زندگی ایرانیان: توهم توسعه، توقع رفاه
در بخشهایی از تاریخ ایران که در این وبلاگ منتشر میشود آمده است که روزگاری ایران یکی از کشورهای تاثیرگذار در نظام در حال ظهور تجارت در عصر صفویه بود. اما به علل گوناگون، زمانیکه غرب و اروپا با توسعه تکنولوژی و گسترش راههای تجاری بر میزان موفقیتها و نفوذ خود می افزودند، کشورهای شرق و از جمله کشور ما در حاشیه قرار گرفتند و از کاروان پرسرعت فناوری عقب ماندند.
فرایند صنعتی شدن در کشورهای غربی، انسانهای بسیاری را به شهرها کشاند. شهرهایی که میزبان کارخانه ها بودند. در این دوران تعداد بسیاری از زنان و مردان و حتی کودکان در شرایطی سخت و با حداقل امکانات و دستمزد در این کارخانجات کار میکردند و نیروی لازم برای حرکت چرخهای توسعه صنعتی را فراهم مینمودند. کشورهای توسعه یافته امروز، سالهای زیادی حضور و زندگی افراد بسیاری شبیه به الیور توئیست را تجربه کرده اند.
اندک اندک دنبال راههای بهبود شرایط و الگوی رابطه بهینه دو سویه بین کارفرما و کارگر گشته اند و آنها را یافته اند. به نحوی که نه کارگر مورد استثمار قرار گیرد و نه کارفرمایی که سرمایه اش را وارد فعالیت اقتصادی کرده است زیان ببیند. کارگران برای حفظ حقوق خود اتحایه ها و سازمانهای کارگری را ایجاد کردند و کارفرمایان برای حفظ سوددهی سرمایه خود، حضور کارگران را مشروط به تخصص، مهارت و بهره وری بالا نموده اند.
فناوریهای جدید نیاز به نیروی انسانی تحصیل کرده داشت و کارخانه های تولید انبوه نیاز به مواد اولیه داشتند. این نیازها سبب شد تا آموزش اجتناب ناپذیر شود، ایجاد زیرساختهای ارتباطی مانند انواع راهها وجاده ها ضروری شود و دولتی که قرار بود آنها را فراهم کند نیاز داشت تا ملزومات مالی و انسانی برای اجرای طرحهایش را از جامعه کسب کند. بنابراین هر دو طرف، دولت و جامعه، برای رسیدن به اهدافشان بهم وابسته بوده و ناچار بودند برای تداوم این تعامل به قواعدی که وضع میشد پایبند باشند و در جهت بهبود آن بکوشند. این الزام بود و نه انتخاب.
تولید انبوه کشورهای صنعتی به بازارهای مصرف سایر کشورها سرازیر شد و سودهای کلان حاصل از آن به این کشورها برگشت. آنها که خوب میدانستند نجاتشان از هراس بیماری، گرسنگی و فقر، نتیجه علم و دانش و فن بوده، برای تعمیق و توسعه آن کوشیدند. از یک سو با تاکید و هزینه کردن برای علم، افزایش کیفیت و کاهش هزینه ها را ممکن کردند و از سوی دیگر با تربیت نیروی انسانی ماهر و مدیریت عقلانی مجموعه ها لوازم جا افتادن، تثبیت و تداوم موفقیتهایی که بدست آورده بودند را فراهم نمودند.
مردم اروپا از کاهش مرگ و میر، افزایش بهداشت،گسترش آموزش، ورود محصولاتی که زندگی را برایشان راحتتر میکرد، از اجاق خوراک پزی تا وسایل حمل و نقل، کاهش فقر، افزایش امنیت و ... خوشحال بودند. زندگی خود را با سالهای پیش از آن مقایسه میکردند و بهبود شرایط در همه ابعاد زندگی برایشان قابل درک و قابل لمس بود.
خُب، حالا ببینیم در روزهای پرهیاهو و پرجنب و جوش اروپا، اینجا چه خبر بود؟ خبر خیر! حکومت ها با چماق بالای سر مردم ایستاده بودند تا صدایشان در نیاید. مردم هم در حال دست و پنجه نرم کردن با زندگی برای بقا! نه از یکدیگر خبر داشتند و نه ازعالم. کشورهای غربی هم که کارخانه هایشان توقف نمی شناختند، با مهربانی تمام! مواد خام طبیعی ازانواع معادن گرفته تا نفت که عملا بدرد نخور بودند! را میبردند و محصولات زیبا و مدرن و بدردبخوی! که در کارخانه هایشان تولید می شد را به ما میفروختند.
اما مسئله ای پیش آمد. سرمایه گذاری و تمرکز کشورهای صنعتی بر توسعه دانش و فناوری سبب تولید ماشین آلات و تجهیزات جدیدی شد که بهتر کار می کردند، هزینه کمتری داشتند و سود بیشتری تولید میکردند. باید این فناوریهای جدید جایگزین مدلهای قدیمیتر میشدند. حالا باید با فناوریهای قدیمی چه کرد؟ بله! آنها را میتوان به کشورهای عقب مانده از دانش فروخت و برای اینکه بتوانند از این تجهیزات و تولیدات استفاده کنند ناچار باید بخشی از دانش نیز به آنها منتقل شود. برای نمایندگان بانفوذ این کشورها، ترغیب پادشاهان خودکامه و قدرت طلب به افزودن بر جلال و جبروتشان با استفاده از محصولات تولید شده در کشورهای مترقی کار دشواری نبود. افرادی مانند کریمخان زند در راس کار نبودند که نگران موازنه ترازهای تجاری باشند.
برای کسب دانشی که کشورهای عقب مانده را قادر به استفاده از فن آوریهای از رده خارج شده یا دست چندم کشورهای صنعتی کند، تعدادی از جوانان نورچشمی درباری و صاحب نفوذ به اروپا رفتند. آنها برگشتند به ایران و از زیبایی ها و موفقیتهای فرنگ گفتند. مثلی هست که میگوید پدری به فرزندش گفت: الهی من قربان چشمان انگوریت بشوم! بچه شروع به گریه و فریاد میکند که الّا و بلّا من انگور میخواهم! بدون اینکه درک کند انگور را در فصلش میتوان چید و خورد. باید در آب و هوایی مناسب، نهالی کاشته شود، باید برای شاخ و برگهای پراکنده و وسیعش تکیه گاه فراهم شود، باید مراقبت و آبیاری شود تا محصول به بار نشیند، چیده شود و پس از آن از طعم دلچسبش لذت برد.
اینجا هم همین اتفاق افتاد. دلمان فورا خواست طعم دلنشین توسعه صنعتی و دموکراسی و رفاه را تجربه کنیم، بدون اینکه به شرایط و آب و هوای کشورمان توجه کرده باشیم. بدون اینکه نهالی کاشته باشیم. ما دقت نکردیم که دموکراسی و رفاه محصولند. محصول باغی آباد که مدتهای طولانی آدمهای زیادی برای رشد و نجات درختانش از آفات و بلایا تلاش کرده اند و هنوز هم تلاش می کنند.
ما هر از گاهی چند که خیلی هوس انگور میکردیم، نفت میدادیم تا مقداری انگور بخریم، و وای به روزهایی که نفت خریدار نداشته باشد. کشورهایی که مثل ما پول خرید انگورهای حاضر و آماده را نداشتند زودتر فهمیدند که ناچار باید در گوشه ای درختی بکارند و باید در تعامل با دیگران روش های پرورش آنرا بیاموزند و بکار گیرند. مثل مالزی، مثل ترکیه.
ما این روزها چه می کنیم؟ واقعیت این است که هنوز داریم نام میوه ها را فریاد میزنم. عدالت، آزادی، رفاه. این نشانه خوبی نیست. باید تا حالا متوجه میشدیم که بدون کاشتن درخت، میوه ای بدست نمی آید. باید تا حالا متوجه میشدیم که باید دست دولتها را از درآمد نفت کوتاه کرد تا نتوانند برای ساکت کردن مردم چند جعبه انگور بخرند، بلکه مجبور شوند ریشه ها را تقویت کنند، صنایع را توسعه دهند، با ایجاد رقابت، شاخه های زائد را هرس کنند، برای استفاده از دانشی که بشر در طول سالیان انباشته است، با سایرین ارتباط برقرار کنند. ما اگر اصل قضیه را درک کرده بودیم، امروز درباره شیوه های باغبانی مناسب بحث میکردیم و درباره میوه ها شعار نمیدادیم.
جامعه هم بیمار شده و نشانه های نوعی اعتیاد مرگ آور را بروز میدهد. حاضر نیست زحمت کاشتن نهال و ساختن نهالستان را تحمل کند. دنبال میوه آماده است. گسترش فناوریهای ارتباطی و اطلاعاتی سبب شده تا او خودش را با مردم امروز اروپا مقایسه کند. دلش میخواهد روی میز صبحانه اش شکلات صبحانه nutella باشد و سوار ماشینهای مدل هیوندا، بنز و پژو شود، همانهایی که در خیابانهای اروپا هم دیده میشود و مارک ادکلنش فلان باشد و مارک لباسش بهمان باشد، قابلمه هایش و وسایل اتاق بچه اش "مارک" باشد و ... و ... . بله! البته که شکلات "مرسی" خوشمزه تر از آی سودا و مینوست، اما هموطن من، باغت آباد!
یادمان باشد قبل از آنکه کشورهای صنعتی شده امروز تولیدات انبوه خود را به بازارهای جهان بفرستند، از مواد اولیه ارزانی که از بازارهای غیررقابتی خریداری میکردند سود بردند، از بازارهای مصرف وسیعی که گسترش راههای تجاری در اختیارشان قرار میداد سود بردند، از نیروی کار ارزانی که به دلیل نبودن سازمانهای حمایتی تا سرحد استثمار کار میکرد، و از تکنولوژی که در دستان خودشان بود سود بردند. آن روزها مردم اروپا خودشان را با کسان دیگری مقایسه نمی کردند و خواسته هایشان پا به پای توانمندیهایی که کسب میکردند رشد کرد.
اما در عوض امروز، با پیچیده شدن شبکه روابط بین المللی و وابستگی متقابل کشورها به یکدیگر، زمان مورد نیاز برای رسیدن به جایگاهی مناسب بسیار کوتاه تر شده است به شرطی که بدانیم برای داشتن انگورهایی شیرین، موئمنان!! اول باید درخت کاشت! برای اینکه بدانید چقدر ما "مردم ایران" از باغبانی دوریم کافیست تصور کنید مثل برخی کشورهای اروپایی که این روزها ریاضتهای سخت اقتصادی را پشت سر میگذارند، دولت در ایران اعلام کند به دلیل تحریم و مشکلات اقتصادی باید دوره ای از ریاضت را برقرار کرد و به همین دلیل یارانه ها قطع میشوند! و برای اینکه بدانید "دولت ایران" چقدر از باغبانی دور است بگویید اداره بانک مرکزی (از صندوق ذخیره ارزی که فقط نامش به یادگار مانده!) از دست دولت خارج شود. بگویید ورود تکنولوژیهای نو به بخشهای مختلف اقتصادی و جذب سرمایه گذاری مستقیم خارجی برای کم کردن شکاف فنی موجود در صنایع اولویت در سیاست گذاریها باشد. بگویید ... همینقدر کافیست!
مطالب مرتبط: کل اگر طبیب بودی ... تا دانه نیفکنی ...