ما در یک محیط اجتماعی بی‌معرفت زندگی میکنیم. منظورم این نیست که افراد جامعه ما، آدمهای بی‌معرفتی هستند. هر کس، هر رفتاری که انجام میدهد، و به هر سبک و سیاقی که زندگیش را می‌گذراند، دانسته یا ندانسته، حامل و مجری نوعی معرفت است.

 

منظور من عدم وجود یک معرفت فراگیر و هژمونیک در جامعه است. معرفتی برای فراهم ساختن چارچوبهای کنش اجتماعی و دریافت ضمانت اجرایی از طرف قانون و قوه قهریه، که مورد توافق همه گروههای مردم باشد.

 

می‌توان تا حدی مقایسه کرد. یک آدم بی‌معرفت، یعنی آدمی که نمیتوان کنشهایش را در چارچوب هیچ نوع شناخت و معرفتی توضیح داد یا پیش بینی کرد. این آدم قابل اعتماد نیست. تکلیفش با خودش و دیگران معلوم نیست. نمیتواند با نگاهی بلند مدت، مسیری را انتخاب کند، و در نتیجه نمیتواند فرصت‌ها را تشخیص دهد، زمان غیرقابل برگشت و انرژی‌اش را هدر میدهد، و همیشه خیلی زود، دیر میشود.

 

جامعه‌ای که فاقد یک معرفت هژمونیک باشد، به نوعی با همین گرفتاریها روبروست. جامعه ما متاسفانه فاقد یک معرفت هژمونیک است که مورد توافق همه گروههای مردم باشد. این سؤال وجود دارد که چرا چنین است؟ آیا این گفته درست است که ورود فرهنگ غرب، این هژمونی را که در نیمه اول عهد صفوی، با تکیه به مذهب و سنت ایجاد میشد، بهم زده است و سردرگمی امروز جامعه در مواجهه با ارزشها و قوانین، ناشی از این موضوع است؟ یا اینکه مسئله را باید با عمق بیشتری مورد توجه قرار داد؟

 

کسانیکه به‌سادگی، پاسخ را ورود فرهنگ غرب از مسیرهای مختلف میدانند، راه حل را نیز به راحتی، در نفی این فرهنگ، بستن راههای ورود (تا جایی که بتوانند!) و طرد کسانی میبینند که درباره‌اش فکر یا صحبت میکنند.

اگر من که حدود اختیاراتم در تصمیم‌گیریها، به وبلاگم ختم میشود! چنین فکر کنم، بطور مستقیم در حیات اجتماعی این نسل تغییری ایجاد نمیشود، اما وقتی صاحبان فرصتهای تصمیم‌گیری ، قانون‌گذاری و قدرت، خدای ناکرده!!! اینطور ساده‌انگارانه بیاندیشند، ابعاد مسائل و عواقب، کاملا متفاوت خواهد بود.

 

جامعه‌شناسی معرفت، گرایشی در جامعه‌شناسی است که مسئله اساسی مورد بحثش، بررسی خاستگاه و منشاء ایده‌ها، افکار و سیستم‌های معرفتی جامعه است. اینکه متغیرهای ساختاری و اجتماعی چه نقشی در شکل معرفت دارند و چه فرایندی ارتباط بین جامعه و شناخت را فراهم میکند؟

صور مختلف شناخت و معرفت چه تاثیری در ایجاد قدرت و توجیه آن دارند؟ عواملی مانند جنسیت، عرف، اطلاعات و ارتباطات، چگونه بر معرفت تاثیر میگذارند و از آن تاثیر میپذیرند؟ نتایج حاصل از نوعی معرفت غالب در جامعه چیست؟ آیا به بهتر شدن روابط بین اجزای جامعه کمک میکند؟ آیا توانسته است نظمی اخلاقی، مدلل و منطقی را بین انسانها از یک سو، و ساختارها و افراد از سوی دیگر فراهم کند؟ آیا معرفت موجود، وسیله ای برای سلطه است یا چارچوبی مناسب برای عملکرد؟

 

جامعه‌شناسی معرفت دارای ماهیتی پویاست و میتواند تلاش کند تا با ارائه شناختها و معرفتهای جایگزین، یا اصلاح و ارتقاء شناختها و معرفتهای موجود، زندگی را برای افراد جامعه، نظام‌مندتر، مفیدتر، باثبات‌تر، و همراه با آرامش بیشتری نماید.

 

شاید مهمترین مسئله‌ای که این نوع جامعه‌شناسی در ایران باید به آن توجه کند، چندگانگی موجود در منابع تولید معرفت در کشور است. همین امروز، دو نظام تولید معرفت در ایران وجود دارد که نیروهایشان برای ایجاد یک برونداد شایسته در حوزه معرفت، در یک راستا قرار ندارد. نظام حوزه و نظام دانشگاه.

 

از یک منظر از لحاظ تاریخی، اولین برخورد ایرانیان با مدرنیته در زمان جنگهای ایران و روس بوده است. ولی لحظه مهم در شکل‌گیری معرفتی جدید، زمانی بود که عباس میرزا از فرستاده ناپلئون پرسید چه چیز است که پیوسته شما را بر ما پیروز میکند؟ طباطبایی اعتقاد دارد این پرسش نشان میدهد که ایرانیان به وضع خود در جهان آگاه بودند. در حالیکه پیش از آن، شکست و پیروزی را به تقدیر حواله میکردند.

 

آنها متوجه شدند که با شرایط جدیدی مواجهند. اما از لحاظ نظری، پیشینه‌ای جز سنت نداشتند. سنتی که نمیتوانست پاسخگوی شرایط باشد. بنابراین ناچار شدند در جایی دیگر به دنبال چارچوبهای عمل بگردند. از همین‌جا بود که برای اولین بار کسانی را به غرب فرستادند. وقتی که این افراد از غرب بازگشتند، اساسا معرفت و بینش سنتی را نفی کردند، بدون اینکه پایه‌های شکل‌گیری معرفت غربی را کسب کرده باشند، و روز به روز به فاصله بین تفکر روشنفکری و سنت قدمایی افزوده شد.

 

نتیجه شکل‌گیری این معرفت جدید، ایجاد نهادهای مدرن بود. مانند نهادهای درمانی و بهداشتی، قضایی و دانشگاه. دانشگاهی که بر خلاف اروپا از دل نهادهای دینی خارج نشد و روشنفکران زبان مشترکی با اهل نظر سنتی نداشتند. مجلس اول و قانون اساسی اول مشروطیت، شاید تلاشی برای پل زدن میان این فاصله و نزدیک کردن دو طرف به یکدیگر بود.

اگرچه همیشه تلاش شده تا با نزدیک شدن و در موارد زیادی، هم پوشانی قوانین مدنی و فقه که نماینده سنت قدمایی است، تعادلی ایجاد شود، اما هنوز نداشتن یک معرفت فراگیر از مفاهیم اصولی و اساسی (مثل آزادی) که مورد توافق همه گروههای مردم باشد، از پایه‌ای‌ترین مسائل معرفتی و شناختی در جامعه است.

 

 چندگانگی موجود در نظام معرفت‌سازی در ایران، باعث ایجاد اختلاف نظرهایی شده است که امکان برنامه‌ریزی یکسو برای توسعه و ترویج معرفتی خاص، که مورد پذیرش کلی و دارای پارسیمونی بالا باشد را از بین برده است. البته پر واضح است که اختلاف نظر همیشه و در همه جا وجود دارد، اما وقتی اصول و مبانی مفاهیم معرفت‌ساز مورد منازعه اساسی باشد، آنچه حاصل میشود، به هدر رفتن و شاخه شاخه شدن انرژی و توان اندیشمندانه و کمرنگ شدن تاثیر معرفت ارائه شده، بر عمل افراد جامعه خواهد بود.

 

در نتیجه‌ی چنین تفرقی، محصولات معرفتی ارائه شده به جامعه، دارای انسجام، قدرت فراگیر و هماهنگ کننده، به صورتی که قادر به ایجاد ساختاری پرنفوذ برای رفع آنومی ناشی از شرایط گذار باشد، نیستند.

 

مشکل دیگری نیز وجود دارد. اگر از این دو نظام تولید معرفت توقع درک شرایط و تولید معرفت داریم، باید از نظر نیروی انسانی، بسترهای اجتماعی، و امکانات مادی، در شرایطی باشند که توانایی تولید معرفت و تعادل جدید را داشته باشند. آیا این شرایط مهیاست؟ اگر ارتباط بین سیاست و اقتصاد، با حوزه و دانشگاه تعریف شده و معین باشد، بخش اعظم مسئله حل شده است.

 

در صورت وجود قواعد روشن ارتباطی بین نظامهای اقتصادی و سیاسی با نهادهای حوزه و دانشگاه، در زمان تحولات اجتماعی، قواعد رفتار مشخص است. اگر اینطور نباشد، و دستگاه دیوانسالاری و دستگاههای نظارتی، بازتولید قدرت حاکم باشند، مشغولیت ذهنی افراد از تولید علم و معرفت به سمت دلواپسی برای حفظ موقعیت و رعایت الزامات سوق داده میشود.

بنابراین کسانیکه در حوزه و دانشگاه، تفکر نقاد و اصلاح طلب دارند، و میتوانند سرچشمه تولید معرفت جدید، برای ایجاد تعادل باثبات باشند، چیزی را که باید از طرف ساختار تامین شود ندارند، یعنی امنیت. یک اندیشمند، ترجیح میدهد برای ایجاد فضای مناسب برای اندیشیدن، آرامشی فراهم کند و تا حد ممکن از عملیات پارتیزانی دوری میجوید!