تغییرات اجتماعی: ساختار یا عاملیت؟
موضوع ساختار و عاملیت یکی از قدیمیترین کشاکش ها در علوم اجتماعی است. این سؤال اساسی که برای تغییرات و یا بطورخاص، اصلاحات اجتماعی باید از افراد شروع کرد یا از ساختارها؟ برخی اعتقاد دارند که شرایط عینی و واقعی زندگی انسانها و فرصتها و محدودیتهایی که با آن مواجهند، تعیین کننده نوع ارتباط آنها با یکدیگر است. مثلا آنچه که به عنوان ملاکهای آزادی زنان مطرح می شود و به عنوان معیاری برای رعایت حقوق بشر قرار گرفته، در واقع اندیشه ای است که نیازهای سیستم سرمایه داری به بازار مصرف و نیروی انسانی را برطرف می کند.
گروه دیگری معتقدند اندیشه است که نوع روابط و ساختارها را شکل می دهد. مثلا نوع نگاه شاخه خاصی از مسیحیت (کالوینیستها) به تلاش در زندگی، پس انداز سرمایه و صرفه جویی، سبب انباشت سرمایه و پا گرفتن سرمایه داری در غرب شده است.
در واقع کسانیکه اعتقاد دارند ریشه های کنش اجتماعی انسانها بربنیانهای مادی زندگی استوار است بر اصلاحات ساختاری توجه بیشتری دارند و کسانیکه به اصالت اندیشه معتقدند، بیشتر به ایجاد تغییر در نگرشهای فردی تاکید دارند. دسته اول در اصطلاح، رئالیست و دسته دوم ایده آلیست نامیده می شوند.
اما امروزه این واقعیت را کسی انکار نمی کند که این دو بر یکدیگر تاثیر متقابل دارند. برخی از اندیشمندان معاصر تلاش کردند تا سازوکارهای ارتباط متقابل بین عاملیت با ساختار را تبیین، و درک و تحلیل رفتارهای اجتماعی انسانها را تعمیق نمایند.
گیدنز یکی از این اندیشمندان است که در استدلالهای خود راجع به عاملیت، نظام، و ساختار، به تاثیر زمان و مکان اهمیت میدهد و این موضوع پیچیدگی خاصی در دیدگاه او ایجاد می کند؛ اما بیان چکیده ساده شده ای از اندیشه وی درباره ارتباط عاملیت با ساختار، خالی از لطف نیست.
گیدنز به عاملیت یا فرد توجه دارد اما فرد را مبنای تحلیل پدیده های اجتماعی نمی داند. به نظر او آنچه باید واحد تحلیل در جامعه شناسی باشد، کنش یا رفتار افراد مجزا و منفرد نیست، بلکه کردار اجتماعی است. یعنی "جریان" کنش و ارتباط "بین آدمها".
او اشاره می کند که گرچه افراد می توانند برای رفتارهایشان دلیل و علت عقلانی بیاورند، اما اکثر رفتارهای روزمره ما دارای انگیزه های آگاهانه و عقلانی نیستند. گیدنز آنچه این رفتارها را هدایت می کند، "آگاهی عملی" می نامد و از همین جا وارد مفهوم ساختار می شود. از نظر او ساختارها هستند که امکان تفسیر رفتار ما برای دیگران و رفتار دیگران برای ما را امکانپذیر می کنند و این کار را از طریق ایجاد قواعد و منابعی که بوسیله جامعه قابل تفسیر و درک است انجام می دهند. مثالی که می زند این مفهوم را روشنتر می کند.
او بیان می کند که ارتباط بین ساختار و کردار اجتماعی، مانند ارتباط بین زبان با گفتار است. ساختار مثل زبان است. زبان، مجموعه ای از قواعد است که از طریق آن می توانیم گفتار را سامان دهیم و حرف بزنیم و با دیگران ارتباط برقرار کنیم. اگر زبان را ندانیم، دیگران نمی توانند صداهایی که تولید می کنیم را درک کنند؛ اما در عین حال اگر زبانی مورد استفاده قرار نگیرد، فراموش و در واقع محو می شود.
ساختارها هم همین گونه هستند. قواعد انجام کردارهای اجتماعی را برای افراد ایجاد و آنها را قادر به برقراری ارتباط با یکدیگر می کنند، اما ساختارها فقط از طریق تاثیرشان بر کردارها وجود می یابند.
بخاطر همین نوع نگاه به ارتباط متقابل ساختار و عاملیت است که ایده "شهروند توانمند" را مطرح کرد و دیدگاه او در آغاز سیاستهای تونی بلر در انگلیس و بیل کلینتون در آمریکا بسیار مؤثر بود.