یکی از دغدغه های دائمی جامعه شناسی، ارتباط برقرار کردن بین سطوح  خُرد و کلان واقعیات و پدیده های اجتماعی بوده است. از یک سو این واقعیت انکار ناپذیر وجود دارد که فرد فرد انسانها اجزای شکل دهنده به ساختارهای اجتماعی هستند و از سوی دیگر نیز نمی توان پدیده های اجتماعی را با تفسیر ویژگیهای روان شناختی فردی تحلیل کرد.

 

در تاریخ نظریه های جامعه شناسی اندیشمندان مکتب کنش متقابل نمادین بیشترین توجه را به فرد، فراگردهای درونی ذهن و تفکر و نقش جامعه در آن دارند. اهمیت تفکر برای این گروه از نظریه پردازان، در تعریفی که از شناخته ها میدهند مشخص می شوند. آنها سه نوع شناخته را از یکدیگر متمایز می کنند. شناخته ها ی فیزیکی مانند درخت، شناخته های اجتماعی مانند معلم، و شناخته های انتزاعی مانند فکر یا یک اصل اخلاقی.

 

شناخته ها در جهان واقعی وجود دارند، اما آنچه مورد تاکید این دیدگاه قرار دارد، روندی است که کنشگر از طریق آن شناخته ها را تعریف می کند. مثلا یک درخت به عنوان یک شناخته فیزیکی واحد، برای یک گیاه شناس، نجار، دلال چوب و یک شاعر معانی مختلفی دارد که در جریان فرایند اجتماعی شدن آموخته می شود.

 

از نگاه این گروه از نظریه پردازان، اجتماعی شدن جریانی یکطرفه که در آن، انسان در دوران کودکی می آموزد چگونه روابط اجتماعی داشته باشد نیست، بلکه فرایندی طولانی مدت است که در بزرگسالی نیز ادامه پیدا می کند. آنچه در بزرگسالی رخ می دهد این است که بزرگسالان اطلاعات دریافتی را تفسیر می کنند، به آن شکل داده و پس از آن مورد استفاده قرار می دهند. از این جهت اجتماعی شدن فراگرد پویایی است که سبب پرورش قدرت اندیشیدن و تفکر می شود.

 

یکی از عناصر مهم در چنین فرایندی مفهوم "خود" است. "مید" به عنوان یکی از اصلی ترین بنیان گذاران این دیدگاه، برای "خود" دو عنصر بنیادی را معرفی می کند که در ارتباط با یکدیگر آگاهی را شکل می دهند. "من" و "در من".

 

"در من" مکانیزم و فرایندی در "خود" هر انسان است که تاثیرات محیط اجتماعی را منعکس می کند.  تحت تاثیر فرایند اجتماعی شدن و تحت کنترل و نظارت فاکتورهای اجتماعی مثل هنجارها، عرف، قوانین و ... شکل گرفته است و آن چیزی است که برای فرد ملکه ذهن شده است. "در من" بخشی از کنش "خود" است که تعیین شده و قابل پیش بینی می باشد.

 

رویکرد "در من" در روابط اجتماعی، از مفاهیم بین الذهانی مشترکی شکل می گیرد که تحت تاثیر نیروها و واقعیات اجتماعی تثبیت شده اند و امکان درک انسانها از رفتار یکدیگر، و پیش بینی رفتار و عکس العمل دیگران در موقعیتها را فراهم می آورند؛ اما تاثیر "من" بر این رویکرد سبب می شود که درک "خود" از موقعیتها، برای هرکس منحصر به فرد و تبدیل به تجربه ای شخصی شود.

 

در واقع "من" فراگردی در "خود" است که برخلاف "در من" قابل پیش بینی نیست. فراگردی است که نمی دانیم نتیجه عملش چه خواهد بود. تاثیر"من" سبب ایجاد امکان نوآوری، حس آزادی، خلاقیت، و تبدیل شدن به یک عامل فعال بجای منفعل در روابط متقابل می شود. آنچه که "خود" در عمل اجتماعی اش به نمایش می گذارد، محصول و نتیجه ارتباط میان "من" و "در من" است. آنچه جامعه شناختی بودن این نظریه، و تفاوت آن با روان شناسی را قطعی می کند، محاط بودن ساختارهای اجتماعی بر این فرایندهاست.

 

نکته ای که باید مورد توجه قرار گیرد و سبب شد این بحث را مطرح کنم، تاکید روزافزون بر نقش انگیزشهای ذهنی کنشگران، نقش نگرشها، و تاثیر متقابل نهادها و ساختارهای اجتماعی و عاملیت های فردی بر یکدیگر است.

 

درست است که ساختارهای اجتماعی برای رفتار انسانها محدودیت ایجاد می کنند، اما برای او امکان عمل و زندگی اجتماعی را نیز فراهم می آورند؛ درست است که قدرت ساختارها بر افراد تحمیل می شود، اما این به معنی شیءواره بودن انسان در روابطش نیست. نوآوری، خلاقیت و آزادی انسانی واقعیت دارد و مطالبات و نگرشهای افراد جامعه می تواند بر ماهیت، قدرت و نیرویی که ساختارهای اجتماعی و نهادهای رسمی و غیررسمی بر افرد تحمیل می کنند، یا محتوای قواعدی که این ساختارها از آنها حمایت می کنند تاثیر گذارد.

 

سؤال اساسی این است: چطور می شود که رفتار انسانها در مقابل یک موضوع واحد، نه بر اساس نگرشهای کوتاه بینانه و منفعت طلبانه گروه (همسالان، همکاران، دوستان، خانواده و ...) یا محیطی که در آن قرار گرفته اند، بلکه بر اساس انگیزش های درونی و اندیشه آرمان گرایانه خودشان باشد؟ نگرش انسانها نسبت به موضوعاتی مانند مسئولیت پذیری، ایمان، قانون، خوشبختی، موفقیت و ... را چگونه می توان با تاکید بر ویژگیهای منحصر به فرد انسانی آنها تغییر داد تا بتوان به ماهیت یک اجتماع متمدن نزدیکتر شد و بتوان از آنها به عنوان عاملی برای حرکت در جهت اصلاح و بهبود شرایط استفاده کرد؟

 

افراد اندیشمند و آگاه قادر خواهند بود ناکارآمدی نهادی را در ابعاد رسمی و غیررسمی به سمت کارآمدی و توسعه سوق دهند. توانایی کاربرد عقلانیت ژرف اندیش در برخورد با مسائل خُرد تا کلان زندگی اجتماعی، رمز رسیدن به قدرت، آرامش، امنیت، استقلال و آزادی است. با حضور قواعد نهادی که در این راستا، کم توان عمل می کنند، نباید از جنبه دیگر چنین فرایندی که افراد اجتماع هستند غافل شد. نگرشهای فردی را چگونه می توان تحت تاثیر قرار داد و تکامل بخشید؟

 

همکاری بین رشته ای در چنین مواردی می تواند بسیار کارساز و راه گشا باشد؛ در این مورد خاص بین جامعه شناسی و روان شناسی. من خبر ندارم که در کلاسهای کارشناسی ارشد و دکترای روانشناسی چه می گذرد و آیا اصلا چنین نگاهی به علوم انسانی و اجتماعی وجود دارد یا خیر. اما آنچه مسلم است اینکه ابعاد مختلف زندگی انسان را نمی توان حتی برای تحقیقات آکادمیک، در خلاء بررسی کرد. می توان با استفاده از شیوه های دقیق و قابل سنجش علمی اطلاعات پایه را برای توصیف وضعیت بدست آورد، اما درک فرایندهای علّی و چرایی و چگونگی تاثیر فاکتورهای اجتماعی و انسانی نیاز به نگاهی "کل نگر" و "زمانمند" دارد. نمی شود گفت جامعه شناسی را با اقتصاد چه کار؟ سیاست را با فلسفه چه کار؟ روانشناسی را با جامعه شناسی چه کار؟ جامعه شناسی و اقتصاد و سیاست و روانشناسی را با "تاریخ" چه کار؟! راستی باید پستی درباره اهمیت تاریخ بنویسم!