نگاه دوستان (14)
شهروند دردمند در بخش نظرات پست قبل بیان کردند که راه رسيدن به دموكراسي از افزايش آگاهي و ارتقاي سطح فرهنگ و احترام به عقايد افراد مختلف و تحمل مخالف خواهد گذاشت. تا زماني كه در سطح فردي اينها رعايت نشود، هر كسي كه به عنوان رئيس جمهور يا نماينده مردم انتخاب شود، به بسط تفكر استبدادي و غيردموكراتيك خود ادامه خواهد داد .
خورشید ایران نیز این سؤال را مطرح کردند که چرا دموکراسی دینی را جدی نگرفتیم؟ آیا برای تحقق دموکراسی تلاشی صورت نگرفته؟ آیا نگاه منفی مذهبی ها به مقوله دموکراسی، عقب افتادگی ایران در علوم انسانی و فهم و برداشت از دموکراسی در ایران عامل اشکال در پیاده سازی آن بوده است؟
درباره دموکراسی نظرات فراوانی وجود داد. آنچه که اینجا و در پستهای بعدی مطرح می شود تحلیل و تفسیری است که فکر می کنم در عین لحاظ کردن تفاوتهای موجود در زمینه های اجتماعی کشوری مانند ایران با کشورهای غربی و شرایط متفاوت روابط اجتماعی و بین المللی قرن 18 و قرن 21، کمک می کند تا از تجربه و دانش بشری، و سازوکارهای امتحان پس داده و علمی اداره زندگی در جوامع متکثر امروز بتوانیم استفاده کنیم.
آیا در ایران تلاش برای تحقق دموکراسی صورت نگرفته؟ در ایران در سه مقطع تاریخی تلاش جدی برای گذار از حکومت های استبدادی صورت گرفت. انقلاب مشروطه به حکومت سلطانی پایان داد، اما با کودتای 1299 حکومت توتالیتر رضاشاه بر سر کار آمد. پس از آن در جنگ جهانی دوم و اشغال توسط متفقین، تلاشی 13 ساله برای تحکیم دموکراسی به سرانجام نرسید و با کودتای 28 مرداد 1332 دیکتاتوری محمدرضاشاه بر کشور چیره شد. انقلاب سال 1357 سومین تلاش جدی ایرانیان برای برقراری دموکراسی و گذار از حکومت دیکتاتوری بود. بین کشورهای خاور میانه، ایران، ترکیه و لبنان سه کشوری بودند که تا سالهای دهه 1970 گذار به دموکراسی یا دموکراتیزاسیون را تجربه کردند.
گذار به دموکراسی فرایندی سه مرحله ای است. 1- پایان یافتن رژیم اقتدارگرا. 2- استقرار رژیم دموکراتیک. 3- تحکیم رژیم دموکراتیک. در ایران سال 57 رژیم اقتدارگرای پهلوی پایان یافت و جمهوری اسلامی بر اساس مبانی ساختاری یک حکومت دموکراتیک یعنی قانون اساسی، انتخابات، مجلس، تفکیک قوا، احزاب و جامعه مدنی مستقر شد. فرض اولیه این است که دموکراسی پس از سال 57 تحکیم نشد و از دل این قضاوت سؤالاتی مطرح شد. سؤال اساسی این است که چرا؟
اگر بخواهیم درباره این پرسش از زاویه نگاه شهروند دردمند صحبت کنیم پاسخ این است که عدم وجود فرهنگ سیاسی دموکراتیک سبب ناتوانی در تحکیم دموکراسی شده است. به عبارت دیگر اگر فرهنگ قانون مداری و مداراگری در سطح جامعه رواج داشته باشد، استقرار و استحکام دموکراسی پس از آن امکانپذیر خواهد بود.
من فکر می کنم فرهنگ سیاسی، قانون مداری و مدارای اجتماعی یکی از پیامدهای دموکراتیزاسیون است. یعنی شکل گیری و کارایی نهادها و تنظیم سازوکارهای دموکراتیک ارتباط متقابل بین دولت و جامعه یا به شکل وسیعتر بین صاحبان قدرت و باقی مردم می تواند بسترهای اجتماعی و انگیزه های فردی و عقلانی برای رفتار قانون مدار و با سعه صدر را فراهم کند.
به عبارت دیگر می توان گفت وقتی شرایط کلی جامعه تداعی کننده ثبات و امنیتی قابل قبول باشد، و مردم برای اداره امور خود در عرصه های مختلف زندگی قادر به برنامه ریزی و داشتن چشم اندازی بلندمدت باشند، وسعت و عمق آرامش و اعتماد متقابل افزایش یافته، فرار از قانون و قاپیدن حق دیگران تعریفی از زرنگی نمی شود. این روند اگر در طول زمان ادامه داشته باشد، محاسن یک فرهنگ سیاسی و اجتماعی قانون مدار و اخلاقی که هم مورد نظر علم اداره جامعه و هم مورد نظر مذهب است، بخشی از روند معمول رفتار مردم خواهد شد.
در این باره جنبه دیگری هم وجود دارد که بیانگر تاثیر فرهنگ دموکراتیک بر تحکیم دموکراسی است و به موافقت من با دیدگاه شهروند دردمند مربوط است.
از آنجایی که بازگشت جوامع از دموکراسی به سطحی از اقتدارگرایی همواره امکانپذیر است، در جامعه ای که قبلا زیرساختهای اقتصادی و اجتماعی مناسبی در آن فراهم شده، امکان اصلاح نقصها، حل کردن تعارضات و تحکیم و تثبیت مجدد شرایط دموکراتیک و برقراری عدالت اجتماعی بسیار بیشتر است.
اجازه بدهید با مثالی موضوع را روشنتر کنم. گذار از حکومتهای استبدادی به دموکراتیک به شیوه های مختلفی ممکن است رخ دهد. مثلا از طریق جایگزینی و انقلاب، از طریق مداخله خارجی، ازطریق مصالحه نخبگان و برخی موارد دیگر. گذار به دموکراسی بوسیله مداخله خارجی معمولا زمانی رخ میدهد که نخبگان اپوزوسیون و نیروهای اجتماعی، به دلیل شدت اقتدارگرایی نظام سیاسی، قادر به اصلاحات از داخل نیستند.
در این حالت معمولاشرایط نهادی و ساختاری مناسب برای تداوم دموکراسی وجود ندارد. مانند نمونه عراق و افغانستان. نتیجه این است که تحکیم و تثبیت دموکراسی بسیار مشکل و بازگشت به شکلی از حکومت اقتدارگرا بسیار محتمل می باشد.
حالا به کشورهای آلمان، اتریش و ایتالیا نگاه کنیم. این کشورها نیز پس از شکست در جنگ جهانی دوم تحت تاثیر حضور و نقش پررنگ نیروهای پیروز، به سازوکارهای دموکراتیک تن دادند اما یکی از تفاوتهای اساسی بین عراق و افغانستان با اتریش و آلمان در این است که این کشورهای اروپایی جزو کشورهای سرمایه داری مرکز بودند و ساختارهای اقتصادی و زمینه های اجتماعی مناسب برای حمایت از دموکراتیزاسیون در آنها وجود داشت. به همین دلیل نمی توان به کیفیت و سرعت بهبود شرایط در عراق و افغانستان مانند آلمان و اتریش خوشبین بود. من فکر میکنم وجود زمینه های فرهنگی مناسب در چنین وضعیتی می تواند بر کیفیت بازسازی ساختاری تاثیرگذار باشد.
تحلیل جالبی در کتاب نظریه های متاخر جامعه شناسی ترجمه و تالیف حمیدضا جلایی پور و جمال محمدی، در سطح کلان و از منظر دو توکویل خواندم که نقش افراد خاص را در اصلاح جامعه مورد تاکید قرار میدهد. مطلب جالبی است و به زودی خلاصه ای از آنرا در وبلاگ خواهم گذاشت.
به دلیل طولانی شدن این نوشته، در پست بعد در رابطه با الزامات تحکیم دموکراسی که بخش بعدی سؤال جناب خورشید بود صحبت خواهیم کرد.