه گروههای مردم باشد." است. اگر شما اصطلاحی تخصصی تر را در این رابطه میشناسید، ممنون میشوم بفرمایید.

 

3- "هر کس" را اصلاح میکنم. اگر "هر گروهی" بخواهد بر اساس آنچه که خودش فکر میکند درست است رفتار کند، اگر سبب پسرفت نشود، پیشرفتی هم حاصل نخواهد شد.

از نگاه من مشکل این نیست که گروههای مختلف معرفتی که نماینده گروههای مختلف اجتماعی هستند وجود داشته باشند و یا اینکه در مقطع خاصی، تحت شرایط زمینه ای، گروه خاصی کنترل منابع و فرصتها را در دست داشته باشد. بلکه معتقدم باید قواعد و اصول مشترکی وجود داشته باشد که همه گروهها، صرفنظر از این که نماینده چه نوع معرفتی هستند، به آنها پایبند بوده و در صورت گذشتن از آن پاسخگو باشند. این قاعده در هر جامعه ای که تحت سازوکارهای انتخابات و بر مبنای حق حاکمیت مشروط اداره شود، قابل تعمیم است. 

 

4- وقتی شما به وجود مجموعه ای از قواعد برای اداره جامعه، که فراگیر باشد و با حمایت قانون ضمانت اجرایی پیدا کند موافقید، پس به اهمیت وجود یک معرفت هژمونیک اذعان دارید،(من از معرفت واحدی دفاع کردم که بتواند تکثر را در خود بپذیرد. آوردن مفهوم هژمونیک همین مضمون را منتقل میکند.) میخواهید این قواعد را از کجا بیاورید؟ غیر از این است که باید ببینید کانونهای تولید معرفت جامعه کجاست؟ من مثالهایی را درباره عدم وجود معرفتی هژمونیک در جامعه، در پاسخ به سوال آقای خانجانی آوردم. در ایران امروز کدام منبع تولید معرفت را میتوان نادیده گرفت؟ میتوان حوزه را نادیده گرفت؟ میتوان دانشگاه را نادیده گرفت؟ عرف و تاریخ جامعه را هم نمیتوان نادیده گرفت. اگر هر کدام از این منابع و چشمه ها را ندیده بگیرید، در واقع بخش وسیع و مهمی از جامعه را کنار گذاشته اید و تغییر رو به بهبودی در اوضاعی که من به عنوان مسئله به آن نگاه کردم اتفاق نمی افتد.

 

5- درست است. من سعی میکنم  دیدگاهم در بیان مسائل به معرفت جامعه شناسانه نزدیک باشد و در بیان آنها، سنت و مدرنیته را در کنار هم ببینم. چون فکر میکنم هر دو در ایران دارای پایگاههای نیرومند و تاثیرگذاری هستند.

 

نگاه دوستان (3)

دیدگاه آقای خانجانی (وبلاگ شب بی چراغ) و آنچه خودم فکر میکنم را درباره پست قبل، به دلیل طولانی بودن مطالب، طبق روال وبلاگ در این پست مطالعه میفرمایید.

.......................................

سلام

به نظر شما آنچه که ما از حکومت اسلامی می خواهیم (اسلام ظهور یافته در اداره جامعه) در زمان محمد (ص) تشکیل شده بود؟ یا در زمان علی (ع)؟ (نمونه دیگری هم وجود دارد؟)

 

چه فرقی وجود دارد بین "حکومت" و "دولت"؟

 

و اگر آنچه در زمان رسول (ص) و امیر (ع) نمونه های مطلوبی بوده می تواند امروز هم به همان شکل در جوامع مدرن اجرا شود؟

 

چرا ادامه حکومت محمد (ص) می شود نزاع پیروان علی و پیروان بزرگان "عرب" ؟(روی "عرب" تاکید کردم یعنی بزرگان عرب سنتی و نه بزرگان اسلام)

 

چگونه است که حکومت علی از پس یک نا آرامی اجتماعی شروع می شود نزدیک به 5 سال درگیر جنگ با مسلمانان خروج کرده به تعبیر ما خوارج و دوستان قدیم  ( طلحه و زبیر و عایشه) پیش می رود و آخر سر نیز به قتل (شهادت) امیر (ع) توسط همان مسلمانان اسمی و یک نا آرامی دیگر ختم می شود؟

 

اسلام حکومتی (و یا دولتی نمی دانم) را باید کجا جست؟

 

حسین (ع) یک "فرد" بود ، چگونه امکان دارد اندیشه او را در "جامعه" تسری داد؟در زمان خود ایشان هم جامعه شان ایشان را نمی پذیرفت ، و چگونه خواهد امروز از پس 14 قرن و ابزارهای انتقال نادرست بسیار؟

 

دغدغه من دین است ، دین جاری در جامعه که توسط حاکمان دینی اجرا و نظارت می شود و توسط مردم پذیرفته و عمل می شود ، شما در جامعه شناسی می دانید که این حکومت و ملت چه مختصاتی دارند؟

 .................................................

 سلام

 من متاسفانه نمیتوانم به سؤال شما درباره نوع حکومت و ویژگیهای آن در زمان محمد(ص) یا علی(ع) پاسخی دقیق و علمی دهم. کسانیکه در زمینه تاریخ اجتماعی شبه جزیره عربستان تخصص داشته باشند، قادر به ارائه پاسخی علمی خواهند بود.

 

 State در ایران به معنای حکومت، نظام سیاسی و قواعد، و government  به معنی دولت و معادل قوه مجریه است.

 

برای اسلام حکومتی در عصر حاضر نمونه ای وجود ندارد و آنچه که در زمان پیامبر پیاده شد را نیز نمیتوان در این عصر دوباره تکرار کرد. به این دلیل که جهان امروز متفاوت از جهان آن روزگار و مردم امروز متفاوت از مردم آن دوره اند. اما کاری که میتوان امروز انجام داد این است که با استفاده از سازوکارهای دموکراسی که در حال حاضر بهترین شیوه ای است که انسانها برای "برقرای قانون" به آن دست یافته اند (والبته این به معنای بی عیب بودنش نیست!)، کسانیکه در راس قدرت قرار میگیرند و یا اختیار مدیریت منابع و برنامه ریزی به آنان محول میشود را در قبال جامعه پاسخگو نگهداشت. قوانین میتوانند در راستای اصول اسلام که توسط صاحبنظران این حوزه مشخص میشود، ویژگیهای تاریخی ایران و عرف زندگی مردم تنظیم گردد.

 

 اینکه چرا در زمان پیامبر یا علی(ع) کشمکش و درگیری همواره وجود داشته، من فکر میکنم به این دلیل بوده است که ساختارهای اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و شیوه های توزیع قدرت و منافع، در تضاد با آن چیزی قرار داشت که توسط پیامبر عرضه شده بود. در واقع پیامبر با پیام برابری و عدالت در سرزمینی که با قواعد زندگی قبیله ای و عشیره ای اداره میشد، نیازی را بوجود می آورد که شبکه پذیرفته شده و جاافتاده مدیریت جامعه را دچار تنش میکرد.

 

 خلیفه های پس از پیامبر، نرمش بیشتری برای تطبیق فرامین اسلام با قواعد سنتی جامعه بادیه نشین عرب نشان دادند و توانستند حمایت بیشتری را برای اجرای برنامه هایشان جلب کنند، اما از طرف دیگر سبب پا گرفتن خوارج شدند که حکومت آنها را حکومت اسلام نمیدانستند. علی(ع) نیز با همین چالش روبرو بود. با این تفاوت که انعطافپذیری او برای تطبیق فرامین اسلام با مطالبات گروههای صاحب قدرت، به اندازه خلفای پیشین نبود. بنابراین از جانب آنان هم تهدید به حساب می آمد.

 

 امام حسین یک فرد است، اما بعضی از افراد تبدیل به نماد برخی از مفاهیم و آرمانها میشوند. آنچه که باید تسری داده شود این مفاهیم و آرمانهاست. آرمانهایی که همین امروز سازمان بین المللی حقوق بشر برای اجرایش به خودش حق میدهد به همه جا سرک بکشد. ما کوزه گرانی هستیم که با ترس و لرز، از کوزه شکسته آب میخوریم.

 

 امام حسین در یک جامعه آزاد زندگی نمیکرد. هیچ سازوکار جاافتاده ای برای آزادی بیان و اندیشه و سؤال پرسیدن از صاحبان قدرت وجود نداشت. ایشان قادر نبود به تنهایی و یا با امکانات اندکش با هجمه ها، تبلیغات سنگین و دسیسه های صاحبان قدرت مقابله کند و بنی امیه را وادار به پاسخگویی نماید. بنابراین فریفتن عوام برای یزید خیلی سخت نبود.

 

 متاسفانه متوجه منظورتان از سؤالی که در آخر مطرح کردید نشدم.

.........................

بقیه بحث را میتوانید در بخش نظرات دنبال کنید.

نگاه دوستان (2)

برای اینکه بتوانم  شرحی را، برای سؤال آقای خانجانی در خصوص ویژگی تعارضات بین کشورهای مختلف، ارائه دهم، پست زیر را تنظیم کردم که ملاحظه میفرمایید.

......................................................................

با سلام

از آنجایی که جهانی‌شدن، علاوه بر جنبه‌های مختلف زندگی انسانها مانند اقتصاد، فرهنگ و سیاست، بر نوع خشونت نیز تاثیرگذار بوده است، سعی میکنم از این طریق درباره سؤال شما، در حد اطلاعاتی که دارم، صحبت کنم.

شاید بد نباشد از این نکته شروع کنم که در کنار مفهوم جهانی‌شدن، موضوع تفاوت کشورها را از نظر جایگاهشان در ارتباطات جهانی و منطقه ای مورد توجه قرار دهیم. واقعیت این است که در این دنیای جهانی‌شده، برخی نقاط از برخی دیگر حساس‌ترند. حساس‌تر از نظر سیاسی، اقتصادی، یا ایدئولوژیکی.

مثلا غربی‌ها، تجاوز به تمامیت ارضی کویت را تحمل نکردند، زیرا کویت در منطقه‌ای به نام خلیج فارس واقع شده که از نظر اقتصادی و ایدئولوژیکی برایشان بسیار حساس است، در حالیکه به سرنوشت تبت بی تفاوت هستند. این نکته درباره ما هم صادق است. این روزها چند بار اخبار درباره وال استریت شنیده‌اید؟ حال مقایسه کنید که چقدر درباره کشمکش‌های موجود بین گروه‌های مالزیایی میدانید؟ یا تعارضات و جنگهای بین اسرائیل و فلسطین را فاجعه بارتر از جنگهای چریکی پاکستان یا پرو میدانیم. در واقع ما چیزی را مورد توجه قرار میدهیم که به ما مربوطتر است.

موضوع این است که جهانی‌شدن، سبب شده که نزاعهای محلی و منطقه‌ای، دیگر منحصر به همان ناحیه نباشند.بدلیل شبکه پیچیده‌ای از روابط متقابل اقتصادی و اجتماعی که پیامد عصر ارتباطات و اطلاعات است، حادث شدن اتفاقی در یک نقطه کره زمین، مثل خاورمیانه، در مبادلات و شرایط اقتصادی نقطه دیگری مانند اروپا تاثیر میگذارد، و برعکس.

امروز رئیس جمهور ایران، از محو اسرائیل صحبت میکند، تاثیرش را شهروندان آلمان، روی قیمت سوخت ماشین‌هایشان و بیمه‌های عمر، به شکل ملموس درک میکنند. یا بدلیل عملکرد بانکهای آمریکایی، بورسهای شرق آسیا تحت تاثیر قرار میگیرند. یا اینکه آمریکایی‌ها در وال استریت تجمع اعتراض آمیز برگزار میکنند، گروههای رسمی ایرانی برای آنها اطلاعیه ابراز همدردی و همراهی میفرستند.

کشورهای شمال و کشورهای جنوب از هم جدا نیستند و در یک مجموعه سیستماتیک عمل میکنند. بنابراین آنچه که خطری را متوجه منفعت جامعه بین‌المللی، که روز‌به‌روز با منافع ناشی از تجارت وابسته‌تر میشود کند، تحمل نمیشود، و سازمانهای بین‌المللی مانند شورای امنیت سازمان ملل، برای مداخله وارد عمل میشوند. اما همانطور که گفتم، همه اجزای این سیستم به یک اندازه اهمیت ندارند.

به همین دلیل جنگهای بی پایان در سومالی، آنقدر اهمیت نداشت که برای حل کردنش، هر کاری بکنند و نتیجه‌اش، چنان فاجعه انسانی ترحم انگیزی بود که پول خردهای قلک بچه‌ها هم برایش خالی شد، اما در درگیریهای یوگسلاوی سابق، در سال 1992، پس از سه سال تلاش بی نتیجه برای حل مشکل، آمریکا علنا به جنگی پرداخت که در سال 1995، به توافقات دیتون منتهی شد.

ما در همین روزها شاهد اتفاقاتی هستیم که در مصر و لیبی در حال رخ دادن است و میتوان بُعدی از آنرا در همین چارچوب شرح داد. تفاوت بین آنچه که بر سر کشور حسنی مبارک، با آنجه که بر سر کشور قذافی آمد، میتواند نشان دهنده عمق اهمیت این تاثیرات متقابل باشد. فقط فکر کنید چقدر طول میکشد تا اسلحه‌ها را از دست مردم کوچه و بازار در لیبی جمع کنند؟

ارتباطات بین کشورها با همه هرج و مرجی که به ظاهر دیده میشود، در چارچوب سیستمی کلی تعریف شده است. این سیستم طی فرایند تاریخی و در اثر تحولات گوناگونی شکل گرفته است که تجربه بشر را در طول دوران گذشته به دنبال خود دارد، و چون یک سیستم است، رفتارش نیز تا حد قابل توجهی قابل پیش بینی است.

آنچه که من در حد توانم بیان کردم، بخشی از واقعیت جاریست و هیجانات و اعتقادات افراد و گروهها، تاثیری در ماهیتش ایجاد نمیکند، فقط چون عضوی از این سیستم هستند، عکس العمل آنرا برمی‌انگیزاند.

اسلام، دین عقلانیت است.    

 

 

نگاه دوستان (1)

از آنجایی که نظر آقای پارسا درباره پست "مردم سالاری: پوسته یامحتوا" بیشتر از حجمی شد که در کامنت پذیرفته میشود، و جایی هم برای نظر من باقی نمیگذاشت! ایشان لطف کرده و دیدگاهشان را با ایمیل فرستادند. فکر کردم برای اینکه هم بحث را با یکدیگر سهیم شویم، و هم بتوانیم نظر دوستان را داشته باشیم، بهتر است در یک پست مطرح شود، که ملاحظه میفرمایید.

.............................................................................

با سلام و احترام

با تشکر از شروع بحث با مقدمه ای در حوزه روش شناسی علوم(که معتقدم بسیار لازم و ارزشمند است)  همانگونه که فرمودید بسیاری از واژگان در علوم اجتماعی از آن حیث که خلقتی وابسته به « تعریف » دارند، تفاسیر متنوعی را بر می تابند. بعضی از واژه ها کمتر و بعضی بیشتر. زیرا مفاهیم در چنین علومی انتزاعی یا   Abstract هستند – البته نه از منظر تعریفی که  اندرو سایر از انتزاع در علوم اجتماعی می دهد – بلکه  یعنی ما به ازای محسوس خارجی ندارند.

بنابراین واژه ای مانند مردمسالاری یا همان دموکراسی هم از این قاعده مستثنی نیست. کما اینکه انواع قرائات از این واژه را در جهان نظر و عمل می توان یافت و انواع احزاب سیاسی متنوع تحت عنوان لیبرال دموکرات، سوسیال دموکرات، دموکرات مسیحی و ... همگی مدعی قرائت صحصیح تر و کامل تر از دموکراسی اند.

به درستی نمی دانم به لحاظ منطقی و روش شناسی در علوم اجتماعی دایره تعریف یک واژه تا چه حد می تواند گسترش یابد؟ و تا چه اندازه متفکران مختلف اجازه دارند ذیل عنوان یک واژه تعاریف خود را سامان دهند؟ البته واقفم که مطابق روشهایی استاندارد در علوم مختلف هر معنایی را نمی توان به هر امری منتسب ساخت ولی تعریف این استانداردها و پذیرش آنها توسط دیگران در علوم اجتماعی هم خود داستان مفصل و پیچیده ایست.

به هر شکل آنچه که امروز در ایران از آن سخن گفته می شود نوع خاصی از حکومت یعنی دموکراسی دینی در چارچوب جمهوری اسلامی است. و آنچه که شما از مسلمات منتسب به دموکراسی فرموده اید تعریفی - اگر نگوییم کلاسیک غربی -  برگرفته مستقیم از حوزه دین نمی باشد.

من هم مانند شما به لزوم وجود احزاب فعال و متنوع و گسترش حوزه غیر دولتی (برای تبدیل تضاد بی قاعده و خشن که نتیجه ای جز تخریب و هدر رفت منابع مادی و معنوی ندارد به تضاد روش مند و سازنده) معتقدم و همه صفاتی را هم که برای دموکراسی بر شمردید مغایر با دین نمی بینم اما برای نقد آنچه که در « اینجا » و « اکنون » مردمسالاری نامیده می شود منطقا باید واژه را در همین زمینه یا Context بررسی کرد نظیر همان کاری که در پست «نقد؛ بلا یا بالندگی؟» انجام دادید.

به دیگر سخن اگر کسانی مدعی اعمال حکومتی مردمسالار با انگاره هایی مشخصند تنها در چارچوب مفهومی همان انگاره قابل نقد و اعتراضند.

مگر اینکه بتوانید اثبات بفرمایید آن چیزهایی که شما بدان معتقدید به اثبات خدشه ناپذیر عقلی مجهزند و در همه زمینه ها و چارچوبها از اعتبار لازم جهت اقناع مخاطب برخوردارند. که البته کاری است به غایت دشوار.

........................................................................

 من هم عرض سلام و ادب دارم‌

اگر مفهوم مردم‌سالاری را حاوی مجموعه‌ای از عناصر بدانیم که ماهیت آنرا شکل میدهند، با توجه به اینکه شما اجزای تشکیل دهنده آنرا (که بنده برخی را برشمردم)، مغایر با انگاره دینی بودن مردم سالاری نمیدانید، پس این اشتراک را میتوان به عنوان پایه مفهومی مردم سالاری پذیرفت.

اما نقطه تفاوت مردم‌سالاری دینی با مردم‌سالاری غیر دینی (یا آنچه که میتوان مردم سالاری کلاسیک غربی نامید) چیست؟ از نظر من این تفاوت در تدوین قوانین است. در مردم سالاری دینی، با توجه به در اکثریت بودن مسلمانان در ایران، قوانین حاکم، برگرفته از اسلام است.

نکته مهم همین است که قوانین باید برای اسلامی بودن، چه حدودی از الزامات را بپذیرند؟ چه نوع قوانینی میتوانند ایجاد کننده یک هژمونی فراگیر در کشور باشند؟ این خود داستان مفصل و ‌پیچیده‌ای است. من نظر کسانی را قبول دارم که فکر میکنند باید به این منظور، علاوه بر توجه به تفاسیر ارائه شده توسط افراد متخصص در حوزه دین، فرهنگ عرفی و اجتماعی ایرانیان و تجربه تاریخی که درباره نیروهای تاثیرگذار بر ارتباط بین معنا و کردار در جامعه وجود دارد نیز لحاظ شود. البته به خوبی میدانیم چنین فرایندی احتیاج به زمان دارد.

بنابراین مردم‌سالاری، در اینجا و اکنون، هرگونه که تعریف شود، سازوکارهای پیاده کردنش همان است که شما و من قبول داریم. کسانیکه خواهان ایجاد مردم‌سالاری دینی در چارچوب جمهوری اسلامی هستند، احتیاج به زمان زیادی دارند تا بتوانند مباحث فلسفی ایجاد چنین ساختاری را سامان داده و پس از آن به شکل عینی پیاده کنند.

تا آن زمان، پایبند بودن به سازوکارها و الزامات یک جامعه مردم‌سالار نه تنها مشکلی ایجاد نمیکند، بلکه با ایجاد تعادل و توازن قابل قبول بین نیروها و گروههای مختلف اجتماعی، علاوه بر حداقل کردن فرصتهای سوءاستفاده، سبب ایجاد ثبات و آرامشی میشود که لازمه جاری شدن عقلانیت و اندیشه، و لازمه آموختن مداراست.

همین سازوکارهای آرامش و ثبات در طول سالیان دراز، کشورهای سرمایه داری را قادر ساخته تا چالشهای بنیان‌برانداز و سهمگین را هضم کرده و دوباره به تعادل برسند.     

از این جهت فکر میکنم هر طور که بیاندیشید، چه دغدغه دین را داشته باشید، چه دغدغه میهن و چه دغدغه آزادی و انسانیت (که ناگفته پیداست هر سه بنیانهای مشترک زیاد، و نقاط افتراق اندکی دارند و گزاره‌هایی متناقض نیستند)، سازوکارهای مردم سالاری، تنها راه ممکن برای ایجاد فضای تفکر و یافتن راهی برای برقراری مدارا، تعادل و انصاف، و حرکت به سمت بهبود شرایط اقتصادی و اجتماعی جامعه است.

درباره اثبات خدشه ناپذیر بودن عقلانی آنچه که فکر میکنم، به نظرم ایده خوبی برای سنجش بهینه بودن راه‌حلها در علوم اجتماعی نباشد، در این علوم، عدم قطعیت، خودش فضیلت است!

..........

میتوانید ادامه گفتگو را در بخش نظرات دنبال کنید.