اختلال معرفتی: شاکله گریزی (1)
از آخرین باری که مطلبی در سقایسه گذاشتم مدتی طولانی میگذرد. بخشی از این تاخیر پیامد مشکلاتی بود که در بلاگفا ایجاد شد و ناچار، مانند تعداد دیگری از وبلاگ نویسان به فضای دیگری کوچ کردم و وبلاگ چشمه در این اثنا بوجود آمد که فعالیت اندکی داشت و دلیلش به بخش دیگر موضوع مربوط است. بخش دیگر موضوع، به عوض شدن فضای تعاملات، ماهیت دغدغه های جاری، و اولویتهای وابسته به وضعیتم مربوط میشد. فکر میکنم توضیح فوق را حداقل به دو دلیل باید روشنتر کنم. اول اینکه توصیف فرایند طی شده، تصویر عینی تری از آنچه عرض کردم می سازد و دوم اینکه دانستن داستان، روایتی علّی از فعالیت مجدد سقایسه فراهم می آورد.
در زمان فارغ التحصیلی از مقطع کارشناسی ارشد به دلیل ماهیت مطالعات مربوط به پایان نامه، موضوعات مرتبط با نوع ساختارهای درونی دولتها و ویژگیهای مداخلاتشان در فرایند توسعه برایم اهمیت ویژه ای یافت و علاقه مندی بسیار به پیگیری مسائل مربوطه در فضایی آکادمیک و به شکلی قاعده مند، اصلیترین دلیل شرکت در آزمون دکترا بود. با وجود همه فراز و فرودهایی که در مسیر انتخاب موضوع پایان نامه پیش آمد، نهایتا با همراهی و بزرگواری برخی از اساتید از جمله دکتر جانعلی زاده و دکتر رازقی، مطالعه فساد ادرای را به عنوان موضوع اصلی پایان نامه دکترا انتخاب کرده و کارم را با راهنمایی استاد فیروزجائیان و مشاوره ی دکتر طالبان آغاز نمودم. در مدت دو سال و اندی گذشته (از مهر 93 تا کنون)، به مدت سه ترم به شدت درگیر گذراندن دروس نظری و پس از آن آزمون جامع و تدوین پروپزال بودم که فشردگی و حجم آن، انجام فعالیتهای جانبی را محدود میکرد.
در طول این مدت، با مسائلی در رابطه با فضای تحصیل در دوره دکتری مواجه شدم که بیشتر از مسائل اجتماعی و سیاسی جاری در جامعه اسباب مشغله ی فکری بنده شد. برخی از آنها را قبلا شنیده بودم و شنیده اید از جمله سطح امکانات آموزشی که گاهی تا نداشتن کلاس و نبود صندلی دسته دار برای نوشتن، وخامت می یافت؛ کمّ و کیف تعامل بین کنشگران محیط دانشگاه؛ مشکلات موجود بر مسیر تعامل با مجامع و شخصیتهای علمی بین المللی؛ بی انگیزگی تعداد زیادی از دانشجویان دکترا که در نوع خود فاجعه است؛ نهادینه شدن کمّیّت گرایی افراطی در ارزیابی قابلیتها و توانایی های اساتید و دانشجویان؛ وجود موانع پیدا و پنهان بر سر راه فعالیتهای جمعی و مواردی دیگر. اما آنچه بنده فکر میکنم پرداختن به آن ضرورتی بنیادی است، هیچ کدام از موارد فوق نمی باشد گرچه بروزش با موارد یاد شده ارتباط دارد. چیزی که فکر میکنم مسئله ای بنیادی است، در واقع به مبنای منطقی پرداختن به تحصیلات دانشگاهی برمیگردد که گسترش دایره معرفت علمی درباره ی موضوعات مربوط به زندگی بشر، بطور مشخص در مقطع دکترا است. توضیح اینکه:
معرفت و شناخت بشر از جهان به شیوه های گوناگون حاصل میشود. شناخت جهان ممکن است از معرفت عامیانه و دانش حاصل از تجربه ی زیست انسان حاصل آید، ممکن است از مذهب بدست آید، ممکن است از فلسفه ناشی شود و ممکن است شناختی علمی باشد. در راستای ناب سازی شناخت علمی از سایر انواع شناخت، معیار "روش" را مبنا قرار داده اند و روش کسب معرفت علمی را نقطه تمایز آن از سایر انواع معرفت دانستهاند. در علوم اجتماعی نیز این اصل صادق است و تفاوت موضوع مورد بررسی علوم اجتماعی با علوم طبیعی، نقصانی در این معیار ایجاد نمیکند. در هر دو دسته از علوم امکان داوری کردن در باب یافته ها از طریق تجربه، معیار علمی بودن معرفتِ حاصل شده است. به عبارت دیگر و به زبان روش شناسی، تکنیک گردآوری داده های شما هرچه که باشد (پیمایش، پژوهش میدانی، تحلیل گفتمان، تک نگاری، پژوهش تاریخی و ...) اگر تکنیک تحلیل داده ها، امکان داوری تجربی (به روش کمی، کیفی، ترکیبی، فازی و ... ) درباره پاسخی که به سؤال یا سؤالات پژوهش داده شده را فراهم کند، شما به معرفتی علمی درباره ی موضوع دست یافته اید. این نکته مهم را هم در نظر بگیرید که روش گردآوری داده های تجربی و تکنیکی که جهت داوری در باب گزارههای تبیین گر بکار میرود، به نوع سؤال، سطح تحلیل، و پاسخ منطقی که از دل تئوری یا سازه نظری می آید بستگی دارد.
خوب، حالا شما فضای علمی در یک رشته خاص مثلا جامعه شناسی را تصور کنید که در آن، استفاده از تجربه برای رسیدن به تبیین ها یا پاسخهای علمی، هم در مقام گردآوری داده و هم در مقام داوری، به مدتی طولانی به یک روش خاص مثلا روش "الف" مورد تاکید بوده است. این بدان معنی است که اکثر اساتید به روش "الف" تسلط خوبی دارند بنابراین: آموزشهای آکادمیک بر اساس روش "الف" است؛ و دانشجویان قواعد پژوهش بر اساس روش "الف" را فرا میگیرند؛ از آنجایی که معمولا در مواجهه با مسائل این علاقه وجود دارد تا سؤالها به شیوه ای طرح شوندکه بتوان با راه و روشی که در آن مهارت وجود دارد به آنها پاسخ گفت، پژوهشها اساسا از مرحله طرح مسئله به شکلی سامان داده میشوند که در چارچوب روش "الف" بتوان برای پژوهش درباره آنها برنامه ریزی کرد (پروپزال نوشت)؛ در نتیجه اکثر قریب به اتفاق پایان نامه ها و مقالات علمی-پژوهشی به روش "الف" انجام شده اند؛ نتیجه ی وجود تعداد فراوانی پایان نامه و مقاله علمی-پژوهشی به روش "الف"، البته! موجب مشروعیت یافتن بیشتر روش "الف" و قدرت یافتن بیشتر افرادی است که به روش "الف" کار علمی انجام میدهند. بنابراین با توجه به مسیر فوق:
«واضح و مبرهن است که مشروعیت بیشتر روش "الف"، نه تنها لزوما به معنای کارآمدی بیشتر این روش در ایجاد معرفت و شناخت علمی درباره موضوعات مورد بررسی نیست، بلکه باعث میشود مسائل به دلیل محدودیتهای ناشی از مفروضات اولیه و قواعد تکنیکی روش "الف"، در قالبی مشخص طرح شده و یا اصولا از دستور کار پژوهشهای علمی کنار گذاشته شوند».
ان شالله در یادداشت بعدی درباره ی روش الفِ علوم اجتماعی ایران و پیامدهای آن بر قابلیت جامعه شناسی در ایجاد معرفت علمی و حل مسائل جامعه ایران گفتگو خواهیم کرد.