نگاه دوستان (13)
آقای خانجانی در بخش نظرات پست قبل سؤالاتی را مطرح کردند که ملاحظه می فرمایید.
جامعه شناسی حقیقتا علم پیچیده ایست و به خلاف علوم ریاضی و فنی که داده ها
و قوانین مشخص هستند و نتایج قطعی می دهند فکر می کنم برای علوم انسانی
مسئله پیچیده تر است.
و حالا یک سوال: آیا دموکراسی قانون خوشبختی برای
تمام بشریت است؟ آیا اینگونه نیست که غرب از ریشه ها و نظامهای اجتماعی
فرهنگی اقتصادی متفاوتی از قرون قبل برخوردار بوده و در طول تاریخ تجربیات
خاص خود را داشته و اکنون به چیزی به نام دموکراسی رسیده است و این می
تواند برای ما و سایر کشورها که گذشته متفاوتی داریم و تجربیات خاص خود را
داشته ایم نتیجه چیز دیگری غیر از دموکراسی باشد؟
آیا کشوری مثل چین برای رسیدن به توسعه همان مسیری را رفته که آمریکا؟ آیا توسعه چینی همان توسعه آمریکایی است؟
اول فکر میکنم باید این نکته را عرض کنم که مفهوم توسعه وسیع تر از دموکراسی است و دموکراسی بیشتر به حوزه سیاست و اجتماع مربوط می شود. در حالیکه توسعه در ابتدا مفهومی اقتصادی بود که بعد جایش را در پژوهشهای انسانی و اجتماعی پیدا کرد. گرچه این افتراق با این وضوح در واقع وجود ندارد و ابعاد مختلف توسعه به یکدیگر مربوطند.
در مورد علوم انسانی هم درست می فرمایید نه شیوه ای قطعی وجود دارد و نه پیامدی قطعی. هر چه هست، تلاش برای پیدا کردن بهترین راه ممکن است و همیشه بخشی از پیامدها پیش بینی نشده باقی خواهد ماند.
ببینید چون خوشبختی یک مفهوم واحد ندارد، قانونی هم برای رسیدن به خوشبختی نمی توان وضع کرد، اما دموکراسی شیوه ای از اداره زندگی اجتماعی است که در لوای آن، حق انسانها برای پیگیری مفهومی که از خوشبختی و سعادت دارند، محترم شمرده میشود. (گرچه اینکه چرا مفهوم خوشبختی از نظر انسانها شکل و شمایل خاصی دارد امروز مورد سؤال قرار گرفته است!)
همانطور که می توان از دانش موجود در فضانوردی استفاده کرد و ماهواره به آسمانها فرستاد؛ همانطور که می توان از دانش موجود در پزشکی استفاده کرد و سلولهای بنیادی تولید نمود؛ می توان از دانش موجود در علوم اجتماعی برای کنترل قدرت استفاده کرد؛ برای ایجاد عدالت اجتماعی استفاده کرد؛ برای کنترل فساد استفاده کرد؛ برای اجرای قانون استفاده کرد؛ برای استفاده بهینه از امکانات و افزایش بهره وری استفاده کرد؛ برای کنترل جرائم اجتماعی استفاده کرد و بسیاری دیگر.
حالا این مطلب را در نظر بگیرید که دموکراسی در بین انواع شیوه های اداره جامعه، بهترین پیامد را در شاخصهای توسعه انسانی، اجتماعی، اقتصادی و ... ایجاد کرده است. البته این اصلا به معنای بی عیب بودن این سیستم نیست، کما اینکه در حال حاضر در حال بازاندیشی و نقد شدن است.
اما در مورد تفاوتهای ساختاری موجود بین جوامع، می توانم عرض کنم که دموکراسی دارای یک سری مبانی و اصول است. اما تا جایی که من خبر دارم نمی توان دو نقطه را پیدا کرد که دارای شکل یکسانی از دموکراسی باشند.
مثل اینکه ساخت یک آسمان خراش، یک سری اصول و مبانی ثابت و مشخص دارد که باید رعایت شود، مثلا نسبت بین اندازه سازه با کیفیت و کمیت پِی، یا عملکرد ساختمان در برابر عوامل طبیعی مثل بادهای شدید یا زلزله؛ اما آنچه تعیین می کند که این نسبتها چطور باشد، و ساختمان چگونه ساخته شود، و چه شکلی داشته باشد، شرایط خاص محیطی (مثلا ویژگیهای جغرافیایی) و نیازهایی است که قرار است آسمانخراش برای پاسخ به آنها ساخته شود.
مسئله در علوم انسانی این است که راه انطباق اصول دموکراتیک با ویژگیهای زمینه ای هر جامعه (مثل ویژگیهای فرهنگی، جمعیت شناختی، ایدئولوژیکی، فرصتها و محدودیتهای طبیعی و ...)، باید بوسیله همان جامعه پیدا شود. یعنی گزینه ای از قبل موجود نیست تا آنرا انتخاب کرد، دانشی وجود دارد که باید از آن استفاده نمود.
همینجا نکته دیگری مطرح می شود. همانطور که کیفیت و کارایی ساختمانها را می توان در یک طیف قرار داد، کشورهای مختلف را نیز در اجرایی کردن و تحکیم دموکراسی می توان در یک طیف قرار داد. یعنی اینطور نیست که آمریکا دموکراتیک باشد، ایران دیکتاتوری. این کشورها در نقاط متفاوتی از پیوستار دموکراسی قرار می گیرند. نه آمریکا دموکراسی محض است و نه ایران، دیکاتوری محض.
در ایران سطحی از توسعه و دموکراسی وجود دارد، اما توسعه ایرانی با توسعه آمریکایی فرق میکند. همانطور که توسعه چینی با توسعه آمریکایی یکی نبوده است.